آه، کودکی ...

آه، کودکی ...

وقتی کودک بودم زمین همین زمین بود و آسمان، همین

شگفتا اما پر از پروانه

و شیشه ی هر پنجر،ه خورشیدی داشت و لبخندی

بابا تا همیشه بابا بود

و من در شیشه ی کودکی طلسم شده بودم

در کودکی، بزرگی تنها به بلندا بود

و مهربانی به لبخند

و شمر پرده ی تعزیه اگر نه اخمو، شمر نبود

تصویر پدربزرگ در اتاق مهمان خانه شمری دیگر بود

گل سرخ چیز قشنگی بود اما به تیغ هایش نمی ارزید

مثل کلوچه در دست پسرک شرور همسایه

که با گازی که می گرفت، صداقت دغدغه را می کشت

بابای زندانی از زبان مادر به سفر رفته بود

و به زودی با سوغات بازمی گشت

پس چرا مادر، بی جهت می گریست؟

آه، کودکی!



برگرفته از مجموعه «باغ سنگ» اثر علی موسوی گرمارودی*
دیدگاه ها (۱)

زندگی آنچه زیسته ایم نیست ،بلکه همان چیزی است که در خاطرمان ...

نامه خداحافظی چه گوارا به فیدل کاسترودراین لحظه خاطرات زیادی...

میترسم باران بر تمام دنیا ببارد و تو نباشی از آن روزی که رفت...

- چرا رنجم می دهی؟- چون دوستت دارم.- نه دوستم نداری. وقتی کس...

سم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "8" "ویو جئون آنجلینا" تم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط