چند روزی به همین منوال گذشت از مهربانی ناگهانی جونگکوک از کلافگیهای لوسیا تا ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁸.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨



چند روزی به همین منوال گذشت؛ از مهربانی ناگهانیِ جونگ‌کوک، از کلافگی‌های لوسیا، تا آن شبِ دعوا که باعث شد تا امروز، همدیگر را نبینند.

احساس عجیبی در دلِ لوسیا رخنه کرده بود؛ پشیمانی؟ ناراحتی؟ خشم؟ یا شاید... عشقی که از همان ابتدا سعی داشت سرکوبش کند.

اما نه، به گفته‌ی خودش، قرار نبود هرگز عاشقش شود.
ولی پس چرا هر بار که جونگ‌کوک به او نزدیک می‌شد، یا با آن لحنِ غلیظِ اسپانیایی‌اش زیر گوشش زمزمه می‌کرد، یا وقتی به‌خاطر اختلاف قدشان برایش کمی خم میشد، قلبش به لرزه می‌افتاد؟

آن شب، بی‌شک برای هر دویشان شبِ بدی بود.
.
.
.

مثل همیشه، با بی‌حوصله‌ایِ همیشگی‌اش آلارم را خاموش کرد. روی تخت نشست و نگاهی کوتاه به اطراف انداخت. بعد آرام از جایش بلند شد، از تخت پایین آمد، کفش‌های پشمی‌اش را پوشید و به سمت کمد رفت. پس از آماده شدن، با حالتی کلافه از پله‌ها پایین رفت.

مادرش با دیدنش دهان باز کرد تا او را برای صبحانه صدا بزند، اما لوسیا بی‌آنکه حتی نگاهی به پدر و مادرش بیندازد، کوله‌اش را از روی میز برداشت و از خانه بیرون رفت؛ بی‌توجه به صدا زدن‌های مادرش.

در راه، گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد و صفحه را روشن کرد، اما روشن نشد.

با حرص زیر لب گفت:

_ لعنتی، خاموشه.

سپس گوشی را با عصبانیت داخل کیفش انداخت و به سمت مدرسه راه افتاد.

ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
دیدگاه ها (۹)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨بعد از اینکه معلم پس از اتمام...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁰. .𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨آنا کمی جلوتر خم شد، دو دستش...

آقا واقعا چرا؟پارت های ۴ و ۴۸ و ۳۳ گزارش شد، مجبور شدم مثل د...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁷..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨بعد از اتمام کلاس ها، جلویِ خ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک سرش رو به عقب برد و ن...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨از ساختمان مدرسه که خارج شدن،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط