Part
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part"3"
تهیونگ: برام قهوه بیار اتاقم .....
☆ویو هانا☆
دیگه حرفی نزد و از پله ها بالا رفت ، به سمت آشپزخونه رفتم و لیوانی کوچیک از تو کمد برداشتم کاپ قهوه رو پر کردم و دستگاه رو روشن کردم ، توی ذهنم هی حرف اون آدم میومد
کوتوله لباس بلند ، کوتوله......
تا به خودم امدم دیدم لیوان قهوه پر شده و دستم که کنار لیوان بود درحال سوختنه
چطور حواسم نشد ؟؟؟
بیخیال لیوان رو برداشتم و توی سینی گذاشتم دستم کمی مور مور میکرد و میسوخت ، اما اهمیت ندادم .... به در اتاق آقای کیم تهیونگ رسیدم ..... چندبار در زدم ...
هانا: تق تق.....آقای کیم
صدایی نشنیدم به ناچار مجبور شدم در رو باز کنم همزمان با من که در باز کردم اون هم در حموم رو باز کرد.....
دوتامون به هم خیره شده بودیم ، سریع به خودم امدم و با خجالت گفتم
هانا: ببخشید......نن....نمیدونستم ...حموم هسین ...من ...در هم زدم ...اما..اما جوابی نشنیدم متاسفم ..عااام من میرم بیرون
تا برگشتم دستگیره رو بگیرم نفس های پشت گوشم حس کردم
تهیونگ: قهوه ام رو هم میخوای ببری؟؟!
هانا: خب...
سریع حرفم رو قطع کرد و با دست های کشیدش شونه هام رو گرفت و منو به سمت خودش برگردوند.....بدن عضلانی و سفید که قطره های آب روی قفسه سینش بازی میکردن ( جوون😂💔)
ای دختره هیز واییییی سریع چشم هامو بستم ، قهوه رو از دستم گرفت و گفت
تهیونگ: میخوای بیشتر دید بزنی؟؟!
هانا: ببخشید...
سریع از اتاق امدم بیرون و درو بستم دستم روی قفسه سینم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم
هانا: دختر آروم باش فقط یه حادثه الکی بود چیزی نیست که .....اما خودمونیما چه بدنیییی
ادامه دارد.....
بنظر شما تهیونگ از پشت در صداهای هانا رو میشنوه یا کسی متوجه نمیشه؟؟
احتمال شما چیه؟؟
Part"3"
تهیونگ: برام قهوه بیار اتاقم .....
☆ویو هانا☆
دیگه حرفی نزد و از پله ها بالا رفت ، به سمت آشپزخونه رفتم و لیوانی کوچیک از تو کمد برداشتم کاپ قهوه رو پر کردم و دستگاه رو روشن کردم ، توی ذهنم هی حرف اون آدم میومد
کوتوله لباس بلند ، کوتوله......
تا به خودم امدم دیدم لیوان قهوه پر شده و دستم که کنار لیوان بود درحال سوختنه
چطور حواسم نشد ؟؟؟
بیخیال لیوان رو برداشتم و توی سینی گذاشتم دستم کمی مور مور میکرد و میسوخت ، اما اهمیت ندادم .... به در اتاق آقای کیم تهیونگ رسیدم ..... چندبار در زدم ...
هانا: تق تق.....آقای کیم
صدایی نشنیدم به ناچار مجبور شدم در رو باز کنم همزمان با من که در باز کردم اون هم در حموم رو باز کرد.....
دوتامون به هم خیره شده بودیم ، سریع به خودم امدم و با خجالت گفتم
هانا: ببخشید......نن....نمیدونستم ...حموم هسین ...من ...در هم زدم ...اما..اما جوابی نشنیدم متاسفم ..عااام من میرم بیرون
تا برگشتم دستگیره رو بگیرم نفس های پشت گوشم حس کردم
تهیونگ: قهوه ام رو هم میخوای ببری؟؟!
هانا: خب...
سریع حرفم رو قطع کرد و با دست های کشیدش شونه هام رو گرفت و منو به سمت خودش برگردوند.....بدن عضلانی و سفید که قطره های آب روی قفسه سینش بازی میکردن ( جوون😂💔)
ای دختره هیز واییییی سریع چشم هامو بستم ، قهوه رو از دستم گرفت و گفت
تهیونگ: میخوای بیشتر دید بزنی؟؟!
هانا: ببخشید...
سریع از اتاق امدم بیرون و درو بستم دستم روی قفسه سینم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم
هانا: دختر آروم باش فقط یه حادثه الکی بود چیزی نیست که .....اما خودمونیما چه بدنیییی
ادامه دارد.....
بنظر شما تهیونگ از پشت در صداهای هانا رو میشنوه یا کسی متوجه نمیشه؟؟
احتمال شما چیه؟؟
- ۱۹۵
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط