عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۲۰
(سه روز بعد – بیرون عمارت شمالی، نیمه شب)
عمارت توی دل کوهستان بود. مثل قلعه. دیوارهای بلند، دوربین مداربسته، نگهبانا با اسلحه. باد سرد میوزید و برف ریزه میبارید.
جونگکوک به درختای پشت عمارت تکیه داده بود. کت چرم مشکی پوشیده بود، کلاه سیاه کشیده بود پایین، دستکش چرمی دستش. هوسه کنارش بود.
· "شش تا نگهبان جلو. دو تا پشت بوم. احتمالاً چهار تا توی راهرو."
جونگکوک اسلحهاش رو چک کرد. "تو برو عقب. من میرم جلو."
هوسه دستش رو گرفت. * "جونگکوک... یادت باشه، ما فقط دنبال اطلاعاتیم. قرار نیست کسی رو..."
جونگکوک دستش رو ول کرد. نگاه سرد.
"تو بیا عقب. نگفتم؟"
هوسه چیزی نگفت. فقط سر تکون داد.
جونگکوک از تاریکی بیرون پرید. مثل سایه. نگهبان جلو رو از پشت گرفت. دستش رو گذاشت روی دهنش. چاقو کشید. یه حرکت. ساکت. تموم.
جسد رو انداخت کنار. بعدی. اونم ساکت. سومی سعی کرد جیغ بزنه، ولی جونگکوک مشت محکمی زد به گلوش. صدا خفه شد. تومار رو کشید.
از پشت بوم، یه نگهبان اونو دید. فریاد زد: "دشمن!"
جونگکوک سریع اسلحه رو کشید. شلیک. شلیک. دو تا جسد افتادن از پشت بوم پایین.
بقیه نگهبانا دویدن بیرون. جونگکوک بدون ذرهای تردید، از پشت ماشینا رد شد. هر کی جلوش سبز میشد، میافتاد. خون روی برف میریخت. قرمز. سرد.
هوسه از پشت رسید. نفس زنان گفت: * "همه؟"
جونگکوک اسلحه رو عوض کرد. "نه. آرین هنوز توی عمارته."
رفت سمت در اصلی. لگد زد. در شکست.
---
توی عمارت – راهرو اصلی
نور کم بود. فرش قرمز، دیوارای بلند، نقاشیهای بزرگ از آدمای مرده. بوی عطر گرون و بوی ترس.
جونگکوک قدم برمیداشت. آروم. مثل پلنگ.
ناگهان، یه در باز شد. یه مرد میانسال با کت و شلوار سفید اومد بیرون. آرین نبود. کسی بود که زیاد دیده بودنش تو عکسا. یکی از مشاورای ارشدش.
مرد ترسیده بود. تفنگش افتاده بود زمین.
"ن... نکن. هرچی میخوای بهت میدم."
جونگکوک جلو رفت. تا فاصله یک قدمی. از بالا بهش نگاه کرد.
"امیلی کجاست؟"
مرد نفس نفس میزد. "اون... اون دیگه اینجا نیست. یه سال پیش منتقلش کردن."
جونگکوک مشتش رو گره کرد. "کجا؟"
"نمیدونم... فقط آرین میدونه..."
جونگکوک اسلحه رو گذاشت روی پیشونیش. "دیگه چی؟"
مرد گریه میکرد. "خواهش میکنم... من فقط یه کارمنده..."
جونگکوک ماشه رو کشید.
تق.
جسد افتاد زمین. خون روی فرش قرمز.
هوسه از پشت رسید. به جسد نگاه کرد. به جونگکوک.
· "میتونستی زندش بذاری. شاید بیشتر حرف میزد."
جونگکوک اسلحه رو بست. "حرف نداشت. فقط وقت تلف میکرد."
رفت سمت دفتر آرین. در رو باز کرد. خالی بود. فقط یه میز، یه صندلی، یه نقشه بزرگ روی دیوار.
روی میز، یه قاب عکس بود. امیلی. با یه لباس سفید، توی یه باغ. نشسته بود روی نیمکت، به دوربین نگاه میکرد. ولی چشماش... توشون هیچ نوری نبود. انگار مرده بود.
جونگکوک قاب رو برداشت. به امیلی نگاه کرد. دستش لرزید. برای اولین بار اون شب.
("امیلی... کجات کردن؟")
هوسه پشت سرش ایستاد. * "باید بریم. صداها فهمیدن. نیرو میارن."
جونگکوک قاب رو گذاشت توی کتش. برگشت. بدون حرف. رد شد از کنار هوسه.
هوسه دوید دنبالش. * "حالا کجا؟"
جونگکوک در ماشین رو باز کرد و نشست. "خونه آرین اصلی."
· "اونجا قلعهست. خودکشیه."
جونگکوک ماشین رو روشن کرد. به جاده خاکی نگاه کرد که توی تاریکی گم میشد.
"میدونم."
گاز داد. ماشین پرید جلو.
هوسه نگاه به عمارت سوخته کرد که پشت سرشون جا موند. به برفی که به رنگ خون دراومده بود. به جونگکوکی که انگار روحش رو گم کرده بود.
("* این دیگه اون دوست دبیرستانی من نیست. این یه چیز دیگهست...")*
---
همون شب – جاده کوهستان
بارون گرفته بود. جاده لغزنده. جونگکوک با یک دست رانندگی میکرد، با دست دیگه به عکس توی قاب نگاه میکرد. امیلی. همون امیلی موقهای که موهاش باد میزد و نقاشی میکشید کنار رودخونه.
("قول بده برمیگردی...")
مشتش رو گره کرد روی فرمان.
("قول دادم. تو شکستی. من نمیشکنم.")
هوسه ساکت بود. میدونست هر حرفی الآن فقط آتیش رو شعلهورتر میکنه.
ماشین رفت توی دل تاریکی. برف تازه میبارید. و رد چرخها رو پشت سرشون پاک میکرد. انگار هیچوقت اون شب، هیچ چیزی نشده بود.
ولی جونگکوک میدونست. اتفاق افتاده بود. و قرار بود بدتر هم بشه.
---
ادامه دارد..
۳۰ لایک
۸بازنشر
کامنت هم برای نظر های شما گزاشته شده پس نظرتو بگو نانازم🦋
part=۲۰
(سه روز بعد – بیرون عمارت شمالی، نیمه شب)
عمارت توی دل کوهستان بود. مثل قلعه. دیوارهای بلند، دوربین مداربسته، نگهبانا با اسلحه. باد سرد میوزید و برف ریزه میبارید.
جونگکوک به درختای پشت عمارت تکیه داده بود. کت چرم مشکی پوشیده بود، کلاه سیاه کشیده بود پایین، دستکش چرمی دستش. هوسه کنارش بود.
· "شش تا نگهبان جلو. دو تا پشت بوم. احتمالاً چهار تا توی راهرو."
جونگکوک اسلحهاش رو چک کرد. "تو برو عقب. من میرم جلو."
هوسه دستش رو گرفت. * "جونگکوک... یادت باشه، ما فقط دنبال اطلاعاتیم. قرار نیست کسی رو..."
جونگکوک دستش رو ول کرد. نگاه سرد.
"تو بیا عقب. نگفتم؟"
هوسه چیزی نگفت. فقط سر تکون داد.
جونگکوک از تاریکی بیرون پرید. مثل سایه. نگهبان جلو رو از پشت گرفت. دستش رو گذاشت روی دهنش. چاقو کشید. یه حرکت. ساکت. تموم.
جسد رو انداخت کنار. بعدی. اونم ساکت. سومی سعی کرد جیغ بزنه، ولی جونگکوک مشت محکمی زد به گلوش. صدا خفه شد. تومار رو کشید.
از پشت بوم، یه نگهبان اونو دید. فریاد زد: "دشمن!"
جونگکوک سریع اسلحه رو کشید. شلیک. شلیک. دو تا جسد افتادن از پشت بوم پایین.
بقیه نگهبانا دویدن بیرون. جونگکوک بدون ذرهای تردید، از پشت ماشینا رد شد. هر کی جلوش سبز میشد، میافتاد. خون روی برف میریخت. قرمز. سرد.
هوسه از پشت رسید. نفس زنان گفت: * "همه؟"
جونگکوک اسلحه رو عوض کرد. "نه. آرین هنوز توی عمارته."
رفت سمت در اصلی. لگد زد. در شکست.
---
توی عمارت – راهرو اصلی
نور کم بود. فرش قرمز، دیوارای بلند، نقاشیهای بزرگ از آدمای مرده. بوی عطر گرون و بوی ترس.
جونگکوک قدم برمیداشت. آروم. مثل پلنگ.
ناگهان، یه در باز شد. یه مرد میانسال با کت و شلوار سفید اومد بیرون. آرین نبود. کسی بود که زیاد دیده بودنش تو عکسا. یکی از مشاورای ارشدش.
مرد ترسیده بود. تفنگش افتاده بود زمین.
"ن... نکن. هرچی میخوای بهت میدم."
جونگکوک جلو رفت. تا فاصله یک قدمی. از بالا بهش نگاه کرد.
"امیلی کجاست؟"
مرد نفس نفس میزد. "اون... اون دیگه اینجا نیست. یه سال پیش منتقلش کردن."
جونگکوک مشتش رو گره کرد. "کجا؟"
"نمیدونم... فقط آرین میدونه..."
جونگکوک اسلحه رو گذاشت روی پیشونیش. "دیگه چی؟"
مرد گریه میکرد. "خواهش میکنم... من فقط یه کارمنده..."
جونگکوک ماشه رو کشید.
تق.
جسد افتاد زمین. خون روی فرش قرمز.
هوسه از پشت رسید. به جسد نگاه کرد. به جونگکوک.
· "میتونستی زندش بذاری. شاید بیشتر حرف میزد."
جونگکوک اسلحه رو بست. "حرف نداشت. فقط وقت تلف میکرد."
رفت سمت دفتر آرین. در رو باز کرد. خالی بود. فقط یه میز، یه صندلی، یه نقشه بزرگ روی دیوار.
روی میز، یه قاب عکس بود. امیلی. با یه لباس سفید، توی یه باغ. نشسته بود روی نیمکت، به دوربین نگاه میکرد. ولی چشماش... توشون هیچ نوری نبود. انگار مرده بود.
جونگکوک قاب رو برداشت. به امیلی نگاه کرد. دستش لرزید. برای اولین بار اون شب.
("امیلی... کجات کردن؟")
هوسه پشت سرش ایستاد. * "باید بریم. صداها فهمیدن. نیرو میارن."
جونگکوک قاب رو گذاشت توی کتش. برگشت. بدون حرف. رد شد از کنار هوسه.
هوسه دوید دنبالش. * "حالا کجا؟"
جونگکوک در ماشین رو باز کرد و نشست. "خونه آرین اصلی."
· "اونجا قلعهست. خودکشیه."
جونگکوک ماشین رو روشن کرد. به جاده خاکی نگاه کرد که توی تاریکی گم میشد.
"میدونم."
گاز داد. ماشین پرید جلو.
هوسه نگاه به عمارت سوخته کرد که پشت سرشون جا موند. به برفی که به رنگ خون دراومده بود. به جونگکوکی که انگار روحش رو گم کرده بود.
("* این دیگه اون دوست دبیرستانی من نیست. این یه چیز دیگهست...")*
---
همون شب – جاده کوهستان
بارون گرفته بود. جاده لغزنده. جونگکوک با یک دست رانندگی میکرد، با دست دیگه به عکس توی قاب نگاه میکرد. امیلی. همون امیلی موقهای که موهاش باد میزد و نقاشی میکشید کنار رودخونه.
("قول بده برمیگردی...")
مشتش رو گره کرد روی فرمان.
("قول دادم. تو شکستی. من نمیشکنم.")
هوسه ساکت بود. میدونست هر حرفی الآن فقط آتیش رو شعلهورتر میکنه.
ماشین رفت توی دل تاریکی. برف تازه میبارید. و رد چرخها رو پشت سرشون پاک میکرد. انگار هیچوقت اون شب، هیچ چیزی نشده بود.
ولی جونگکوک میدونست. اتفاق افتاده بود. و قرار بود بدتر هم بشه.
---
ادامه دارد..
۳۰ لایک
۸بازنشر
کامنت هم برای نظر های شما گزاشته شده پس نظرتو بگو نانازم🦋
- ۹۸۵
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط