پسر بزرگترپلهاش رو باز و نگاه روشنش رو بهت دوخت

پسرِ بزرگتر،پلكهاش رو باز و نگاهِ روشنش رو بهت دوخت.
تك سرفه اى كرد و درحالى كه،كاملا مشهود بود كه براىِ گفتنِ جمله اش و اعترافى احمقانه،مردد هست آروم لب زد:
"اونهارو..واقعا اشتباهى..فرستادى؟"
ابرويى بالا انداختى و سعى كردى خودت رو به ندونستن بزنى:
"چطور؟"
تهیونگ نگاهِ بدى بهت انداخت و بعد؛پوستِ اضافه لبش رو با دندون كند.
اونقدر مضطرب بود كه همين الانش هم ميتونستى متوجه جمله بعديش بشى!
بنابراين آروم خنديدى و بيخيالِ اذيت كردنش شدى:
"شما واقعا مثلِ يك كتابِ باز هستيد،استاد!اونهارو به اشتباه براتون نفرستادم،دراصل مست بودم و بخاطرِ الكل شجاعتِ لازم براىِ فرستادنشون رو پيدا كردم!اما استاد،نيازه كه به شماهم الكل بدم تا شجاعتِ اعتراف به احساساتتون رو پيدا كنيد؟
دیدگاه ها (۰)

همسرت هميشه مشكل خواب داشت.ديشب تصادفا تو اتاقش خوابت برد.ان...

نگاهت رو به آيينه قدىِ مقابلت دوختى.انعكاسِ تصويرتون تو آيين...

با چشم هايى گشاد شده،به پسرِ چشم سبزى كه از فاصله اى كم،با ن...

انتها مدادى كه دستت بود رو،بينِ لبهات قرار دادى و به مردى كه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط