(استاد جذاب من)

(استاد جذاب من)
part 13

همه درحال رفتن از دبیرستان بودن ات که داشت به سمته درب دبستان قدم برمیداشت تویه در ایستاد و به بقیه ای که منتظر خانواده شون بودن نگاه میکرد چشم افتاد به هیونا که سمته مادر می‌رفت و بغلش کرد روبه روش گایانگ که راننده اومده بود دنبالش سوار ماشین شد با افسوس و حسرت ایستاده بود یعنی لیاقت این چیزا رو نداشت که بهش نرسیده بود این دنیا آنقدر باهاش بود که این چیز کوچیک رو لایق اش ندونسته بود با برخورد شونه یکی به شونه از افکارش بیرون اومد دستش اش را گذاشت رویه شونه اش و لب زد ات : داری چیکار می‌کنی چرا جلوتو نگاه نمیکنی
نیونگ : تو اینجا بودی اوف اصلا ندیدمت
خنده ای سر داد و کمی نزدیک ات شد با پوزخندی گفت
نیونگ : آره خوب ببین همه خانواده دارن و خوشحال بعد از تعطیل شدن خانواده شون میان دنبالشون اما تو چی‌ ها
مگه هر روز با دوچرخه کهنه بری و بیای
ات که از تمام حرف های اون بغض سنگینی تویه گلوش نشسته بود این حرف ها حقیقت داشتن اما نخواست جلوش کم بیاره با بغض تو گلوش لب زد
ات : خوب که چی.... هیچ اشکالی نداره که خودم برم
نیونگ: اینجا این دبیرستان ماله شما ها نیست بورسه تو لغو میکنم اینجا متعلق به شما ها نیست قبول کن که کسیو نداری
بعد از اتمام حرف هایش خنده ای کرد و از کنار ات رد شد با ادا های بچه گونه اش سمته پدرش رفت و بغلش کرد نگاهی به ات انداخت و سوار ماشین شد
غم رو دل اش سنگینی کرد؛ در تاریکی چراغ راه؛ در برار خطر سپر بلا ؛ چند جمله که صرفاً فقط به زبان آورده شده تبدیل به بغض و ناراحتی دختره شده بود آب دماغ اش را بالا کشید و اشکی که از گوشه چشم اش سرازیر شده بود
دست اش را بالا برد و با آستین اش اشک هایش را پاک کرد کوله پشتی اش را سفت در شانه هایش گرفت قدم برداشته سمته ایستگاه اتوبوس سرش را پایین گرفته بود و به آرومی راه می‌رفت به مردی که تویه عابر پیاده رفت و آمد میکردن نگاه میکرد عده ای با همسرشون عده ای با عشق شون عده ای با بچه هاشون دست تو دست راه میرفتن با خودش زیر لب زمزمه کرد ات : فقط منم که کسیو ندارم .....نگاهی به ساعت مچی اش انداخت دیر شده بود ات : وای دیر شد خدا کنه اتوبوس نرفته باشه
شروع به دویدن کرد تا جایی که توان داشت می دوید
تا اینکه به اتوبوس برسه نزدیک ایستگاه اتوبوس شد از دور اتوبوس را دید که حرکت کرد و رفت همانجا ایستاد پاشو محکم کوبید به زمین و زیر لب غرید ات : نههههه الان من چطوری برم
از دویدن زیاد پاهایش سست شدن فرود آمد و رویه زمین نشست با ناراحتی لبو لوچش رو آویزون کرده بود کم کم داشت شب میشد و آفتاب درحال قائم شدن پشته کوه ها بود و هوا از روشنای به تاریکی تبدیل میشد اما هنوز هم اون دختره لجباز که با خود اش لجبازی میکرد همانجا نشسته بود ماشین مشکی لوکس و براقی کنارش با سرعت ایستاد دختره سریع به ماشین نگاه کرد شیشه ماشین کم کم پایین میشد با دیدن استاد پارک دوتا چشم هایش چهارتا شدن استاد پارک با همون جذابیتش که دل ات رو میبرد لب زد
جیمین : خانم گانگ...
دیدگاه ها (۷)

(استاد جذاب من)part 14جیمین : خان گانگ تو خیابون موندی ات : ...

(استاد جذاب من)part 15دستاشو گذاشت رویه گونه هایش و با صدای ...

( استاد جذاب من )part 12رویه صندلی روبه روی هیونا نشسته بود ...

(استاد جذاب من)part 11گایانگ از صندلی اش بلند شد و لب زد گای...

پرسه در جنگل... صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ی اتاق داخ...

پارت⁹که جونگکوک و جیمین اومدن پیشه تهیونگتهیونگ: باز چیشدع؟(...

پارت⁸که یهو مادر تهیونگ با نگرانیه شدیدی که توی صورتش بود لب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط