«نفر بعدی!»

«نفر بعدی!»
صدای کارمند پذیرش از داخل سالن پیچید و چند نفر همزمان سر بلند کردند.
یونا نفسش را خیلی آرام بیرون داد و قدم جلو گذاشت.
کف کفش‌هایش روی سنگ مرطوب جلوی در صدا نداد. انگار خودش هم بلد بود چطور بی‌صدا وارد جاهایی شود که به او تعلق ندارند.
داخل سالن، هوا بوی اسپری مو، کاغذ، استرس و قهوه‌ی تلخ می‌داد. دیوارها پر از پوسترهای درخشان آیدل‌ها بود؛ لبخندهایی بی‌نقص، ژست‌هایی تمرین‌شده، نگاه‌هایی که قول رویا می‌دادند.
دختر موطلایی‌ای که کنار میز ثبت‌نام ایستاده بود، نگاهی از بالا تا پایین به یونا انداخت و لبش را جمع کرد.
«اسم؟»
«پارک یونا.»
کارمند با سرعت تایپ کرد.
«سن؟»
«بیست.»
«بخش اجرا؟»
یونا بدون مکث گفت:
«رپ. و دنس.»
زن ابرویی بالا انداخت، شاید به‌خاطر ظاهر آرام و ساکتش.
«وکال نه؟»
یونا فقط گفت:
«اگه لازم باشه، اونم.»
کارمند برگه‌ای به او داد.
«سالن تمرین سه. منتظر بمون تا صدات کنن.»
یونا برگه را گرفت و بی‌صدا حرکت کرد.
چند قدم آن‌طرف‌تر، دو دختر که مشغول گرم کردن صدا بودند، زیرلب با هم پچ‌پچ کردند.
«خیلی سرده، نه؟»
«نه، فقط قیافه‌ش اینطوریه.»
«فکر می‌کنی پارتی داره؟»
«با این صورت؟ اگه نداشته باشه هم یکی براش پیدا می‌شه.»
یونا شنید.
مثل همیشه شنید.
و مثل همیشه، هیچ واکنشی نشان نداد.
او سال‌ها پیش یاد گرفته بود بعضی آدم‌ها قبل از اینکه اسمت را بپرسند، برایت داستان می‌سازند.
سالن تمرین شماره‌ی سه بزرگ بود؛ آینه‌ی سرتاسری، کف چوبی، نور سفید سرد، و صدایی که هر سرفه و هر قدم را چند برابر می‌کرد. داوطلب‌ها دور تا دور دیوار نشسته بودند. بعضی‌ها آخرین بار حرکات را مرور می‌کردند، بعضی‌ها دعا می‌خواندند، بعضی‌ها با تلفن فیلم‌های تمرینی‌شان را نگاه می‌کردند.
یونا گوشه‌ای نشست، زانوهایش را جمع نکرد، پشتش را خم نکرد، و فقط کفش‌های تمرینش را عوض کرد.
یکی از پسرها که کت گران‌قیمتی پوشیده بود، نگاهی به کفش‌های قدیمی او انداخت و لبخند کجی زد.
«اگه قبول شدی، اول برو کفش بخر.»
دو نفر خندیدند.
یونا سر بلند نکرد.
بند کفش را محکم‌تر بست.
چون اگر قرار بود به تک‌تک نگاه‌هایی که تحقیرش می‌کردند واکنش نشان بدهد، دیگر وقتی برای نفس کشیدن باقی نمی‌ماند.
روی دیوار روبه‌رو، ساعت دیجیتال قرمز رنگ، ثانیه‌ها را بی‌رحمانه می‌شمرد.
او به عقربه‌ها خیره ماند.
هر ثانیه، او را به جایی نزدیک‌تر می‌کرد که شاید زندگی‌اش را عوض می‌کرد.
یا شاید فقط شکل تازه‌ای از درد را به او می‌داد.
اما یونا از درد نمی‌ترسید.
او فقط از یک چیز متنفر بود:
پول
دیدگاه ها (۰)

When silence becomes a scream

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_41یونا خشک شده بود.جه‌هون در آس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط