🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۲۳
شب شده بود...
موهامو باز کردم و روی تخت دراز کشیدم... تمام فکرم جونگکوک شده بود...
یادم میومد اون زمان که کنارش زندگی میکردم چقدر بهم خوش میگذشت!
همش بغلم میکرد و ازم محافظت میکرد!
دستمو توی هوا تکون دادم که چشمم خورد به جای زخم روی دستم! اوهه اون روززز!!
این زخما برای همون روز بود... همون روزی که اون خدمتکاره درباره ی منو جونگکوک بد میگفت...
منم یه بشقاب برداشتم و به سمتش پرت کردم...
بعدش همون لحظه فهمیدم انقدر عصبانی بودم و بشقابو توی دستم فشار داده بودم که بشقاب تیکه شد و دستمو زخم کرد!...
اینا مهم نیست!
با یادآوری اتفاقی که بعدش افتاد از خجالت سرخ شدم... بعد میخواستم دستمو که خونی شده بود بشورم که یهو جونگکوک از پشت بغلم کردو.... وااایییی
روی تخت قلت میخوردمو و میخندیدم!
یه لحظه چشمم خورد به عروسک...
همون عروسکی که جونگکوک برام خریده بود! گذاشته بودمش روی میز کنارم:))
با فکر اینکه قراره فردا جونگکوک رو ببینم ضربان قلبم بالا رفت... کل شبو با فکر اینکه فردا چطور رفتار کنم یا چی بپوشم گذشت...
صبح روز بعد
ساعت ۱۲ ظهر
تق تق...
_کیه!؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۲۳
شب شده بود...
موهامو باز کردم و روی تخت دراز کشیدم... تمام فکرم جونگکوک شده بود...
یادم میومد اون زمان که کنارش زندگی میکردم چقدر بهم خوش میگذشت!
همش بغلم میکرد و ازم محافظت میکرد!
دستمو توی هوا تکون دادم که چشمم خورد به جای زخم روی دستم! اوهه اون روززز!!
این زخما برای همون روز بود... همون روزی که اون خدمتکاره درباره ی منو جونگکوک بد میگفت...
منم یه بشقاب برداشتم و به سمتش پرت کردم...
بعدش همون لحظه فهمیدم انقدر عصبانی بودم و بشقابو توی دستم فشار داده بودم که بشقاب تیکه شد و دستمو زخم کرد!...
اینا مهم نیست!
با یادآوری اتفاقی که بعدش افتاد از خجالت سرخ شدم... بعد میخواستم دستمو که خونی شده بود بشورم که یهو جونگکوک از پشت بغلم کردو.... وااایییی
روی تخت قلت میخوردمو و میخندیدم!
یه لحظه چشمم خورد به عروسک...
همون عروسکی که جونگکوک برام خریده بود! گذاشته بودمش روی میز کنارم:))
با فکر اینکه قراره فردا جونگکوک رو ببینم ضربان قلبم بالا رفت... کل شبو با فکر اینکه فردا چطور رفتار کنم یا چی بپوشم گذشت...
صبح روز بعد
ساعت ۱۲ ظهر
تق تق...
_کیه!؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۱.۸k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط