「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 104
✦.................................
لبهایش خیلی کوتاه روی پیشانی آیلین نشست، فقط یک لحظه، فقط به اندازه یک نفس
وقتی عقب رفت چند ثانیه دیگر همانجا ماند، انگار خودش هم باورش نمیشد چه کاری کرده، بعد بالاخره بلند شد، پتو را کمی بالاتر کشید، چراغ کنار تخت را خاموش کرد و بیصدا از اتاق بیرون رفت.
ـــــــ
صبح...
نور آفتاب مستقیم روی صورت آیلین افتاده بود؛ با اخم چشمهایش را باز کرد و فوراً دستش را روی پیشانی اش گذاشت
سرش سنگین بود.
چند لحظه طول کشید تا بتواند درست فکر کند بعد کمکم تکههای شب قبل برگشتند؛ مهمانی، رقص، تهیونگ، ماشین، اتاق و بعد... چشمهایش ناگهان گرد شد و سریع روی تخت نشست
+ وایسا...
دستش را روی صورتش کشید
+ نه...
چند ثانیه مات ماند، بعد بالش را برداشت و روی صورتش کوبید.
+ نه نه نه نه نه...
خجالت مثل موجی داغ روی صورتش نشست یادش نمیآمد دقیقاً چه گفته، اما یادش میآمد که اسم تهیونگ را صدا زده بود و همین کافی بود.
+ خدایا منو ببر...
غر زد و خودش را روی تخت انداخت، چند دقیقه بعد بالاخره از اتاق بیرون آمد؛ همین که وارد آشپزخانه شد لینا که روی صندلی نشسته بود سرش را بلند کرد؛ چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد لبخند خیلی مشکوکی زد
آیلین همان لحظه فهمید
+ هی..
لینا لبخندش بزرگتر شد
لینا: صبح بخیررررر
+ وای
لینا: خواب خوبی داشتی؟
+ نه.
لینا: مطمئنی؟
آیلین چشمهایش را بست.
+ لینا...
لینا چشمکی زد و ارام دستش را زیر چانهاش گذاشت
لینا: راستی بعضیا دیشب خیلی احساساتی شده بودن
آیلین با حرص بالش سفید روی مبل را برداشت و به سمتش پرت کرد
لینا با خنده جا خالی داد
لینا: اوه، پس یادته!
_ ساکت شو
لینا: اصلاً نمیدونستم تاحالا به اسم صداش نکردی
+ لینا
لینا: خیلی هم اث-
آیلین صورتش را با دو دست پوشاند
+ خفه شو...
خنده شیطانی لینا تمام خانه را پر کرد
در همان لحظه گوشی آیلین زنگ خورد، انگار نجات پیدا کرده باشد فوراً گوشی را برداشت روی صفحه اسم مربی آوازش افتاده بود چشمهایش کمی باز شد، تماس را جواب داد.
+ سلام استاد...
صدای مرد از آن طرف خط آمد
استاد: بالاخره زندهای؟
آیلین خندید
+ تقریباً
استاد: تقریباً یعنی چی؟ یک ماهه پیدات نیست
لبخند روی صورتش کمرنگ شد
+ شرایط یه کم پیچیده شده بود
استاد چند لحظه سکوت کرد.
استاد: هرچی بوده، تمرین رو نباید ول میکردی
آیلین آرام روی صندلی نشست
+ میدونم...
استاد: صدات مثل عضلهست اگه رهاش کنی ضعیف میشه
آیلین سرش را پایین انداخت
+ حق با شماست
استاد نفسش را بیرون داد
استاد: دلم برای صدات تنگ شده دختر
برای اولین بار آن صبح لبخند واقعی روی لبهای آیلین نشست
استاد: پس برگرد... همین امروز هیچ بهونهای هم قبول نمیکنم.
آیلین خندید
+ باشه
وقتی تماس قطع شد چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی خیره ماند بعد آرام لبخند زد و با خودش فکرکرد؛ شاید وقتش رسیده بود بعضی چیزها را دوباره به زندگیاش برگرداند
اما درست همان لحظه که سرش را بالا آورد، نگاهش به تهیونگ افتاد که از راهرو رد میشد و قلبش دوباره بیدلیل نامنظم زد انگار بعضی چیزها هم تازه داشتند وارد زندگیاش میشدند...
آیلین تا چند دقیقه بعد همانجا نشست گوشی هنوز در دستش بود اما ذهنش جای دیگری پرسه میزد نگاهش یک بار دیگر ناخودآگاه به راهرویی افتاد که تهیونگ از آن عبور کرده بود و بلافاصله نگاهش را دزدید.
لینا که همه چیز را فهمیده بود، قهوهاش را جرعهای نوشید و با لبخند گفت:
لینا: شرط میبندم اگه این شکلی ادامه بدی تا فردا کامل آب میشی
آیلین بالش روی مبل را برداشت
+ قسم میخورم میزنمت
لینا خندید و دستهایش را بالا برد
لینا: باشه بابا، تسلیم.
چند ساعت بعد، آیلین بالاخره لباس عوض کرد؛ یک هودی طوسی آزاد روی تاپ مشکی پوشید، موهایش را بست و کیفش را روی شانه انداخت.
+ میرم کلاس
لینا که بی حوصله روی کاناپه ولو شده بود سر بلند کرد
لینا: زود برگرد، بدون تو حوصلم سرمیره
ــــــــ
هوای بیرون خنک و مطبوع بود،
آیلین تاکسی گرفت و مستقیم به آموزشگاه رفت وقتی وارد ساختمان شد، بوی آشنای چوب، نت های موسیقی و صدای تمرین هنرجوها چیزی درونش را آرام کرد انگار بعد از مدتها به خانه برگشته باشد
دوستانش به محض دیدنش دورش جمع شدند
زویی: کجا غیبت زده بودی؟
اسا: برگشتی بلاخره؟
سنا: فکر کردیم مهاجرت کردی!
آیلین میان خندههایشان شانه بالا انداخت
+ داستانش طولانیه
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 104
✦.................................
لبهایش خیلی کوتاه روی پیشانی آیلین نشست، فقط یک لحظه، فقط به اندازه یک نفس
وقتی عقب رفت چند ثانیه دیگر همانجا ماند، انگار خودش هم باورش نمیشد چه کاری کرده، بعد بالاخره بلند شد، پتو را کمی بالاتر کشید، چراغ کنار تخت را خاموش کرد و بیصدا از اتاق بیرون رفت.
ـــــــ
صبح...
نور آفتاب مستقیم روی صورت آیلین افتاده بود؛ با اخم چشمهایش را باز کرد و فوراً دستش را روی پیشانی اش گذاشت
سرش سنگین بود.
چند لحظه طول کشید تا بتواند درست فکر کند بعد کمکم تکههای شب قبل برگشتند؛ مهمانی، رقص، تهیونگ، ماشین، اتاق و بعد... چشمهایش ناگهان گرد شد و سریع روی تخت نشست
+ وایسا...
دستش را روی صورتش کشید
+ نه...
چند ثانیه مات ماند، بعد بالش را برداشت و روی صورتش کوبید.
+ نه نه نه نه نه...
خجالت مثل موجی داغ روی صورتش نشست یادش نمیآمد دقیقاً چه گفته، اما یادش میآمد که اسم تهیونگ را صدا زده بود و همین کافی بود.
+ خدایا منو ببر...
غر زد و خودش را روی تخت انداخت، چند دقیقه بعد بالاخره از اتاق بیرون آمد؛ همین که وارد آشپزخانه شد لینا که روی صندلی نشسته بود سرش را بلند کرد؛ چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد لبخند خیلی مشکوکی زد
آیلین همان لحظه فهمید
+ هی..
لینا لبخندش بزرگتر شد
لینا: صبح بخیررررر
+ وای
لینا: خواب خوبی داشتی؟
+ نه.
لینا: مطمئنی؟
آیلین چشمهایش را بست.
+ لینا...
لینا چشمکی زد و ارام دستش را زیر چانهاش گذاشت
لینا: راستی بعضیا دیشب خیلی احساساتی شده بودن
آیلین با حرص بالش سفید روی مبل را برداشت و به سمتش پرت کرد
لینا با خنده جا خالی داد
لینا: اوه، پس یادته!
_ ساکت شو
لینا: اصلاً نمیدونستم تاحالا به اسم صداش نکردی
+ لینا
لینا: خیلی هم اث-
آیلین صورتش را با دو دست پوشاند
+ خفه شو...
خنده شیطانی لینا تمام خانه را پر کرد
در همان لحظه گوشی آیلین زنگ خورد، انگار نجات پیدا کرده باشد فوراً گوشی را برداشت روی صفحه اسم مربی آوازش افتاده بود چشمهایش کمی باز شد، تماس را جواب داد.
+ سلام استاد...
صدای مرد از آن طرف خط آمد
استاد: بالاخره زندهای؟
آیلین خندید
+ تقریباً
استاد: تقریباً یعنی چی؟ یک ماهه پیدات نیست
لبخند روی صورتش کمرنگ شد
+ شرایط یه کم پیچیده شده بود
استاد چند لحظه سکوت کرد.
استاد: هرچی بوده، تمرین رو نباید ول میکردی
آیلین آرام روی صندلی نشست
+ میدونم...
استاد: صدات مثل عضلهست اگه رهاش کنی ضعیف میشه
آیلین سرش را پایین انداخت
+ حق با شماست
استاد نفسش را بیرون داد
استاد: دلم برای صدات تنگ شده دختر
برای اولین بار آن صبح لبخند واقعی روی لبهای آیلین نشست
استاد: پس برگرد... همین امروز هیچ بهونهای هم قبول نمیکنم.
آیلین خندید
+ باشه
وقتی تماس قطع شد چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی خیره ماند بعد آرام لبخند زد و با خودش فکرکرد؛ شاید وقتش رسیده بود بعضی چیزها را دوباره به زندگیاش برگرداند
اما درست همان لحظه که سرش را بالا آورد، نگاهش به تهیونگ افتاد که از راهرو رد میشد و قلبش دوباره بیدلیل نامنظم زد انگار بعضی چیزها هم تازه داشتند وارد زندگیاش میشدند...
آیلین تا چند دقیقه بعد همانجا نشست گوشی هنوز در دستش بود اما ذهنش جای دیگری پرسه میزد نگاهش یک بار دیگر ناخودآگاه به راهرویی افتاد که تهیونگ از آن عبور کرده بود و بلافاصله نگاهش را دزدید.
لینا که همه چیز را فهمیده بود، قهوهاش را جرعهای نوشید و با لبخند گفت:
لینا: شرط میبندم اگه این شکلی ادامه بدی تا فردا کامل آب میشی
آیلین بالش روی مبل را برداشت
+ قسم میخورم میزنمت
لینا خندید و دستهایش را بالا برد
لینا: باشه بابا، تسلیم.
چند ساعت بعد، آیلین بالاخره لباس عوض کرد؛ یک هودی طوسی آزاد روی تاپ مشکی پوشید، موهایش را بست و کیفش را روی شانه انداخت.
+ میرم کلاس
لینا که بی حوصله روی کاناپه ولو شده بود سر بلند کرد
لینا: زود برگرد، بدون تو حوصلم سرمیره
ــــــــ
هوای بیرون خنک و مطبوع بود،
آیلین تاکسی گرفت و مستقیم به آموزشگاه رفت وقتی وارد ساختمان شد، بوی آشنای چوب، نت های موسیقی و صدای تمرین هنرجوها چیزی درونش را آرام کرد انگار بعد از مدتها به خانه برگشته باشد
دوستانش به محض دیدنش دورش جمع شدند
زویی: کجا غیبت زده بودی؟
اسا: برگشتی بلاخره؟
سنا: فکر کردیم مهاجرت کردی!
آیلین میان خندههایشان شانه بالا انداخت
+ داستانش طولانیه
- ۱.۵k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط