ناز بودی ناز کردی من خریدارت شدم

ناز بودی ناز کردی من خریدارت شدم
آمدی با جان و دل سر گرم بازارت شدم

ای همه زیبایی ات در واژه ها جاری شده
شعربودی شعرگویان محو دیدارت شدم

خواستی با حلقه ی گیسو به دار آویزی ام
اختیاراز دست من رفت و گرفتارت شدم

دستها را حلقه کردی و نفهمیدم چرا
باهمه بدعهدی ات ناگه بدهکارت شدم

نازچشمانت مرا دیوانه خود کرده بود
وعده یک بوسه دادی و طلبکارت شدم

بی توشعرم رنگ غم دارد نمی فهمی مگر
از چه من رقصنده ی ساز پر آزارت شدم

باخم ابروی تو پشتم شکست ای بی وفا
یک نظر حتی نفهمیدی که تبدارت شدم....
دیدگاه ها (۱۱)

خیمه بزن بر قلب من , صاحب این خانه توییمستم کن از جام لبت , ...

تو که رفتی نفســـم بی تو غریبانه گرفتدلِ زارم قفسی شد که به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط