قسمت بیست و یکم: یا زهرا

قسمت بیست و یکم: یا زهرا


اول اصلا نشناختمش ... چشمش که بهم افتاد رنگش پرید... لب هاش می لرزید ... چشم هاش پر از اشک شده بود... اما من بی اختیار از خوشحالی گریه می کردم ... از خوشحالی زنده بودن علی ... فقط گریه می کردم ... اما این خوشحالی چندان طول نکشید ...


اون لحظات و ثانیه های شیرین ... جاش رو به شوم ترین لحظه های زندگیم داد ... قبل از اینکه حتی بتونیم با هم صحبت کنیم ... شکنجه گرها اومدن تو ... من رو آورده بودن تا جلوی چشم های علی شکنجه کنن ...

علی هیچ طور حاضر به همکاری نشده بود ... سرسخت و محکم استقامت کرده بود ... و این ترفند جدیدشون بود ...


اونها، من رو جلوی چشم های علی شکنجه می کردن ... و اون ضجه می زد و فریاد می کشید ... صدای یازهرا گفتنش یه لحظه قطع نمی شد ...

با تمام وجود، خودم رو کنترل می کردم ... می ترسیدم ... می ترسیدم حتی با گفتن یه آخ کوچیک ... دل علی بلرزه و حرف بزنه ... با چشم هام به علی التماس می کردم ... و ته دلم خدا خدا می گفتم ... نه برای خودم ... نه برای درد ... نه برای نجات مون ... به خدا التماس می کردم به علی کمک کنه ... التماس می کردم مبادا به حرف بیاد ... التماس می کردم که ...

بوی گوشت سوخته بدن من ... کل اتاق رو پر کرده بود ...

#بی_تو_هرگز
#شیعه
#ره_یافته
#تازه_مسلمان
دیدگاه ها (۹)

قسمت بیست و دوم: علی زنده است ثانیه ها به اندازه یک روز ... ...

به توکل نامت یا سلام سلام رفقا چالش دعوت شدم, نخودچی دعوتم ک...

قسمت بیستم: مقابل من نشسته بود ... سه ماه قبل از تولد دو سال...

قسمت نوزدهم: هم راز علیحسابی جا خورد و خنده اش کور شد ... زی...

ازتون ممنونم که وارد زندگیم شدین و تبدیل شدین به دلیل ادامه ...

Part:56. #ریاست.عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝𝐞...

My NASTARAN

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط