بعد از رفتن جونگکوک لوسیا چند لحظه همانجا ایستاد کت زخیمش را برداشت و ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹⁴.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
بعد از رفتن جونگکوک، لوسیا چند لحظه همانجا ایستاد. کتِ زخیمش را برداشت و از کلاس خارج شد، در میان راه بیشتر دور خودش پیچید و آهی کشید
زیر لب زمزمه کرد:
_ واقعاً باید یه کاپشن بخرم...
راهرو بوی نم و سرما میداد. از ساختمان که خارج شد، هوای برفی، با وجود سرمایش، شور و هیجان خاصی داشت. لوسیا کتش را نگاه کرد؛ نازک بود و بیشتر جنبهی ظاهری داشت تا محافظت در برابر سرما.
با قدمهای تندتر به سمت حیاط رفت. همانطور که وارد حیاط میشد، چشمش به آنا افتاد که با هیجان، بچهها را تشویق میکرد. صدای خندههای بچهها در حیاط، مثل موسیقی پسزمینه بود. هوای سرد پوستش را قلقلک میداد. حیاط مدرسه، حالا به میدان نبردِ برفی تبدیل شده بود. خندههای بلند، فریادهای شادی، و صدای برخورد گلولههای برف، همه جا را پر کرده بود. انگار برف، حس و حالِ کودکی را در دلِ همه زنده کرده بود. پسرها با شیطنت، گلولههای برف را به سمت هم پرت میکردند و دخترها با ذوق، دنبال هم میدویدند.
آنا با دیدن لوسیا، سریع به سمتش دوید. نفسنفس میزد:
_لوسی! میای آدم برفی درست کنیم؟!
لوسیا خنده کوتاهی کرد:
_آنا، مگه بچه شدی؟
آنا اخمِ ساختگی کرد:
_چه ربطی به بچه بودن داره! بیا بجنب! وقت نداریم.
لوسیا بازدمش را بیرون داد؛ بخار سفیدرنگی در هوای سرد محو شد. بعد، با لبخندی گفت:
_ باشه...
به گوشهای از حیاط رفتند؛ جایی که برفِ بیشتری جمع شده بود. شروع کردند به ساختن آدم برفی. ابتدا گلولههای بزرگ برف را درست کردند، بعد آنها را روی هم گذاشتند. دستهای لوسیا، چون دستکش نداشت، خیلی زود قرمز و سرد شده بود و سوزِ سرما را حس میکرد.
بعد از مدتی، با لبخند از کارشان فاصله گرفتند. آدم برفیِ کوچک و کمی کج و کوله بود، اما بامزه به نظر میرسید.
_چقدر بامزه شد.
آنا گفت و دستهایش را که از سرما میلرزید، به هم مالید.
آنا: البته یکم کوچیک شد.
لوسیا، در حالی که دستهایش را در جیب کتش فرو میبرد، گفت:
_خوبه که… همینم خوبه.
ناگهان، صدایی از پشت سرشان شنیده شد.
_ آفرین، چقدر خوب درستش کردید!
هر دو برگشتند. جونگکوک بود که کف دستهایش را به هم میکوبید، به نشانه تشویق ، پسرهای دیگر هم ایستاده بودند.
لوسیا خنده کرد:
_ یکم کج و کوله است، اما قشنگه.
جونگکوک سر تکان داد:
_آره.
بعد، نگاهش روی دستهای لوسیا ثابت ماند. قرمز و سرد شده بودند. اخمی ناخودآگاه روی چهرهاش نشست. جلو رفت و دستکشهای چرمِ سیاه و پشمیِ خودش را درآورد و جلوی لوسیا گرفت.
لوسیا با نگرانی پرسید: تو چی پس؟
جونگکوک: مهم نیست
لوسیا دستکش را گرفت و پوشید. گرمای مطبوعی را حس کرد. با لبخندی تشکر کرد.
همان لحظه، قبل از اینکه جونگکوک بتواند حرفی بزند، گلولهی برفی به سرش برخورد کرد!
چهرهاش در هم رفت. سریع برگشت و عصبی گفت:
_کدوم خری بود؟!
انگشتهای مینوو، لوکاس و آلبرتو، یوجین را نشان میدادند. یوجین، با نیشخند خطاب به اونا، گفت:
_شما عجب آدم فروشید! عوضیها.
جونگکوک، بدونِ کوچکترین لبخندی، دستهایش را در جیبهایش فرو برد. جدی بود:
_ یوجین، بیا اینجا.
یوجین نیشخندش را جمع نکرد:
_ برو بابا!
جونگکوک تکرار کرد:
_ بیا اینجا!
در همین لحظه، مینوو ناگهان یک گلوله برف بزرگ برداشت و با تمام قدرت به سمت جونگکوک پرتاب کرد. گلوله به سینهاش خورد.
جونگکوک بلند گفت:
_ خب، حالا دیگه واقعاً مقصر خودتونید!
با این حرف، به سمت مینوو یورش برد. بلافاصله، آلبرتو و لوکاس هم به سمتش حمله کردند. یوجین، با لبخندی پیروزمندانه، به سمت لوسیا و آنا رفت:
_ بیاید اینجا! وقتِ جنگِ برفیه.
آنا با هیجان جلو رفت، اما لوسیا هنوز دستکشهای جونگکوک را در دست داشت. نگاهش بین دوستانش و جونگکوک که حالا در میانهی یک نبردِ برفیِ تمامعیار بود، میچرخید. لبخندِ سردی روی لبش نشست.
زیر لب خندید و اولین گلولهی برف را به سمتِ گروهِ پسرها پرتاب کرد.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
بعد از رفتن جونگکوک، لوسیا چند لحظه همانجا ایستاد. کتِ زخیمش را برداشت و از کلاس خارج شد، در میان راه بیشتر دور خودش پیچید و آهی کشید
زیر لب زمزمه کرد:
_ واقعاً باید یه کاپشن بخرم...
راهرو بوی نم و سرما میداد. از ساختمان که خارج شد، هوای برفی، با وجود سرمایش، شور و هیجان خاصی داشت. لوسیا کتش را نگاه کرد؛ نازک بود و بیشتر جنبهی ظاهری داشت تا محافظت در برابر سرما.
با قدمهای تندتر به سمت حیاط رفت. همانطور که وارد حیاط میشد، چشمش به آنا افتاد که با هیجان، بچهها را تشویق میکرد. صدای خندههای بچهها در حیاط، مثل موسیقی پسزمینه بود. هوای سرد پوستش را قلقلک میداد. حیاط مدرسه، حالا به میدان نبردِ برفی تبدیل شده بود. خندههای بلند، فریادهای شادی، و صدای برخورد گلولههای برف، همه جا را پر کرده بود. انگار برف، حس و حالِ کودکی را در دلِ همه زنده کرده بود. پسرها با شیطنت، گلولههای برف را به سمت هم پرت میکردند و دخترها با ذوق، دنبال هم میدویدند.
آنا با دیدن لوسیا، سریع به سمتش دوید. نفسنفس میزد:
_لوسی! میای آدم برفی درست کنیم؟!
لوسیا خنده کوتاهی کرد:
_آنا، مگه بچه شدی؟
آنا اخمِ ساختگی کرد:
_چه ربطی به بچه بودن داره! بیا بجنب! وقت نداریم.
لوسیا بازدمش را بیرون داد؛ بخار سفیدرنگی در هوای سرد محو شد. بعد، با لبخندی گفت:
_ باشه...
به گوشهای از حیاط رفتند؛ جایی که برفِ بیشتری جمع شده بود. شروع کردند به ساختن آدم برفی. ابتدا گلولههای بزرگ برف را درست کردند، بعد آنها را روی هم گذاشتند. دستهای لوسیا، چون دستکش نداشت، خیلی زود قرمز و سرد شده بود و سوزِ سرما را حس میکرد.
بعد از مدتی، با لبخند از کارشان فاصله گرفتند. آدم برفیِ کوچک و کمی کج و کوله بود، اما بامزه به نظر میرسید.
_چقدر بامزه شد.
آنا گفت و دستهایش را که از سرما میلرزید، به هم مالید.
آنا: البته یکم کوچیک شد.
لوسیا، در حالی که دستهایش را در جیب کتش فرو میبرد، گفت:
_خوبه که… همینم خوبه.
ناگهان، صدایی از پشت سرشان شنیده شد.
_ آفرین، چقدر خوب درستش کردید!
هر دو برگشتند. جونگکوک بود که کف دستهایش را به هم میکوبید، به نشانه تشویق ، پسرهای دیگر هم ایستاده بودند.
لوسیا خنده کرد:
_ یکم کج و کوله است، اما قشنگه.
جونگکوک سر تکان داد:
_آره.
بعد، نگاهش روی دستهای لوسیا ثابت ماند. قرمز و سرد شده بودند. اخمی ناخودآگاه روی چهرهاش نشست. جلو رفت و دستکشهای چرمِ سیاه و پشمیِ خودش را درآورد و جلوی لوسیا گرفت.
لوسیا با نگرانی پرسید: تو چی پس؟
جونگکوک: مهم نیست
لوسیا دستکش را گرفت و پوشید. گرمای مطبوعی را حس کرد. با لبخندی تشکر کرد.
همان لحظه، قبل از اینکه جونگکوک بتواند حرفی بزند، گلولهی برفی به سرش برخورد کرد!
چهرهاش در هم رفت. سریع برگشت و عصبی گفت:
_کدوم خری بود؟!
انگشتهای مینوو، لوکاس و آلبرتو، یوجین را نشان میدادند. یوجین، با نیشخند خطاب به اونا، گفت:
_شما عجب آدم فروشید! عوضیها.
جونگکوک، بدونِ کوچکترین لبخندی، دستهایش را در جیبهایش فرو برد. جدی بود:
_ یوجین، بیا اینجا.
یوجین نیشخندش را جمع نکرد:
_ برو بابا!
جونگکوک تکرار کرد:
_ بیا اینجا!
در همین لحظه، مینوو ناگهان یک گلوله برف بزرگ برداشت و با تمام قدرت به سمت جونگکوک پرتاب کرد. گلوله به سینهاش خورد.
جونگکوک بلند گفت:
_ خب، حالا دیگه واقعاً مقصر خودتونید!
با این حرف، به سمت مینوو یورش برد. بلافاصله، آلبرتو و لوکاس هم به سمتش حمله کردند. یوجین، با لبخندی پیروزمندانه، به سمت لوسیا و آنا رفت:
_ بیاید اینجا! وقتِ جنگِ برفیه.
آنا با هیجان جلو رفت، اما لوسیا هنوز دستکشهای جونگکوک را در دست داشت. نگاهش بین دوستانش و جونگکوک که حالا در میانهی یک نبردِ برفیِ تمامعیار بود، میچرخید. لبخندِ سردی روی لبش نشست.
زیر لب خندید و اولین گلولهی برف را به سمتِ گروهِ پسرها پرتاب کرد.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
- ۱۵.۰k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط