پسر بزرگترپلهاش رو باز و نگاه روشنش رو بهت دوخت
پسرِ بزرگتر،پلكهاش رو باز و نگاهِ روشنش رو بهت دوخت.
تك سرفه اى كرد و درحالى كه،كاملا مشهود بود كه براىِ گفتنِ جمله اش و اعترافى احمقانه،مردد هست آروم لب زد:
"اونهارو..واقعا اشتباهى..فرستادى؟"
ابرويى بالا انداختى و سعى كردى خودت رو به ندونستن بزنى:
"چطور؟"
تهیونگ نگاهِ بدى بهت انداخت و بعد؛پوستِ اضافه لبش رو با دندون كند.
اونقدر مضطرب بود كه همين الانش هم ميتونستى متوجه جمله بعديش بشى!
بنابراين آروم خنديدى و بيخيالِ اذيت كردنش شدى:
"شما واقعا مثلِ يك كتابِ باز هستيد،استاد!اونهارو به اشتباه براتون نفرستادم،دراصل مست بودم و بخاطرِ الكل شجاعتِ لازم براىِ فرستادنشون رو پيدا كردم!اما استاد،نيازه كه به شماهم الكل بدم تا شجاعتِ اعتراف به احساساتتون رو پيدا كنيد؟
تك سرفه اى كرد و درحالى كه،كاملا مشهود بود كه براىِ گفتنِ جمله اش و اعترافى احمقانه،مردد هست آروم لب زد:
"اونهارو..واقعا اشتباهى..فرستادى؟"
ابرويى بالا انداختى و سعى كردى خودت رو به ندونستن بزنى:
"چطور؟"
تهیونگ نگاهِ بدى بهت انداخت و بعد؛پوستِ اضافه لبش رو با دندون كند.
اونقدر مضطرب بود كه همين الانش هم ميتونستى متوجه جمله بعديش بشى!
بنابراين آروم خنديدى و بيخيالِ اذيت كردنش شدى:
"شما واقعا مثلِ يك كتابِ باز هستيد،استاد!اونهارو به اشتباه براتون نفرستادم،دراصل مست بودم و بخاطرِ الكل شجاعتِ لازم براىِ فرستادنشون رو پيدا كردم!اما استاد،نيازه كه به شماهم الكل بدم تا شجاعتِ اعتراف به احساساتتون رو پيدا كنيد؟
- ۳.۴k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط