نـفـرتــ
نـفـرتــ
#𝑯𝒂𝒕𝒆
#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓
+ میشه بریم توی حیاط بازی کنیم؟
خواستم بره اما یهو ایستاد، برگشت سمتم
کوک: باشه اما شرط داره!
با زبونم لبامو تر کردم
+ باشه.
کوک: بدون اینکه بشنوی شرطام چیه میگی باشه، عجب دختری هستی.
سرمو خاروندم و تک خنده گفتم.
+ خب شرطتت چیه؟
کوک: اینکه هر بازی که من گفتم رو انجام میدی و هرکاری من گفتم بهش نه نمیگی
سرمو تکون دادم.
کوک: درضمن جلوی پدر و مادر من باید تظاهر میکنیم که رابطمون باهم خوبه!
به راه افتاد و منم از پشت سرش حرکت کردم،،،، رسیدیم به حیاط، هوا تاریک بود و چراغ های توی حیاط فضا رو روشن کرده بود.
کوک: خب تو میری چشماتو میبندی منم قایم میشم.
+ کجا باید چشمامو ببندم.
اومد جلو و اشاره کرد به پشت سرم.
کوک: ته باغ یه انباریه اونجا.
به پشت سرم نگاه کردم، اون طرف حیاط کاملا تاریک بود،از جاهای تاریک به شدت ترس داشتم.
+ اما اونجا تاریکه من نمیخوام.
شونه هاشو بالا انداخت
کوک: باشه اگه نمیخوای من میرم
خواستم بره که تند گفتم.
+ نه میرم اونجا چشمامو میبندم توهم قایم میشی.
لبخندی زد.
کوک: تا کاملا مطمئین بشم تقلب نمیکنی باید باهات بیام.
با پاهای لرزون به سمت انباری رفتیم، داخل انباری شدم، نمیتونستم جایی رو ببینم.
کوک: درو میبیندم.
چیزی نگفتم، از انباری رفت بیرون و در هم با صدای بدی بسته شد، از ترس زیاد تنم میلرزید، جرعت نداشتم تا یه قدم از جام تکون بخورم، چشمامو بستم و توی دلم مشغول شمردن شدم.
+ جونگکوک قایم شدی دارم میام.
صدام توی انباری اکو شد، با این کار تک خنده ای کردم و رفتم سمت در انباری اما در کمال تعجب در باز نمیشد.
+ جونگکوک چرا در باز نمیشه؟
دوباره داشتم تلاش میکردم، بازم باز نشد.
+جونگکوک بیا درو باز کن من اینجا میترسم
صدای جونگکوک از پشت در اومد.
کوک: عمرا باز کنم، این انباری پر از موش و سوسک های بچه خواره.
با وحشت برگشتم پشت سرم، جز تاریکی چیزی رو نمیدیدم، دوباره برگشتم سمت در و تند تند دستمو به در میکوبیدم.
+ درو باز کن جونگکوک من اینجا میترسم.
جونگکوک
میدونست اگه در بسته بشه باز کردنش کار دشواریه، بیخیال از انباری دور شد و خودشو به سمت خونه رسوند،، با وارد شدنش به خونه مادرش شروع کرد از جونگکوک سوال پرسیدن.
م.ک: لیا رو ندیدی؟
موقع رفتنشو به بیرون کسی ندید که لیا همراه جونگکوک به بیرون رفت، جونگکوک شونه هاشو داد بالا و بی تفاوت گفت
.
_ دختر شماست سراغشو از من میگیری؟
م.ک نفسشو فرستاد بیرون.
م.ک: عجیبه آخه توی اتاقش نیست!
جونگکوک دوباره بی توجه رفت و پشت میز شام نشست
_ مامان گشنمه نمیخوای بهم غذا بدی؟
شرط؟
30لایک
15بازنشر
#𝑯𝒂𝒕𝒆
#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓
+ میشه بریم توی حیاط بازی کنیم؟
خواستم بره اما یهو ایستاد، برگشت سمتم
کوک: باشه اما شرط داره!
با زبونم لبامو تر کردم
+ باشه.
کوک: بدون اینکه بشنوی شرطام چیه میگی باشه، عجب دختری هستی.
سرمو خاروندم و تک خنده گفتم.
+ خب شرطتت چیه؟
کوک: اینکه هر بازی که من گفتم رو انجام میدی و هرکاری من گفتم بهش نه نمیگی
سرمو تکون دادم.
کوک: درضمن جلوی پدر و مادر من باید تظاهر میکنیم که رابطمون باهم خوبه!
به راه افتاد و منم از پشت سرش حرکت کردم،،،، رسیدیم به حیاط، هوا تاریک بود و چراغ های توی حیاط فضا رو روشن کرده بود.
کوک: خب تو میری چشماتو میبندی منم قایم میشم.
+ کجا باید چشمامو ببندم.
اومد جلو و اشاره کرد به پشت سرم.
کوک: ته باغ یه انباریه اونجا.
به پشت سرم نگاه کردم، اون طرف حیاط کاملا تاریک بود،از جاهای تاریک به شدت ترس داشتم.
+ اما اونجا تاریکه من نمیخوام.
شونه هاشو بالا انداخت
کوک: باشه اگه نمیخوای من میرم
خواستم بره که تند گفتم.
+ نه میرم اونجا چشمامو میبندم توهم قایم میشی.
لبخندی زد.
کوک: تا کاملا مطمئین بشم تقلب نمیکنی باید باهات بیام.
با پاهای لرزون به سمت انباری رفتیم، داخل انباری شدم، نمیتونستم جایی رو ببینم.
کوک: درو میبیندم.
چیزی نگفتم، از انباری رفت بیرون و در هم با صدای بدی بسته شد، از ترس زیاد تنم میلرزید، جرعت نداشتم تا یه قدم از جام تکون بخورم، چشمامو بستم و توی دلم مشغول شمردن شدم.
+ جونگکوک قایم شدی دارم میام.
صدام توی انباری اکو شد، با این کار تک خنده ای کردم و رفتم سمت در انباری اما در کمال تعجب در باز نمیشد.
+ جونگکوک چرا در باز نمیشه؟
دوباره داشتم تلاش میکردم، بازم باز نشد.
+جونگکوک بیا درو باز کن من اینجا میترسم
صدای جونگکوک از پشت در اومد.
کوک: عمرا باز کنم، این انباری پر از موش و سوسک های بچه خواره.
با وحشت برگشتم پشت سرم، جز تاریکی چیزی رو نمیدیدم، دوباره برگشتم سمت در و تند تند دستمو به در میکوبیدم.
+ درو باز کن جونگکوک من اینجا میترسم.
جونگکوک
میدونست اگه در بسته بشه باز کردنش کار دشواریه، بیخیال از انباری دور شد و خودشو به سمت خونه رسوند،، با وارد شدنش به خونه مادرش شروع کرد از جونگکوک سوال پرسیدن.
م.ک: لیا رو ندیدی؟
موقع رفتنشو به بیرون کسی ندید که لیا همراه جونگکوک به بیرون رفت، جونگکوک شونه هاشو داد بالا و بی تفاوت گفت
.
_ دختر شماست سراغشو از من میگیری؟
م.ک نفسشو فرستاد بیرون.
م.ک: عجیبه آخه توی اتاقش نیست!
جونگکوک دوباره بی توجه رفت و پشت میز شام نشست
_ مامان گشنمه نمیخوای بهم غذا بدی؟
شرط؟
30لایک
15بازنشر
- ۷۳۳
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط