❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 195♡。)
لباس شیکی قرمزی همراه با دستگش های سفیدی پوشیدمو و خودمو آرایش کردم موهایم جمع کردم و پرانرژي و شاد از اتاق زدم بیرون
دنبال جونگکوک گشتم ولی پیداش نمیکردم
اروم توی کتابخونه بابا سرك كشيدم
اینجا بود کنار بابا
بابا پشتش به در بود و در حالیکه داشت با جونگکوک حرف میزد
تو کتابها دنبال یه چیزی میگشت.
جونگکوکم در حالیکه نیم رخش به سمت در بود
جدي نامه اي رو میخوند
و جواب بابا رو میداد. اروم گفتم : پیسس
نشنید یه کم بلند تر گفتم : پیس پیس
اخم کرد و اروم سربلند کرد
و دوباره خواست نامه بخونه
که اروم زمزمه کردم : اینجا.
سرش رو کج کرد و دیدم داشت اخمش باز شد
و به زور سعی کرد جلوي خنده اش رو بگیره.
ریز خندیدم و اشاره زدم
بیا رو سرش رو تکون داد
و با لبخند گشادي اروم گفت : نمیتونم..
بابا : جونگکوک حواست هست چي میگم؟
جونگکوک سریع سرفه اي زد
و گفت : بله.. حواسم با شماست..
نگاه بگیرمت میدونم چیکارت کنمي به من انداخت. با شیطنت دستامو کنار گوشم گذاشتم و بهش زبون درازي کردم.
داشت از خنده میترکید
سرش رو انداخت پایین اي جوونم..
شيطون ضربه اي به در اتاق زدم و رفتم داخل بابا برگشت سمتم : بابا جونم..
و تعظیم کردم بابا بهم لبخند زد و گفت : دختر گل بابا..خوبي؟
پرانرژي گفتم : خيلي..
بابا : خداروشکر
عطسه زدم لبخندي به جونگکوک زدم.
بابا خندید و گفت : ولی سرماهه رو خوردي..
رفتم کنارش و گفتم : و این مانع میشه که من پدر عزیزمو ببوسم؟
خندید و گفت : هیچی مانع این کار نمیشه..
با خنده گونه شو بوسیدم و نگاهي به جونگکوک انداختم که عمیق نگام میکرد.
بابا : خوشحالم که سرحالي..
پارت هدیه 💫
(。♡part 195♡。)
لباس شیکی قرمزی همراه با دستگش های سفیدی پوشیدمو و خودمو آرایش کردم موهایم جمع کردم و پرانرژي و شاد از اتاق زدم بیرون
دنبال جونگکوک گشتم ولی پیداش نمیکردم
اروم توی کتابخونه بابا سرك كشيدم
اینجا بود کنار بابا
بابا پشتش به در بود و در حالیکه داشت با جونگکوک حرف میزد
تو کتابها دنبال یه چیزی میگشت.
جونگکوکم در حالیکه نیم رخش به سمت در بود
جدي نامه اي رو میخوند
و جواب بابا رو میداد. اروم گفتم : پیسس
نشنید یه کم بلند تر گفتم : پیس پیس
اخم کرد و اروم سربلند کرد
و دوباره خواست نامه بخونه
که اروم زمزمه کردم : اینجا.
سرش رو کج کرد و دیدم داشت اخمش باز شد
و به زور سعی کرد جلوي خنده اش رو بگیره.
ریز خندیدم و اشاره زدم
بیا رو سرش رو تکون داد
و با لبخند گشادي اروم گفت : نمیتونم..
بابا : جونگکوک حواست هست چي میگم؟
جونگکوک سریع سرفه اي زد
و گفت : بله.. حواسم با شماست..
نگاه بگیرمت میدونم چیکارت کنمي به من انداخت. با شیطنت دستامو کنار گوشم گذاشتم و بهش زبون درازي کردم.
داشت از خنده میترکید
سرش رو انداخت پایین اي جوونم..
شيطون ضربه اي به در اتاق زدم و رفتم داخل بابا برگشت سمتم : بابا جونم..
و تعظیم کردم بابا بهم لبخند زد و گفت : دختر گل بابا..خوبي؟
پرانرژي گفتم : خيلي..
بابا : خداروشکر
عطسه زدم لبخندي به جونگکوک زدم.
بابا خندید و گفت : ولی سرماهه رو خوردي..
رفتم کنارش و گفتم : و این مانع میشه که من پدر عزیزمو ببوسم؟
خندید و گفت : هیچی مانع این کار نمیشه..
با خنده گونه شو بوسیدم و نگاهي به جونگکوک انداختم که عمیق نگام میکرد.
بابا : خوشحالم که سرحالي..
پارت هدیه 💫
- ۱.۶k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط