رمان

#رمان
#چشمان_سیاه
#BTS
#part:۲۳
جیمین دستی به سر بلا کشید و بلا با پشت دستش اشکاش رو پاک کرد

بلا:میشه به یونجون چیزی نگی؟
جیمین:چیزی نمیگم
بلا:مرسی

..............
بلا:خب...تمو خانم...به سلامتی که یکی رو تور میکنی؟من عروسی میخوام...زود ی خوشکل خوشتیپ و پولدار پیدا کن عاشقش شو برا باهاش ازدواج کن بزار من برا عروسیت تدارکات در نظر بگیرم

تمو:هعی خدای من...هیچکس هم که پیدا نمیشه
بلا:پیدا بشه هم تو سگ اخلاقی
تمو:هووووی دلشونم بخواد
بلا:صد در صد دیگه چی میخوام تو رو بهشون بدیم
میساکی:هعی همینش کم بود درباره ازدواج تمو بحرفیم!
تمو:چرا به این نمیگی؟برو یکی رو جور کن واسه خودت مثل چی سینگلی
بلا:هووووووووی....حرفشم نزن فکرشم نکن...این جرعت داره بره دنبال یکی اونوقت ببینه چیکارش میکنم
تمو:این چه حرفیه اول و آخر که یکی رو پیدا میکنه
بلا:هه همه سر به خووووون میکنم
میساکی:تو از نیمه گشمده ای که معلوم نیس کدوم گوریه غیرتی تری
بلا:نه بابا نیمه گمشده هم میخوای دیگه چی؟
میساکی:وایییییی...اینم از نقش شوهرم بیشتره...
بلا:شوهرت نیستم
میساکی:شوهر چیه بابا ازونم بدتری
بلا:هرچی...
میساکی:خب دیگه چخبر؟
بلا:هیچ خبر عروسی تمو
تمو:وای ولم کن توهم
بلا:تو مگه جین رو دوست نداری!؟
تمو:خب؟
بلا:برو باهاش حرف بزن
تمو:اینم زده به سرش...جین به اون شهرتش بیاد از همون نگاه اول عاشقم بشه؟
بلا:بیخیال حوصله عاشقی رو ندارم
میساکی:خودت چی؟ازدواج نمیکنی؟سن و سالی ازت گذشته...
بلا:نه من ازدواج نمیکنم علاقه ای به ازدواج ندارم...شما رو دارم جشن ازدواج شما رو میگیرم البته به جز میساکی...بعدش مگه من چند سالمه هااان؟۲۴ سالمه چه سن و سالی
میساکی:می‌بینیم...امیدوارم این حرفت رو پس نگیری...
بلا:نمیگیرم
تمو:اینا رو بیخیال....احتمالش هست سویون دوباره ظاهر بشه؟
بلا:نع...نظارت داشتم همه ی باندش اونجا حضورش داشته باشه
تمو:امیدوارم...
بلا:خب دیگه من میرم...اعضا امروز کنسرت دارن میخوام برم کنسرتشون...
میساکی:توهم که دو دقیقه نمیشینی سر جات
بلا درحالیکه داشت از در خروجی کافه میزد بیرون رو به میساکی گفت:هروقت همچین دیدی به معجزه ایمان بیار...
و رفت بیرون....سوار ماشین شد و به سمت مرکز خریدی حرکت کرد...چند دست لباس خرید و رفت خونه...دوش ای گرمی گرفت و لباس جدیدش رو پوشید بمب ارمی اش رو برداشت کادویی که گرفته بود رو هم گذاشت تو پاکت و بعد از خونه زد بیرون سوار ماشین شد و حرکت کرد...
بعد از چند دقیقه به محل کنسرت رسید تقریبا غروب شده بود و خورشید کمرنگ میشد و جاشو با ماه عوض میکرد
کارای ورودی رو انجام داد و رفت سمت ردیف مورد نظرش و نشست...بعد چند دقیقه اعضا با حضوری شکوهمند اون رو به سر و صدا کشوندن
دیدگاه ها (۹)

#رمان #چشمان_سیاه #BTS #part:۲۴کنسرت خیلی عالی پیشرفت و لحظا...

بلا:تو کی هستی؟_:اینو من باید بپرسمبلا:اگه منو نمبشناختی از ...

سیا:میشه منو ببخشی؟میتونی منو ببخشی؟من واقعا نمیدونم چی بگم....

#مینی_رمان #توت_فرنگی #BTS#part:۱۱(آخر)تهیونگ:منظورت چیه؟رکا...

فیک💌🎀 پارت ۱ویو میونگ : خب بهتره به خودت بیای و این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط