دخترک پفی کشید خیله خب فهمیدیم که از این زن بدت میاد
دخترک پفی کشید : خیله خب فهمیدیم که از این زن بدت میاد .. ولی لطفا جوابم رو بده
گام های مرد تند تر از گام های کوچیک ته یانگ بود بلکه با دویدن اش هم نمیرسید نفس زنان پفی کشید و پاشنه پاش کج شد سپس بر زانو افتاد روی زمین .. اخم کرد و جیغی کشید .. جونگکوک کلافه ایستاد سپس روبه ته یانگ کرد نگاهش نگران نبود نگاهش پر از عصبانیت بود : بس کن مگه بهت نگفتم جلو من اشوه نیا
ته یانگ عصبی گفت : میگن آینده مردا بهتر رفتار میکنند اما این که از دوران چوسان هم بدتره .... جونگکوک نفس کلافه ای کشید سپس عصبی سمتش هجوم برد روی زانو زدند نشست و با پوزخند ادامه داد : بدبخت محبت ... توی تویی که برای عزیز شدن جلو کسی تن هم میدی چه برسه به افتادندـ...
حرفش با خودرن سیلی از جانب ته یانگ قطع شد .. مات و مبهوت رویش را سمت ته یانگ چرخاند باورش نمیشد حتی یک زره مگر اینکه بخواهد خواب ببیند آن دختر بیغیرت و بیغرور دست رو اون بلند کرده باشه ..
ته یانگ با حرص حاصل از عصبانیت گفت : باوقار بودنت رو حفظ کن این دیگه حرفیه .. که به زنت نه بلکه به زن میگی هیچ کس حتی جرعت همچین حرفی را نداره
جونگکوک با خشم لب هایش را روی هم فشرد : دست کثیفت رو به من زدی؟... ته یانگ پوزخند زد و عصبی گفت : باید بگم دست تمیزم به صورت کثیف شما خورده باید بشورمش .. با اخم بلند شد سپس کفش های سفیدش را کشید و همان گوشه انداخت : پاشو راه قصرت رو نشونم بده جونگکوک جدی بلند شد سپس بدون حرف دیگری راهی شد . .به حدی خس درونش به آن دختر بیرحمی بود که نمیخواست لحظه نگاهش کنه یا چرا پا برهنه راه میرفت .. دخترک کنار و شانه به شانه جونگکوک گام برداشت .. با عصبانیت گیره موهایش را کشید که باعث ریختن موهایش شد .. سپس گیره را روی زمین انداخت: شما کجابه ندارین .. اینجوری میرین .. صداش اصلا شبیه آدم های نبود که مثلاً چند دقیقه پیش دعوا کردن و این جونگکوک را متعجب میکرد .. بلاخره با آن همه سکوت درخت ها را تموم کردند و کنار ویلا دو طبقه ایستاد جونگکوک جدی راهی شد و این ته یانگ بود که ایستاده بود مات و مبهوت نگاهش کرد : عوضی .. این خطاب به جونگکوک بود ولی او نشنید .. دوید در کنار جونگکوک و آرام پرسید : شما اینجا زندگی میکنی .. خانواده هم دارین مثلا خواهر یا برادر مادر .. یا پدرـ...
جونگکوک : اهه بسه دیگه سوال نپرس که خوشم نماید .. دخترم دهن کج کرد و سر پایین انداخت سپس راهی شد ولی با خودرن سرش به پشت کمر جونگکوک اخم با جیغی کشید : ... دردم اومد .. سپس دستش را روی پیشانی اش کشید جونگکوک با سردی سمتش چرخید : به کی دهن کج میکنی ؟.. ها
دخترک سری از تأسف تکون داد : به تو... برو کنار ..
با پست دست به بازو جونگکوک ضربه زد سپس راهی راه رو شد جونگکوک دیگه میخواست سرش را به پشت ستون بکوبد این زن خیلی عوض شده بود تا حدی که هر دقیقه حرص جونگکوک را میکشید بیرون ولی این آرامش قبل از طوفان جونگکوک بود .. بلاخره افکارش کنار رفت سپس پشت سر ته یانگ وارد عمارت اش شد .. ته یانگ هنوز مات و مبهوت نگاهش به اطراف بود راه رو ای که تا رسیدن به سالن فرش دستباف قرمز داشت هر گوشه بعد از یک مار میز کوچیکی گذاشته شده بود .. که گلدون سرد یا قرمز رویش جا داشت چراغ های سفید مانند که نگاهش را خیلی به خودش میکشاند .. زن خدمتکار با دامن کوتاه سردهم کرد : خوش اومدینـ...
گام های مرد تند تر از گام های کوچیک ته یانگ بود بلکه با دویدن اش هم نمیرسید نفس زنان پفی کشید و پاشنه پاش کج شد سپس بر زانو افتاد روی زمین .. اخم کرد و جیغی کشید .. جونگکوک کلافه ایستاد سپس روبه ته یانگ کرد نگاهش نگران نبود نگاهش پر از عصبانیت بود : بس کن مگه بهت نگفتم جلو من اشوه نیا
ته یانگ عصبی گفت : میگن آینده مردا بهتر رفتار میکنند اما این که از دوران چوسان هم بدتره .... جونگکوک نفس کلافه ای کشید سپس عصبی سمتش هجوم برد روی زانو زدند نشست و با پوزخند ادامه داد : بدبخت محبت ... توی تویی که برای عزیز شدن جلو کسی تن هم میدی چه برسه به افتادندـ...
حرفش با خودرن سیلی از جانب ته یانگ قطع شد .. مات و مبهوت رویش را سمت ته یانگ چرخاند باورش نمیشد حتی یک زره مگر اینکه بخواهد خواب ببیند آن دختر بیغیرت و بیغرور دست رو اون بلند کرده باشه ..
ته یانگ با حرص حاصل از عصبانیت گفت : باوقار بودنت رو حفظ کن این دیگه حرفیه .. که به زنت نه بلکه به زن میگی هیچ کس حتی جرعت همچین حرفی را نداره
جونگکوک با خشم لب هایش را روی هم فشرد : دست کثیفت رو به من زدی؟... ته یانگ پوزخند زد و عصبی گفت : باید بگم دست تمیزم به صورت کثیف شما خورده باید بشورمش .. با اخم بلند شد سپس کفش های سفیدش را کشید و همان گوشه انداخت : پاشو راه قصرت رو نشونم بده جونگکوک جدی بلند شد سپس بدون حرف دیگری راهی شد . .به حدی خس درونش به آن دختر بیرحمی بود که نمیخواست لحظه نگاهش کنه یا چرا پا برهنه راه میرفت .. دخترک کنار و شانه به شانه جونگکوک گام برداشت .. با عصبانیت گیره موهایش را کشید که باعث ریختن موهایش شد .. سپس گیره را روی زمین انداخت: شما کجابه ندارین .. اینجوری میرین .. صداش اصلا شبیه آدم های نبود که مثلاً چند دقیقه پیش دعوا کردن و این جونگکوک را متعجب میکرد .. بلاخره با آن همه سکوت درخت ها را تموم کردند و کنار ویلا دو طبقه ایستاد جونگکوک جدی راهی شد و این ته یانگ بود که ایستاده بود مات و مبهوت نگاهش کرد : عوضی .. این خطاب به جونگکوک بود ولی او نشنید .. دوید در کنار جونگکوک و آرام پرسید : شما اینجا زندگی میکنی .. خانواده هم دارین مثلا خواهر یا برادر مادر .. یا پدرـ...
جونگکوک : اهه بسه دیگه سوال نپرس که خوشم نماید .. دخترم دهن کج کرد و سر پایین انداخت سپس راهی شد ولی با خودرن سرش به پشت کمر جونگکوک اخم با جیغی کشید : ... دردم اومد .. سپس دستش را روی پیشانی اش کشید جونگکوک با سردی سمتش چرخید : به کی دهن کج میکنی ؟.. ها
دخترک سری از تأسف تکون داد : به تو... برو کنار ..
با پست دست به بازو جونگکوک ضربه زد سپس راهی راه رو شد جونگکوک دیگه میخواست سرش را به پشت ستون بکوبد این زن خیلی عوض شده بود تا حدی که هر دقیقه حرص جونگکوک را میکشید بیرون ولی این آرامش قبل از طوفان جونگکوک بود .. بلاخره افکارش کنار رفت سپس پشت سر ته یانگ وارد عمارت اش شد .. ته یانگ هنوز مات و مبهوت نگاهش به اطراف بود راه رو ای که تا رسیدن به سالن فرش دستباف قرمز داشت هر گوشه بعد از یک مار میز کوچیکی گذاشته شده بود .. که گلدون سرد یا قرمز رویش جا داشت چراغ های سفید مانند که نگاهش را خیلی به خودش میکشاند .. زن خدمتکار با دامن کوتاه سردهم کرد : خوش اومدینـ...
- ۴۶۱
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط