گمراهی

گمراهی
... تمام هستی من است
با تمام هستی ام
دلم از چشمانت گرفته است
که با هر نگاهت
تنم
بوی خوشه های گندم می گیرد
دگر از هیچ هراسم نیست
وقتی دستانت را که دوست دارم
از نوازش می هراسند
صدایم نزن
صدایم نزن
ک لبانم
طعم زخمی ترین زمین شخم خورده می گیرد
در شبانگاهی
ک هرم نفسهایم را
حریصانه سر می کشی
و من
با هر نفست
عاشقانه زنده ام
آه
کس چه می داند
در کدامین گرگ و میش
اینچنین
حرام شدم
می دانی
تو با تمام هستی من ایمان می یابی و من
ببین
چه ساده با تو گمراه می شوم!
دیدگاه ها (۱)

گفتم فراموشت می کنم و رویِ حرفم ماندم..حالا دیگر از یاد برده...

قرارمان همین بهار زیرِ شکوفه های شعر...! ..آنجا که واژه ها ب...

صدایت زدمبا لبخند گفتی... من هم دوستت دارم!و کاش بدانیپرواز ...

گفته بودی یکشنبه می آیی!و من،طبق عادت همیشگی دیر نرسیدمهمان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط