کل خاندانمون نشسته بودن. داییم بهم گفت :تو خیلی دلقکی، با

کل خاندانمون نشسته بودن. داییم بهم گفت :تو خیلی دلقکی، باید بجای میمون، تو رو میفرستادند فضا،
منم یکم اندیشه کردم و گفتم :حلال زاده به داییش میره!
یه سکوته خاصی همجارو گرفت اون لحظه!!
دیدگاه ها (۵)

این برادرزادمه قربونش برم الهی اسمش ساتیار خیلی نازههههههههه...

محیط مدرسمون خوشکله؟؟؟؟؟

اعتراف تلخیست!!!!!! من به جای خالی اش بیشتر از خودش عادت کرد...

دقت کردین پسرا بهترین چیزای دنیا رو دارن؟ مثلا ما دخترا!!

مهمونی خطرناکپارت=7ویو ات:بعد از اینکه کوک بهم توضیح داد یکم...

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: نهو بعد از اینکه همه چیو...

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

P²⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط