یادمه سال بود
یادمه سال 87 بود
من شاگرد یک مغازه ابزار فروشی بودم، اون موقعه ها یک حاج آقای بود، حاج آقای صالحی، یک آقای حدودا 60 ساله، ولی اهل دل و حسابی خوش برخورد، بعضی وقتا می آمد تو مغازه یکی دوساعتی می نشست
یکی از روزها که نزدیک محرم بود
((اون موقعه ها محرم تو زمستون بود و زمستون های خیلی خیلی سردی بود)) این بنده خدا هر سال روز هفتم محرم غذای نذری درست میکرد، یک مقدارش فک و فامیلاش می آمدن مابقی هم میبرد بین کارگرای میدون اونجا پخش میکرد، میگفت پارسال زن برادرم خیلی بیمار بود و چون برادرم دست و بالش تنگ بود و من یک حقوق بازنشستگی و مقداری پس انداز برای نذری محرم داشتم خودم هزینه درمانش تقبل کردم و بلخره اول محرم مرخص شد، ولی به خودم آمدم دیدم هرچی داشتم پس انداز کردم و تا آخر ماه و واریز حقوق ها
خیلی مونده بود می گفت روزها همینجوری عین باد می آمدن و نزدیک هفتم محرم می شدیم و من هیچی نگرفته بودم نه گوسفندی نه برنج و روغنی!! میگفت روز هفتم هم آمد و رد شد و فک و فامیل زنگ میزدن میخواستن بیان، من میگفتم نذری امسال گذاشتم واسه روز عاشورا!!
می گفت شب عاشورا هم رسید و من هیچی کار نکردم
همون شب یک قرآن و یک پتو بردم و رفتم بالای پشت بام تا صبح قرآن
می خوندم و گریه میکردم دیگه داشت آفتاب میزد بیرون که من ناامید از پله ها داشتم می آمدم پایین که تلفنم زنگ زد
یکی از دوستان قدیمی بود که سالها ازش بی خبر بودم!
گفتم لابد یکی از رفقا مرده و میخواد خبر بده
ولی نه گفت حاج آقا صالحی هنوز نذر هرسال داری
من یه نذری دارم ولی امسال کسي نیست برام ادا کنه، من همه چیو گرفتم، همه چی آماده است لطف کن بیا این جنس ها. این گوشت ها ببر بذار روی غذای نذری خودت بپز و پخش کن، بنده خدا می گفت من که انگاری دنیا را بهم داد همون کله سحر رفتم هرچی بود برداشتم آوردم
توی مسیر که داشتم می آمدم یکی از رفقا زنگ زد گفت فلانی
همه مطالبات دو سه سال گذشته را برامون واریز کردن برو از بانک بگیر کلی پول آمده تو حسابمون!!
بنده خدا میگفت نزدیک بود از خوشحالی چپ کنم، سرراه رفتم گوسفند و برنج و روغن نسیه گرفتم و گفتم فردا اول صبح بانک ها که باز شد پولش میارم!!
میگفت اون سال نذری که دادم پربرکت ترین نذری عمرم بود
نصف محله را غذا دادم
من شاگرد یک مغازه ابزار فروشی بودم، اون موقعه ها یک حاج آقای بود، حاج آقای صالحی، یک آقای حدودا 60 ساله، ولی اهل دل و حسابی خوش برخورد، بعضی وقتا می آمد تو مغازه یکی دوساعتی می نشست
یکی از روزها که نزدیک محرم بود
((اون موقعه ها محرم تو زمستون بود و زمستون های خیلی خیلی سردی بود)) این بنده خدا هر سال روز هفتم محرم غذای نذری درست میکرد، یک مقدارش فک و فامیلاش می آمدن مابقی هم میبرد بین کارگرای میدون اونجا پخش میکرد، میگفت پارسال زن برادرم خیلی بیمار بود و چون برادرم دست و بالش تنگ بود و من یک حقوق بازنشستگی و مقداری پس انداز برای نذری محرم داشتم خودم هزینه درمانش تقبل کردم و بلخره اول محرم مرخص شد، ولی به خودم آمدم دیدم هرچی داشتم پس انداز کردم و تا آخر ماه و واریز حقوق ها
خیلی مونده بود می گفت روزها همینجوری عین باد می آمدن و نزدیک هفتم محرم می شدیم و من هیچی نگرفته بودم نه گوسفندی نه برنج و روغنی!! میگفت روز هفتم هم آمد و رد شد و فک و فامیل زنگ میزدن میخواستن بیان، من میگفتم نذری امسال گذاشتم واسه روز عاشورا!!
می گفت شب عاشورا هم رسید و من هیچی کار نکردم
همون شب یک قرآن و یک پتو بردم و رفتم بالای پشت بام تا صبح قرآن
می خوندم و گریه میکردم دیگه داشت آفتاب میزد بیرون که من ناامید از پله ها داشتم می آمدم پایین که تلفنم زنگ زد
یکی از دوستان قدیمی بود که سالها ازش بی خبر بودم!
گفتم لابد یکی از رفقا مرده و میخواد خبر بده
ولی نه گفت حاج آقا صالحی هنوز نذر هرسال داری
من یه نذری دارم ولی امسال کسي نیست برام ادا کنه، من همه چیو گرفتم، همه چی آماده است لطف کن بیا این جنس ها. این گوشت ها ببر بذار روی غذای نذری خودت بپز و پخش کن، بنده خدا می گفت من که انگاری دنیا را بهم داد همون کله سحر رفتم هرچی بود برداشتم آوردم
توی مسیر که داشتم می آمدم یکی از رفقا زنگ زد گفت فلانی
همه مطالبات دو سه سال گذشته را برامون واریز کردن برو از بانک بگیر کلی پول آمده تو حسابمون!!
بنده خدا میگفت نزدیک بود از خوشحالی چپ کنم، سرراه رفتم گوسفند و برنج و روغن نسیه گرفتم و گفتم فردا اول صبح بانک ها که باز شد پولش میارم!!
میگفت اون سال نذری که دادم پربرکت ترین نذری عمرم بود
نصف محله را غذا دادم
- ۹۷۹
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط