همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 16.
"ویو پارک دوین"
_«این.»
گوشی رو از دست جونگ کوک گرفتم..
و به صفحه خیره شدم..
اسم تماس گیرنده واضح نوشته شده بود..
یی جنی
همون خواهری که نصف این بدبختی تقصیرش بود..
+«جواب دادی؟»
_«نه.»
+«چرا؟»
_«منتظر شما بودم.»
+«یعنی اگه من نمیومدم جواب نمیدادی؟»
_«نه.»
+«عجیبی.»
_«ممنون.»
اخم کردم..
بعد روی دکمه تماس زدم..
چند ثانیه بعد صدای یه زن اومد..
_«الو؟»
+«خانوم یی جنی؟»
_«بله؟»
+«پارک دوین هستم.»
چند لحظه سکوت شد..
بعد صدای هیجان زده اش اومد..
_«اوه خدای من!»
_«بالاخره جواب دادین.»
+«بله...»
_«و آقای جئون هم اونجان؟»
نگاهم سمت جونگ کوک رفت..
_«بله.»
_«عالیه.»
ابروهام بالا رفت..
این زن چرا خوشحال بود دقیقا؟
+«ببینید ما باید درباره خونه صحبت کنیم.»
_«میدونم.»
_«برای همین تماس گرفتم.»
+«خب؟»
_«امشب شام مهمون من و خواهرم باشین.»
+«چی؟»
_«شام؟»
_«بله.»
+«برای چی؟»
_«اونجا همه چیز رو توضیح میدیم.»
جونگ کوک که ساکت نشسته بود بالاخره گفت:
_«توضیحی که تلفنی نشه گفت؟»
_«دقیقا.»
نگاه من و جونگ کوک توی هم گره خورد..
هردومون مشکوک شده بودیم..
خیلی مشکوک..
+«و اگه نیایم؟»
_«میاین.»
+«از کجا مطمئنی؟»
_«چون جواب سوالاتتون پیش منه.»
لعنت..
اینم درست میگفت..
چند ثانیه بعد آدرس رو فرستاد..
و تماس قطع شد..
چند لحظه سکوت دفتر رو پر کرد..
بعد من گفتم:
+«من حس خوبی ندارم.»
_«منم ندارم.»
+«خیلی فیلم ترسناک شد.»
_«موافقم.»
+«نکنه عضو مافیا باشن؟»
_«خانوم پارک.»
+«چیه؟»
_«کمتر فیلم ببینین.»
+«احتمالش هست.»
جونگ کوک نفسش رو فوت کرد..
بعد از جاش بلند شد..
_«امشب میریم.»
+«باهم؟»
_«فکر نمیکنم بخواین تنهایی برین.»
خب راست میگفت..
منم دوست نداشتم تنهایی برم خونه دو تا خواهری که یه خونه رو دوبار فروخته بودن..
+«باشه.»
_«بعد از شرکت حرکت میکنیم.»
+«باشه.»
از جام بلند شدم..
اما قبل از رسیدن به در..
جونگ کوک صدام زد..
_«خانوم پارک.»
برگشتم..
+«هوم؟»
_«این موضوع رو فعلا به دوستاتون نگین.»
اخمام جمع شد..
+«چرا؟»
_«چون نمیخوام کل شرکت بفهمه.»
+«تو فکر میکنی من هر ثانیه دارم گزارش میدم؟»
جونگ کوک فقط نگام کرد..
نگاهی که واضح میگفت:
بله.
+«خیلی بی ادبی.»
_«ولی درست میگم.»
+«نه.»
_«اره.»
+«نه.»
_«اره.»
+«نه.»
_«خانوم پارک.»
+«چیه؟»
_«برگردین سرکارتون.»
+«دارم میرم.»
_«خوبه.»
+«اخمو.»
_«لجباز.»
+«پیرمرد.»
_«بچه.»
دستم رو روی دستگیره گذاشتم..
و از دفتر بیرون اومدم..
اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که در ذهنم فقط یه سوال میچرخید...
چرا یی جنی و یی جینا اینقدر مطمئن بودن که بعد از شنیدن حقیقت عصبانی نمیشیم؟
و این سوال...
اصلا حس خوبی بهم نمیداد...
همون موقع...
چند کیلومتر اون طرف تر...
داخل یه خونه قدیمی...
یی جنی به خواهرش نگاه کرد..
_«فکر میکنی امشب چه واکنشی نشون بدن؟»
یی جینا آهی کشید..
و به عکس قدیمی روی میز خیره شد..
عکسی که توش...
یه پسر بچه کنار حیاط همون خونه ایستاده بود..
_«نمیدونم...»
_«ولی بالاخره وقتشه حقیقت رو بفهمن.»
و نگاهش روی چهره پسر بچه داخل عکس موند...
جئون جونگ کوک.
200 لایک، 100 بازنشر
پارت 16.
"ویو پارک دوین"
_«این.»
گوشی رو از دست جونگ کوک گرفتم..
و به صفحه خیره شدم..
اسم تماس گیرنده واضح نوشته شده بود..
یی جنی
همون خواهری که نصف این بدبختی تقصیرش بود..
+«جواب دادی؟»
_«نه.»
+«چرا؟»
_«منتظر شما بودم.»
+«یعنی اگه من نمیومدم جواب نمیدادی؟»
_«نه.»
+«عجیبی.»
_«ممنون.»
اخم کردم..
بعد روی دکمه تماس زدم..
چند ثانیه بعد صدای یه زن اومد..
_«الو؟»
+«خانوم یی جنی؟»
_«بله؟»
+«پارک دوین هستم.»
چند لحظه سکوت شد..
بعد صدای هیجان زده اش اومد..
_«اوه خدای من!»
_«بالاخره جواب دادین.»
+«بله...»
_«و آقای جئون هم اونجان؟»
نگاهم سمت جونگ کوک رفت..
_«بله.»
_«عالیه.»
ابروهام بالا رفت..
این زن چرا خوشحال بود دقیقا؟
+«ببینید ما باید درباره خونه صحبت کنیم.»
_«میدونم.»
_«برای همین تماس گرفتم.»
+«خب؟»
_«امشب شام مهمون من و خواهرم باشین.»
+«چی؟»
_«شام؟»
_«بله.»
+«برای چی؟»
_«اونجا همه چیز رو توضیح میدیم.»
جونگ کوک که ساکت نشسته بود بالاخره گفت:
_«توضیحی که تلفنی نشه گفت؟»
_«دقیقا.»
نگاه من و جونگ کوک توی هم گره خورد..
هردومون مشکوک شده بودیم..
خیلی مشکوک..
+«و اگه نیایم؟»
_«میاین.»
+«از کجا مطمئنی؟»
_«چون جواب سوالاتتون پیش منه.»
لعنت..
اینم درست میگفت..
چند ثانیه بعد آدرس رو فرستاد..
و تماس قطع شد..
چند لحظه سکوت دفتر رو پر کرد..
بعد من گفتم:
+«من حس خوبی ندارم.»
_«منم ندارم.»
+«خیلی فیلم ترسناک شد.»
_«موافقم.»
+«نکنه عضو مافیا باشن؟»
_«خانوم پارک.»
+«چیه؟»
_«کمتر فیلم ببینین.»
+«احتمالش هست.»
جونگ کوک نفسش رو فوت کرد..
بعد از جاش بلند شد..
_«امشب میریم.»
+«باهم؟»
_«فکر نمیکنم بخواین تنهایی برین.»
خب راست میگفت..
منم دوست نداشتم تنهایی برم خونه دو تا خواهری که یه خونه رو دوبار فروخته بودن..
+«باشه.»
_«بعد از شرکت حرکت میکنیم.»
+«باشه.»
از جام بلند شدم..
اما قبل از رسیدن به در..
جونگ کوک صدام زد..
_«خانوم پارک.»
برگشتم..
+«هوم؟»
_«این موضوع رو فعلا به دوستاتون نگین.»
اخمام جمع شد..
+«چرا؟»
_«چون نمیخوام کل شرکت بفهمه.»
+«تو فکر میکنی من هر ثانیه دارم گزارش میدم؟»
جونگ کوک فقط نگام کرد..
نگاهی که واضح میگفت:
بله.
+«خیلی بی ادبی.»
_«ولی درست میگم.»
+«نه.»
_«اره.»
+«نه.»
_«اره.»
+«نه.»
_«خانوم پارک.»
+«چیه؟»
_«برگردین سرکارتون.»
+«دارم میرم.»
_«خوبه.»
+«اخمو.»
_«لجباز.»
+«پیرمرد.»
_«بچه.»
دستم رو روی دستگیره گذاشتم..
و از دفتر بیرون اومدم..
اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که در ذهنم فقط یه سوال میچرخید...
چرا یی جنی و یی جینا اینقدر مطمئن بودن که بعد از شنیدن حقیقت عصبانی نمیشیم؟
و این سوال...
اصلا حس خوبی بهم نمیداد...
همون موقع...
چند کیلومتر اون طرف تر...
داخل یه خونه قدیمی...
یی جنی به خواهرش نگاه کرد..
_«فکر میکنی امشب چه واکنشی نشون بدن؟»
یی جینا آهی کشید..
و به عکس قدیمی روی میز خیره شد..
عکسی که توش...
یه پسر بچه کنار حیاط همون خونه ایستاده بود..
_«نمیدونم...»
_«ولی بالاخره وقتشه حقیقت رو بفهمن.»
و نگاهش روی چهره پسر بچه داخل عکس موند...
جئون جونگ کوک.
200 لایک، 100 بازنشر
- ۵.۳k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط