عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۴۷

ویو راوی
املیا بعد از اینکه هدیه رو از دیوید گرفت دیوید سمت اتاق و هدیه رو یه جای امن گذاشت و رفت پیش زویی و همه چی رو براش تعریف کرد ، هردوشون نمیتونستن از خوشحالی چیکار کنن و فقط پشت سرهم می‌پریدن و ذوق میکردن ، بعد از مدتی املیا رفت تو اتاق خودش و منتظر تهیونگ شد ، بعد از اینکه تهیونگ اومد املیا با خوشحالی رفت پیشش و گفت

+ نگاه کن هدیه ملکه رو پیدا کردم ( ذوق)

_اهان ( بی توجهی)

+ دیوید برام پیداش کرد واقعا خیلی مرد با ملاحظه ای

تهیونگ که نشسته بود رو مبل با شنیدن حرف املیا چشماش گرد شد و سریع از جاش بلند شد ، املیا از این رفتار تهیونگ که تعجب کرده بود گفت

+چیشد؟

تهیونگ متوجه کارش شد و و دوباره نشست سرجاش و گلوش رو صاف کرد و گفت

_ دیوید........به خاطر تو ؟ ..........از کجا پیداش کرده بود؟

+امممممم .......فکر می‌کنم گفت یکی از خدمتکارا برش داشته بود

_ یکی از خدمتکارا ( اروم )

+چیزی گفتی؟

_ ها نه نه ........ فقط گفتم دیوید تو دلبری کردین برای خانوما مهارت‌ خاصی داره

+اره ....... میگم چطوره بخوابیم

_ اها.......اره ......شب بخیر

+شب بخیر

هر دو رفتن سرجاشون و خوابیدن فردای اون روز املیا بیشتر از روزای درگیر تدارکات مراسم تولد بود ، باید به لیست غذاها می‌رسید ، دعوتنامه ها رو میفرستاد ، دکور سالن رو تعیین میکرد ، و انجام همه اینکارها واقعا خیلی براش سخت بود ، جوری که شب وقتی اومد تو اتاق مستقیم افتاد رو تخت و خوابش برد ، روز تولد ملکه فرا رسید همه وزرا ، تاجرا ، سفیرا جمع شده بودن ، املیا همچنان استرس اینو داشت که همه چی به خوبی برگزار بشه نه تنها املیا بلکه زویی هم استرس داشت . همه چی عالی بود مهمانا در حال صبحت و رقصیدن بودن و این املیا رو خوشحال میکرد چند ساعتی گذشت و نوبت معرفی کادوهای مهمانا بودن ، یکی از خدمتکارا اومد کنار ملکه وایستاد و شروع کرد به معرفی کردن افراد و کادوهاشون
سفیر اسپانیا نیک میکو ............ گردنبند مرواریدی اصل اسپانیا

سفیر فرانسه گابریل ویاس ........... عطر گل هفت بو اصل فرانسه

سفیر روسیه سیوی میرو ........... ساز سنتی بالا لایکا

وقتی ملکه ساز رو به دست گرفت دید ساز از چند جا شکسته

ملکه = امممم اینکه شکسته

سفیر تعجب کرد و اعصبانی شد و به سمت املیا اومد و با اعصبانیت به املیا گفت

سفیر = تو دختره ای گستاخ چه طور جرات میکنی ابروی روسیه رو ببری

+ من من

♡ببخشید ولی بانو املیا این وسط چیکارست ؟

سفیر خنده ای کرد و گفت = چون همه هدیه ها از زیر دست این بانو میگذره

+من وقتی هدیه شما رو دیدم هیچ شکسته یا حتی خطی و خشی روش نبود مطمئنم بعد از بررسی من این اتفاق براش افتاده

سفیر خشمش بیشتر شد و به سمت املیا حمله ور شد....................
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت 48 ویو راوی سفیر از خشم شدید ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید دوم سوم املیا چهارم زوییپنجم ملکه...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۶ویو املیا بعد از اینکه همه جای ا...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۵ویو املیا چند روزی گذشت و به تولد...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۲ویو راوی ملکه ادامه دادملکه = اخل...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۳ویو راوی ساعت ها گذشت و همه به ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط