ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 14
چشمام گشاد شد...
جونگکوک:«اهههه باز کیه دیگه..؟!»
سریع چراغ گوشی مو خاموش کردم و رفتم پشت در نیمه خراب قایم شدم...
صدای چند نفر میومد...
اما این بار صداشون اشنا بود...
جیمین:«جونگکوک کجایی..؟!»
تهیونگ:«هیییییی کوکککک...»
اروم از مخفیگاه اومدم بیرون و اخمامو کشیدم تو هم...
جونگکوک:«شما دوتا چرا اومدین اینجا..؟!»
جیمین:«خبری ازت نشد ترسیدیم مرده باشی..»
تهیونگ:«اره یا مثلا گیر قاتل افتاده باشی...»
جونگکوک:«خفه شین...»
عکس ات هنوز توی دستم بود که جیمین بهش نگاه کرد...
جیمین:«این دختره همونیه که نجاتش دادی نه..؟»
جونگکوک:«اره...»
تهیونگ:«پس عکسش چرا اینجاست..؟»
هر سه تامون ساکت شدیم...
چون هیچکدوم مون جواب سوالو نمیدونستیم...
تهیونگ:«این دیگه خیلی مشکوکه...»
جیمین:«اره... چرا باید عکس یه دانش اموز روی دیوار تحقیق باشه..؟»
عکس رو دوباره نگاه کردم و اخمام رفت تو هم...
جونگکوک:«نمیدونم... ولی حس خوبی ندارم...»
جیمین اومد کنار دیوار و چندتا از پرونده ها رو برداشت...
جیمین:«بچه ها اینا رو ببینین...»
رفتم سمتش و پرونده ها رو از دستش گرفتم...
پرونده ها خیلی قدیمی بودن حتی بعضیاشون زرد شده بودن...
روی یکی از پوشه ها نوشته شده بود:
[پرونده شماره 17 — گنج خاندان هان]
روی یکی دیگه نوشته شده بود:
[افراد ناپدید شده]
تهیونگ:«خاندان هان دیگه کین..؟»
جونگکوک:«نمیدونم...»
پوشه رو باز کردم که چندتا عکس قدیمی از مردای کت شلواری داخلش بود...
زیر یکی از عکسا نوشته شده بود:
[تمام اعضا در سال 1998 کشته شدند.]
اخمام رفت تو هم...
جونگکوک:«اینا خیلی قدیمیه...»
جیمین:«یعنی این گنج از اون موقع گم شده..؟»
جونگکوک:«احتمالا...»
همونطور که داشتم پرونده ها رو نگاه میکردم چشمم خورد به یه نقشه از مدرسه...
روی نقشه با ماژیک قرمز چند قسمت دایره کشیده بودن...
زیرش نوشته بود:
[تمام مسیر ها به فواره مرکزی ختم میشوند.]
چشمام ریز شد...
جونگکوک:«فواره...؟»
تهیونگ:«اون وسط حیاطه دیگه...»
جیمین:«اره ولی چرا باید زیرش چیزی باشه..؟»
نمیدونستم...
اما حس میکردم یه چیزی این وسط درست نیست...
یه دفعه صدای بیپ ضعیفی اومد...
بیپ... بیپ...
جیمین سریع برگشت سمت در...
جیمین:«لعنتی دوربینا دارن دوباره فعال میشن...»
تهیونگ:«یعنی باید بریم..؟»
جونگکوک:«اره فعلا چیز زیادی گیرمون نیومده... اگر بیشتر بمونیم گیر میفتیم...»
همه پرونده ها رو سریع سرجاشون گذاشتیم...
منم عکس ات رو دوباره روی دیوار چسبوندم...
اما قبلش یه نگاه دیگه بهش انداختم...
جونگکوک تو ذهنش:«تو دقیقا کی هستی ویون ات...؟»
از اتاق اومدیم بیرون و سریع در مخفی رو بستیم...
هر سه تامون آروم از پله های زیر زمین بالا رفتیم...
شب شده بود..
مدرسه توی تاریکی شب زیادی ترسناک شده بود...
نور کم لامپ ها روی دیوارای مرمری افتاده بود و صدای قدم هامون توی راهرو ها میپیچید...
جونگکوک:«مگه چند ساعت داشتیم میگشتیم چقدر زود شب شد..»
جیمین:«نمیدونم..»
تهیونگ اروم:«قسم میخورم اگر یه روح از جلو مون رد شه سکته میکنم...»
جیمین:«خفه شو الان خودم ترسیدم...»
ᴘᴀʀᴛ: 14
چشمام گشاد شد...
جونگکوک:«اهههه باز کیه دیگه..؟!»
سریع چراغ گوشی مو خاموش کردم و رفتم پشت در نیمه خراب قایم شدم...
صدای چند نفر میومد...
اما این بار صداشون اشنا بود...
جیمین:«جونگکوک کجایی..؟!»
تهیونگ:«هیییییی کوکککک...»
اروم از مخفیگاه اومدم بیرون و اخمامو کشیدم تو هم...
جونگکوک:«شما دوتا چرا اومدین اینجا..؟!»
جیمین:«خبری ازت نشد ترسیدیم مرده باشی..»
تهیونگ:«اره یا مثلا گیر قاتل افتاده باشی...»
جونگکوک:«خفه شین...»
عکس ات هنوز توی دستم بود که جیمین بهش نگاه کرد...
جیمین:«این دختره همونیه که نجاتش دادی نه..؟»
جونگکوک:«اره...»
تهیونگ:«پس عکسش چرا اینجاست..؟»
هر سه تامون ساکت شدیم...
چون هیچکدوم مون جواب سوالو نمیدونستیم...
تهیونگ:«این دیگه خیلی مشکوکه...»
جیمین:«اره... چرا باید عکس یه دانش اموز روی دیوار تحقیق باشه..؟»
عکس رو دوباره نگاه کردم و اخمام رفت تو هم...
جونگکوک:«نمیدونم... ولی حس خوبی ندارم...»
جیمین اومد کنار دیوار و چندتا از پرونده ها رو برداشت...
جیمین:«بچه ها اینا رو ببینین...»
رفتم سمتش و پرونده ها رو از دستش گرفتم...
پرونده ها خیلی قدیمی بودن حتی بعضیاشون زرد شده بودن...
روی یکی از پوشه ها نوشته شده بود:
[پرونده شماره 17 — گنج خاندان هان]
روی یکی دیگه نوشته شده بود:
[افراد ناپدید شده]
تهیونگ:«خاندان هان دیگه کین..؟»
جونگکوک:«نمیدونم...»
پوشه رو باز کردم که چندتا عکس قدیمی از مردای کت شلواری داخلش بود...
زیر یکی از عکسا نوشته شده بود:
[تمام اعضا در سال 1998 کشته شدند.]
اخمام رفت تو هم...
جونگکوک:«اینا خیلی قدیمیه...»
جیمین:«یعنی این گنج از اون موقع گم شده..؟»
جونگکوک:«احتمالا...»
همونطور که داشتم پرونده ها رو نگاه میکردم چشمم خورد به یه نقشه از مدرسه...
روی نقشه با ماژیک قرمز چند قسمت دایره کشیده بودن...
زیرش نوشته بود:
[تمام مسیر ها به فواره مرکزی ختم میشوند.]
چشمام ریز شد...
جونگکوک:«فواره...؟»
تهیونگ:«اون وسط حیاطه دیگه...»
جیمین:«اره ولی چرا باید زیرش چیزی باشه..؟»
نمیدونستم...
اما حس میکردم یه چیزی این وسط درست نیست...
یه دفعه صدای بیپ ضعیفی اومد...
بیپ... بیپ...
جیمین سریع برگشت سمت در...
جیمین:«لعنتی دوربینا دارن دوباره فعال میشن...»
تهیونگ:«یعنی باید بریم..؟»
جونگکوک:«اره فعلا چیز زیادی گیرمون نیومده... اگر بیشتر بمونیم گیر میفتیم...»
همه پرونده ها رو سریع سرجاشون گذاشتیم...
منم عکس ات رو دوباره روی دیوار چسبوندم...
اما قبلش یه نگاه دیگه بهش انداختم...
جونگکوک تو ذهنش:«تو دقیقا کی هستی ویون ات...؟»
از اتاق اومدیم بیرون و سریع در مخفی رو بستیم...
هر سه تامون آروم از پله های زیر زمین بالا رفتیم...
شب شده بود..
مدرسه توی تاریکی شب زیادی ترسناک شده بود...
نور کم لامپ ها روی دیوارای مرمری افتاده بود و صدای قدم هامون توی راهرو ها میپیچید...
جونگکوک:«مگه چند ساعت داشتیم میگشتیم چقدر زود شب شد..»
جیمین:«نمیدونم..»
تهیونگ اروم:«قسم میخورم اگر یه روح از جلو مون رد شه سکته میکنم...»
جیمین:«خفه شو الان خودم ترسیدم...»
- ۴۱۳
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط