「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 147
✦.................................
نیکی نگاه کوتاهی به داخل خانه انداخت. قلبش از لحظهای که از ماشین پیاده شده بود بیقرار بود، اما حالا یک حس عجیب دیگری هم به آن اضافه شده بود...
از داخل خانه صدای مردانهای آمد:
نیکان: کیه؟
سولی همان لحظه ساکت شد، انگار تمام کلماتی که میتوانست بگوید، یکباره از ذهنش پاک شدند، دهانش را باز کرد، اما فقط گفت:
سولی: نـ...
هیچ چیز دیگری بیرون نیامد، صدای قدم هایی از داخل خانه نزدیکتر شد
نیکان: سولی؟
سولی بالاخره نفسش را بیرون داد و یک قدم کنار رفت
سولی: خودت بیا ببین، نیکان.
نیکی خشکش زد.
«نیکان.»
صدایی که سالها فقط در خاطراتش وجود داشت، اسمی که بعد از شنیدن خبر مرگش حتی جرئت نمیکرد با صدای بلند به زبان بیاورد. چشمهای نیکی روی فضای پشت سر سولی ثابت ماند.
قلبش چنان محکم میزد که انگار هر ضربه اش تمام قفسهی سینهاش را تکان میداد
+ نیکان...
صدایش آنقدر آرام بود که خودش هم به سختی شنید. جونگکوک چند قدم پشت سرش ایستاده بود اما چیزی نگفت.
صدای قدمها نزدیکتر شد، یک قدم بعد یکی دیگر. و بالاخره مردی از انتهای راهرو پیدا شد.
نیکی اول فقط شانههایش را دید، بعد صورتش بعد چشمهایش. همهچیز در همان لحظه متوقف شد. نیکی حتی لازم نداشت بیشتر نگاه کند؛ شناختش، نه از روی عکس نه از روی حرفهای دیگران.
از روی چیزی عمیقتر؛ چیزی که هشت سال فاصله هم نتوانسته بود از ذهنش پاک کند، همان چشمها همان حالت نگاه همان نشانهی کوچک کنار پیشانیاش که حالا واضحتر از هر چیزی دیده میشد.
نیکان هم در میانهی قدم بعدی ایستاد؛ نگاهش روی نیکی ثابت ماند، چند ثانیه فقط به هم خیره شدند هیچکدام جلو نرفت. هیچکدام حرف نزد.
نیکان انگار نمیتوانست چیزی را که میدید باور کند... نیکی هم همینطور. هشت سال پیش به او گفته بودند نیکان مرده و نیکان هشت سال تمام فکر کرده بود نیکی دیگر در زندگیاش وجود ندارد.
دو نفر که هر کدام با خاطرهی مرگ دیگری زندگی کرده بودند، حالا فقط چند متر از هم فاصله داشتند، چشمهای نیکی آرام پر شد یک قطره اشک از گوشهی چشمش پایین آمد... لبهایش لرزید:
+ دا... داداش...
نیکان خشکش زد، چشمهایش برای چند لحظه روی صورت نیکی ماند و انگار همان یک کلمه تمام دیوارهایی را که در این سال ها ساخته بود، فرو ریخت
نیکان: نیکی...؟
صدایش دیگر شبیه چند ثانیه قبل نبود. نیکی لبش را گاز گرفت تا گریهاش بلند نشود، اما نتوانست.
+ خودتی؟
نیکان با ناباوری سرش را کمی تکان داد
نیکان: باورم نمیشه...
صدایش گرفت، نیکان یک قدم دیگر جلو آمد نیکی این بار دیگر نتوانست سر جایش بماند. تمام آن هشت سال، تمام شبهایی که فکر کرده بود برادرش زیر خاک است، تمام لحظههایی که دلش برای صدایش تنگ شده بود
و هیچوقت نمیتوانست دوباره صدایش را بشنود، یکباره روی سرش ریخت... با گریه گفت:
+ من فکر میکردم مردی...
نیکان دیگر نتوانست فاصله را حفظ کند.. چند قدم باقیمانده را سریع طی کرد و نیکی را در آغوش گرفت نیکی همان لحظه صورتش را روی شانهی برادرش گذاشت و گریهاش شکست
+ داداش...
دستهای نیکان دور او محکم شد. نیکان چشمهایش را بست و نفس لرزانی کشید
نیکان: منم فکر میکردم دیگه نیستی...
نیکی انگشتهایش را پشت لباس نیکان جمع کرد
+ هشت سال فکر کردم مردی...
نیکان دستش را پشت سر نیکی گذاشت
نیکان: منم بعد اون شب فکر کردم دیگه هیچوقت نمیبینمت
نیکی سرش را کمی عقب کشید و با چشم های خیس به صورتش نگاه کرد؛ انگار هنوز میترسید اگر پلک بزند، تصویر روبه رویش ناپدید شود. دستش را بالا آورد و با تردید کنار صورت نیکان گذاشت
بعد انگشتهایش آرام به سمت پیشانی او رفتند؛ همان نشانه، همان جای زخم.
نیکی با صدای گرفته گفت:
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 147
✦.................................
نیکی نگاه کوتاهی به داخل خانه انداخت. قلبش از لحظهای که از ماشین پیاده شده بود بیقرار بود، اما حالا یک حس عجیب دیگری هم به آن اضافه شده بود...
از داخل خانه صدای مردانهای آمد:
نیکان: کیه؟
سولی همان لحظه ساکت شد، انگار تمام کلماتی که میتوانست بگوید، یکباره از ذهنش پاک شدند، دهانش را باز کرد، اما فقط گفت:
سولی: نـ...
هیچ چیز دیگری بیرون نیامد، صدای قدم هایی از داخل خانه نزدیکتر شد
نیکان: سولی؟
سولی بالاخره نفسش را بیرون داد و یک قدم کنار رفت
سولی: خودت بیا ببین، نیکان.
نیکی خشکش زد.
«نیکان.»
صدایی که سالها فقط در خاطراتش وجود داشت، اسمی که بعد از شنیدن خبر مرگش حتی جرئت نمیکرد با صدای بلند به زبان بیاورد. چشمهای نیکی روی فضای پشت سر سولی ثابت ماند.
قلبش چنان محکم میزد که انگار هر ضربه اش تمام قفسهی سینهاش را تکان میداد
+ نیکان...
صدایش آنقدر آرام بود که خودش هم به سختی شنید. جونگکوک چند قدم پشت سرش ایستاده بود اما چیزی نگفت.
صدای قدمها نزدیکتر شد، یک قدم بعد یکی دیگر. و بالاخره مردی از انتهای راهرو پیدا شد.
نیکی اول فقط شانههایش را دید، بعد صورتش بعد چشمهایش. همهچیز در همان لحظه متوقف شد. نیکی حتی لازم نداشت بیشتر نگاه کند؛ شناختش، نه از روی عکس نه از روی حرفهای دیگران.
از روی چیزی عمیقتر؛ چیزی که هشت سال فاصله هم نتوانسته بود از ذهنش پاک کند، همان چشمها همان حالت نگاه همان نشانهی کوچک کنار پیشانیاش که حالا واضحتر از هر چیزی دیده میشد.
نیکان هم در میانهی قدم بعدی ایستاد؛ نگاهش روی نیکی ثابت ماند، چند ثانیه فقط به هم خیره شدند هیچکدام جلو نرفت. هیچکدام حرف نزد.
نیکان انگار نمیتوانست چیزی را که میدید باور کند... نیکی هم همینطور. هشت سال پیش به او گفته بودند نیکان مرده و نیکان هشت سال تمام فکر کرده بود نیکی دیگر در زندگیاش وجود ندارد.
دو نفر که هر کدام با خاطرهی مرگ دیگری زندگی کرده بودند، حالا فقط چند متر از هم فاصله داشتند، چشمهای نیکی آرام پر شد یک قطره اشک از گوشهی چشمش پایین آمد... لبهایش لرزید:
+ دا... داداش...
نیکان خشکش زد، چشمهایش برای چند لحظه روی صورت نیکی ماند و انگار همان یک کلمه تمام دیوارهایی را که در این سال ها ساخته بود، فرو ریخت
نیکان: نیکی...؟
صدایش دیگر شبیه چند ثانیه قبل نبود. نیکی لبش را گاز گرفت تا گریهاش بلند نشود، اما نتوانست.
+ خودتی؟
نیکان با ناباوری سرش را کمی تکان داد
نیکان: باورم نمیشه...
صدایش گرفت، نیکان یک قدم دیگر جلو آمد نیکی این بار دیگر نتوانست سر جایش بماند. تمام آن هشت سال، تمام شبهایی که فکر کرده بود برادرش زیر خاک است، تمام لحظههایی که دلش برای صدایش تنگ شده بود
و هیچوقت نمیتوانست دوباره صدایش را بشنود، یکباره روی سرش ریخت... با گریه گفت:
+ من فکر میکردم مردی...
نیکان دیگر نتوانست فاصله را حفظ کند.. چند قدم باقیمانده را سریع طی کرد و نیکی را در آغوش گرفت نیکی همان لحظه صورتش را روی شانهی برادرش گذاشت و گریهاش شکست
+ داداش...
دستهای نیکان دور او محکم شد. نیکان چشمهایش را بست و نفس لرزانی کشید
نیکان: منم فکر میکردم دیگه نیستی...
نیکی انگشتهایش را پشت لباس نیکان جمع کرد
+ هشت سال فکر کردم مردی...
نیکان دستش را پشت سر نیکی گذاشت
نیکان: منم بعد اون شب فکر کردم دیگه هیچوقت نمیبینمت
نیکی سرش را کمی عقب کشید و با چشم های خیس به صورتش نگاه کرد؛ انگار هنوز میترسید اگر پلک بزند، تصویر روبه رویش ناپدید شود. دستش را بالا آورد و با تردید کنار صورت نیکان گذاشت
بعد انگشتهایش آرام به سمت پیشانی او رفتند؛ همان نشانه، همان جای زخم.
نیکی با صدای گرفته گفت:
- ۲.۰k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط