شرلوکSherlock

شرلوک*Sherlock
part 11 (2) 🌀✒️
سایه‌ی آژیرها هنوز روی دیوار انبار بود. مأمورا ریختن تو، مایکرافت داد می‌زد، ولی شرلوک نمی‌شنید. فقط اون *خون* رو می‌دید.
جان بی‌حرکت افتاده بود، سرش یه‌جور افتاده بود که انگار فقط خوابیده، ولی اون سکوت... اون لعنتی‌ترین صدای دنیا بود.

شرلوک با دندون پاره‌ای از کت خودش رو کند، فشار داد روی زخم.
ـ «بمون، لعنتی، بمون! نمی‌ذارم بری، هنوز کلی حرف منو مسخره نکردی...»
دستش وول خورد و چیزی حس کرد. یه تپش ضعیف، آروم، نامنظم.
چشم‌هاش برق زد.
ـ «ضربان داره! آمبولانس بیارین! الان!»

مایکرافت دوید جلو:
ـ «زنده‌ست؟»
شرلوک با صدایی شکسته گفت:
ـ «نه هنوز… ولی قراره باشه.»


--- بیمارستان سنت ماری. چهار ساعت بعد.

نور سفید، سکوت، بوی الکل و امیدِ نصفه.
شرلوک روی نیمکت نشسته بود، انگشت‌هاش پر از خون خشک‌شده، لباسش پاره‌پوره، چشماش توی یه نقطه قفل کرده.

مایکرافت روبه‌روش ایستاده، اما این‌بار اونم بی‌دفاع‌تر از همیشه.
ـ «اون مرد… زنده موند. ولی چیزی نمی‌گه. اسمش رو هم نمی‌گه.»
شرلوک پوزخند زد، تلخ:
ـ «می‌گه چون می‌خواد من بشکنم. ولی هنوز یه چیز رو نفهمیده… من فقط وقتی کسی عزیزم رو بکشه می‌شکنم. ولی تا اون زنده‌ست… من فقط خشمم.»

مایکرافت آه کشید:
ـ «تو نمی‌تونی باهاش مثل یه پرونده عادی برخورد کنی، شرلوک. این یه جنگ سیاسیه، نه یه معما.»
شرلوک بلند شد، سرد، آرام، مثل کسی که تصمیمش گرفته شده.
ـ «پس اشتباه کردی، برادر. این بار معما یکیه: یا اون می‌میره… یا من.»

---

شب. اتاق مراقبت ویژه. فقط صدای تیک‌تیک مانیتور قلب. جان متصل به لوله‌ها، صورتش رنگ‌پریده، ولی هنوز زنده.
شرلوک کنار تخت نشست، سرشو پایین انداخت و زیر لب گفت:
ـ «می‌دونی، هیچ‌کدوم از معادله‌هام، از استدلال‌هام، برای این یکی جواب نداره. برای اینکه نمی‌دونم بدون تو چجوری فکر کنم.»

چراغ قلب یه ثانیه خط صاف شد.
شرلوک تو نفسش چیزی شکست.
ـ «نه… نه! نـــــه!»

پرستارا ریختن داخل، دستگاه شوک، فریاد، “بیا بالا، بیا بالا!”
اون صحنه ابدی شد. چشم‌های شرلوک خیره به اون خط صاف بود، انگار زمان ایستاده.

صدای الکتروشوک...
یه ثانیه...
دو...
و بعد... تیک. یه ضربان ریز.

شرلوک نفسش برید، اشک افتاد. برای اولین‌بار توی عمرش. آرام، ولی واقعی.
زیر لب خندید و گفت:
ـ «هیچ‌کس حق نداره با همچین دلی بازی کنه… مخصوصاً من.»

مایکرافت پشت شیشه وایساده بود، لب‌هاشو فشرد. با تلفن تماس گرفت:
ـ «سوژه هنوز زنده‌ست. بله، مأموریت لغو شد... فعلاً.»

و اون طرف خط، همون رئیس زخمی، توی تاریکی، خندید:
ـ «بذار خوشحال باشن. قهرمان‌ها رو همیشه باید زنده نگه داشت تا درد بکشن.

ادامه دارد

پایان پارت۱۱ (بخش دوم)
دیدگاه ها (۱۴)

من بدون اینها پوچم🫴🏻🌝من عاشق این مسائلم واقعا ولی کسی تو کلا...

با دیدن این خندیدم نمیدونم چرا🥲

بانو پخت پز کرده بود 🕶️🙌🏻

چشمانم کور شده است🕶️و تنها روشنی میبینمدلیل کور شدنم : زیبای...

Sherlock*شرلوکpart 8 (2)🌀 ✒️ از اون شب به بعد، شرلوک دیگه آر...

Sherlock*شرلوکpart 10(2)🌀✒️گلوله‌ی بعدی صاف خورد به پهلوی جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط