my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT32
سالها قبل:
=یونهو!
در رو محکم باز میکنم. ٠ات وسط اتاق ایستاده.
گوشی توی دستشه. نگاهش عصبیه.
~چی شده؟
=این دیگه چیه؟
گوشی رو بالا میاره. نگاهش میکنم.
~چی؟
=این پیامها.
نزدیکتر میرم. گوشی رو از دستش میگیرم. یه چت ساده.با یه نفر، چیزی که برای من...اصلاً ساده نیست.
~اون کیه؟
ات چند ثانیه نگام میکنه.
=چرا تهدیدش کردی اگه باهام حرف بزنه میکشیش!
~گفتم کیه؟ میخوام از زبون خودت بشنوم
=دوستم.
~کدوم دوست؟
=یونهو...
~اسمش چیه؟
نفسش رو با حرص بیرون میده.
=چرا اینطوری میپرسی؟
~چون پرسیدم کیه.
=گفتم دوسته.
~دوست پسره؟
سکوت. همین سکوت کافیه. چشمام رو میبندم.
~ات.
=چیه؟
~چرا باهاش حرف میزنی؟
چند ثانیه نگام میکنه، بعد آروم میگه:
=چون به عموان دوست دوستم داره
قلبم یه لحظه میایسته.
~چی؟
=گفتم دوستم داره.
گوشی رو محکم توی دستم فشار میدم.
~پس چرا جوابش رو میدی؟
ات با ناباوری نگام میکنه.
=خب چون دوستمه، چرا اینجوری میکنی
~ات.
=یونهو!
صدای فریادش توی اتاق میپیچه.
=من نمیتونم هر بار که با یه نفر حرف میزنم، بشینم و بهت توضیح بدم اون کیه!
~من فقط میخوام بدونم کیه.
=نه.
سرم رو بالا میارم.
=تو میخوای بدونی من کجام، با کیام، با کی حرف میزنم، کی بهم پیام داده، چرا جواب دادم...
چند لحظه ساکت میشه. چشمهاش پر از اشک میشن.
=این اسمش عشق نیست، یونهو.
نفس توی سینم گیر میکنه.
~پس چیه؟
=اینکه بخوای همهچی رو کنترل کنی، عشق نیست.
سرم رو تکون میدم.
~من فقط میترسم.
ات ساکت میشه.
~میترسم یه روز دیگه نخوای منو.
یه قدم بهش نزدیک میشم.
~میترسم یکی بیاد و تو رو ازم بگیره.
ات آروم سرش رو تکون میده.
=یونهو...
~من نمیتونم از دستت بدم.
=ولی تو داری منو از خودت دور میکنی.
ساکت میشم.
این جمله...بیشتر از هر چیزی درد داره. ات اشکهاش رو پاک میکنه.
=من دوستت دارم.
چشمام خیس میشن.
=ولی دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم.
~نه.... تو نمیتونی
ات سرش رو پایین میندازه.
~نه، ات.
به سمتش میرم. دستش رو میگیرم.
=ولم کن.
همون لحظه دستم شل میشه.
~ات...
=من خستهام.
صدای گریهش میلرزه.
=از اینکه هر روز باید ثابت کنم دوستت دارم.
چشمام پر از اشک میشه.
=از اینکه هر بار دیر جواب بدم فکر میکنی یکی دیگه توی زندگیمه.
دستم رو جلو میبرم. اما این بار...ات عقب میره و همون یه قدم...برای من از هزار تا کیلومتر دورتره.
=من نمیخوام دیگه باهات باشم.
نفس نمیکشم، اصلاً نمیتونم.
~چی؟
ات برای چند ثانیه فقط نگام میکنه، بعد خیلی آروم میگه:
=بیا تمومش کنیم.
~نه...
=یونهو...
~نه!
صدام بلند میشه. ات میترسه. همون لحظه میفهمم.
میفهمم دوباره ترسوندمش. آرومتر میشم.
~ات...
اشکام پایین میان.
~من درستش میکنم.
=یونهو...
~قول میدم.
سرش رو تکون میده.
=تو نمیفهمی.
~چی رو؟
=من دیگه نمیخوام درستش کنی.
سکوت.
~پس چی میخوای؟
چشمهاش رو میبنده.
=میخوام ولم کنی.
اون روز...
برای اولین بار فهمیدم چیزی که بیشتر از هر چیزی ازش میترسیدم، اتفاق افتاده.
ات داشت منو ترک میکرد. و من...نتونستم جلوش رو بگیرم.
زمان حال:
چشمام رو باز میکنم. ات هنوز جلومه. همون چشمها.
همون صورت. همون آدمی که سالها منتظرش بودم.
اما این بار...یه نفر دیگه کنارش ایستاده.
کوک. نگاهم میره سمتش. چقدر راحت کنارشه.
چقدر راحت...جای منو گرفته. اسلحه هنوز توی دستمه.
ات نگام میکنه.
~من تمام این سالها منتظرت بودم، پیدات کرمو تو برگشتی اما...
نگاهم روی کوک ثابت میمونه.
~فقط برای اینکه دوباره ترکم کنی؟
ات با شنیدن این حرف چیزی نمیگه.
و من...برای اولین بار به این فکر میکنم که شاید تمام این سالها...منتظر برگشتن کسی بودم که دیگه هیچوقت قرار نبود مال من باشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم پارت ژدید🧚🏻♀️
شرایط 🦭
لایک:۳٠
کامنت: ۵٠
بازنشر: ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#my_snow
PT32
سالها قبل:
=یونهو!
در رو محکم باز میکنم. ٠ات وسط اتاق ایستاده.
گوشی توی دستشه. نگاهش عصبیه.
~چی شده؟
=این دیگه چیه؟
گوشی رو بالا میاره. نگاهش میکنم.
~چی؟
=این پیامها.
نزدیکتر میرم. گوشی رو از دستش میگیرم. یه چت ساده.با یه نفر، چیزی که برای من...اصلاً ساده نیست.
~اون کیه؟
ات چند ثانیه نگام میکنه.
=چرا تهدیدش کردی اگه باهام حرف بزنه میکشیش!
~گفتم کیه؟ میخوام از زبون خودت بشنوم
=دوستم.
~کدوم دوست؟
=یونهو...
~اسمش چیه؟
نفسش رو با حرص بیرون میده.
=چرا اینطوری میپرسی؟
~چون پرسیدم کیه.
=گفتم دوسته.
~دوست پسره؟
سکوت. همین سکوت کافیه. چشمام رو میبندم.
~ات.
=چیه؟
~چرا باهاش حرف میزنی؟
چند ثانیه نگام میکنه، بعد آروم میگه:
=چون به عموان دوست دوستم داره
قلبم یه لحظه میایسته.
~چی؟
=گفتم دوستم داره.
گوشی رو محکم توی دستم فشار میدم.
~پس چرا جوابش رو میدی؟
ات با ناباوری نگام میکنه.
=خب چون دوستمه، چرا اینجوری میکنی
~ات.
=یونهو!
صدای فریادش توی اتاق میپیچه.
=من نمیتونم هر بار که با یه نفر حرف میزنم، بشینم و بهت توضیح بدم اون کیه!
~من فقط میخوام بدونم کیه.
=نه.
سرم رو بالا میارم.
=تو میخوای بدونی من کجام، با کیام، با کی حرف میزنم، کی بهم پیام داده، چرا جواب دادم...
چند لحظه ساکت میشه. چشمهاش پر از اشک میشن.
=این اسمش عشق نیست، یونهو.
نفس توی سینم گیر میکنه.
~پس چیه؟
=اینکه بخوای همهچی رو کنترل کنی، عشق نیست.
سرم رو تکون میدم.
~من فقط میترسم.
ات ساکت میشه.
~میترسم یه روز دیگه نخوای منو.
یه قدم بهش نزدیک میشم.
~میترسم یکی بیاد و تو رو ازم بگیره.
ات آروم سرش رو تکون میده.
=یونهو...
~من نمیتونم از دستت بدم.
=ولی تو داری منو از خودت دور میکنی.
ساکت میشم.
این جمله...بیشتر از هر چیزی درد داره. ات اشکهاش رو پاک میکنه.
=من دوستت دارم.
چشمام خیس میشن.
=ولی دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم.
~نه.... تو نمیتونی
ات سرش رو پایین میندازه.
~نه، ات.
به سمتش میرم. دستش رو میگیرم.
=ولم کن.
همون لحظه دستم شل میشه.
~ات...
=من خستهام.
صدای گریهش میلرزه.
=از اینکه هر روز باید ثابت کنم دوستت دارم.
چشمام پر از اشک میشه.
=از اینکه هر بار دیر جواب بدم فکر میکنی یکی دیگه توی زندگیمه.
دستم رو جلو میبرم. اما این بار...ات عقب میره و همون یه قدم...برای من از هزار تا کیلومتر دورتره.
=من نمیخوام دیگه باهات باشم.
نفس نمیکشم، اصلاً نمیتونم.
~چی؟
ات برای چند ثانیه فقط نگام میکنه، بعد خیلی آروم میگه:
=بیا تمومش کنیم.
~نه...
=یونهو...
~نه!
صدام بلند میشه. ات میترسه. همون لحظه میفهمم.
میفهمم دوباره ترسوندمش. آرومتر میشم.
~ات...
اشکام پایین میان.
~من درستش میکنم.
=یونهو...
~قول میدم.
سرش رو تکون میده.
=تو نمیفهمی.
~چی رو؟
=من دیگه نمیخوام درستش کنی.
سکوت.
~پس چی میخوای؟
چشمهاش رو میبنده.
=میخوام ولم کنی.
اون روز...
برای اولین بار فهمیدم چیزی که بیشتر از هر چیزی ازش میترسیدم، اتفاق افتاده.
ات داشت منو ترک میکرد. و من...نتونستم جلوش رو بگیرم.
زمان حال:
چشمام رو باز میکنم. ات هنوز جلومه. همون چشمها.
همون صورت. همون آدمی که سالها منتظرش بودم.
اما این بار...یه نفر دیگه کنارش ایستاده.
کوک. نگاهم میره سمتش. چقدر راحت کنارشه.
چقدر راحت...جای منو گرفته. اسلحه هنوز توی دستمه.
ات نگام میکنه.
~من تمام این سالها منتظرت بودم، پیدات کرمو تو برگشتی اما...
نگاهم روی کوک ثابت میمونه.
~فقط برای اینکه دوباره ترکم کنی؟
ات با شنیدن این حرف چیزی نمیگه.
و من...برای اولین بار به این فکر میکنم که شاید تمام این سالها...منتظر برگشتن کسی بودم که دیگه هیچوقت قرار نبود مال من باشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم پارت ژدید🧚🏻♀️
شرایط 🦭
لایک:۳٠
کامنت: ۵٠
بازنشر: ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۲۷۸
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط