مان

#ࢪمان
       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت49
#یاس

پاشا بلندم کرد و گفت:
- بلند شو بریم بخوابی امروز فقط اشک ریختی!
نگاهی بهش انداختم  که زل زد توی چشام و گفت:
- نمی خوای بخوابی؟
سری به عنوان منفی تکون دادم .
دستی توی موهاش کشید و گفت:
- می برمت بیرون پیاده روی به شرط اینکه گریه نکنی خوب؟
سری تکون دادم و گفت:
- پیاده بریم؟ یا با ماشین؟
یکم فکر کردم و گفتم:
- پیاده.
کاپشن شو پوشید و در چمدون رو باز کرد پالتومو دراورد و داد دستم.
بیرون رفتیم و کسی نبود چادرمو دراوردم پالتو رو پوشیدم چادر مو زدم .
پاشا دستشو گرفت سمتم دستمو توی دست ش گذاشتم و راه افتادیم.
مدام تصویر پدر و مادرمو توی ذهنم تصور می کردم.
چه قشنگ بودن! واقعا شهدا با همه فرق دارن!
به قول معروف به چهره اشون که نگاه کنی نور می بینی!
با صدای پاشا به خودم اومدم:
- به چی فکر می کنی که لبخند می زنی؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
- به مامان و بابام دیدی چه قشنگ بودن منم مثل مامانمم و چشام مثل بابام.
پاشا یهو گفت:
- ای کاش خدا بهمون یه دختر هم بده شکل تو اصلا به تو نمی دمش مال خودمه!
چپ چپی نگاهش کردم و گفتم:
- اره نیومده منو فروختی باشه باشه!
بعد هم به جلو نگاه کردم که خندید و گفت:
- وقتی حرص می خوری انقدر ناز می شی که نگو!
یه مشت به بازوش زدم که گفت:
- مگه دختر چادری ها هم دست به زن دارن؟
دست به کمر نگاهش کردم و گفتم:
- اره نمی دونستی؟
نچی کرد!
از رو زمین یه چوب برداشتم و گفتم:
- عه چرا ؟ وایسا الان نشونت می دم ببینی!
پا گذاشت به فرار و منم دویدم دنبالش.
عین بچه های دوساله پاشا با اون هیکل ش فرار می کرد و منم توی این تاریکی با چادر شبیهه همین ادم ترسناک های توی فیلم ها با چوب افتاده بودم دنبالش.
پاشا پیچید تو کوچه و منم همین طور که صدای داد ش بلند شد:.
- یاسس مراقب ..
که یهو یه موتوری پیچید چوب از دستم افتاد و سریع جلوی صورتم و گرفتم محکم خورد با طایر بهم و افتادم روی زمین.
وای زانو م خیلی درد گرفته بود.
پاشا راه رفته رو سریع برگشت و موتوری هم نموند و زود رفت و سرشو برگردوند و داد زد:
- خدا توسرتون می یوفتین دنبال هم همین می شه دیگ..
پاشا داد زد:
- جلوتو بپ...
که موتوری زود روشو برگردوند اما دیر شده بود محکم خورد به سطل زباله و هر چی زباله بود چپ شد روش!
نمی دونستیم بخندیم یا نگران ش باشیم.
پاشا استارت خنده رو زد و گفت:
- فاتحه صلوات.
با اون چشای گریون که اماده باریدن برای زانوم بود زدم زیر خنده.
موتوری پاشد و دستش به کمرش بود بعدم سوار موتور شد بی حرف رفت.
پاشا انقدر خنده اش گرفته بود خنده نمی زاشت سمت من بیاد و ببینه من چم شده!
خودمم انقدر خندیده بودم درد یادم رفته بود.
بلاخره پاشا اومد و کمک کرد بلند شدم و گفت:
- خوبی؟
سر تکون دادم و گفتم:
- خوبم یکم زانوم درد گرفت الان بهتره بریم.
لب زد:
- می تونی راه بری؟ می خوای بغلت کنم عموویی؟
منم لپ شو محکم کشید و گفتم:
- نه بابا بزرگ.
چپ چپ نگاهم کرد که با نیش باز نگاه ش کردم.
افتاد دنبالم و منم پا گذاشتم به فرار که یه دقیقه نشده ماشین پلیس با دیدن مون وایساد.
وای خدا!
حالا می گه این دوتا ادم گنده عقل شون کمه این وقت شب افتادن دنبال هم تو کوچه!
پلیسه گفت:
- سلام چیکار می کنید؟
پاشا هم سلام کرد و گفت:
- گرگم به هوا بازی می کردیم.
با چشای گرد شده نگاهش کردم و دستمو جلوی دهنم گرفتم خنده ام معلوم نباشه!
پلیس ابرویی بالا انداخت و گفت:
- کارت شناسایی؟ خانوم چه نسبتی با شما دارن؟
پاشا گفت:
- خانوممه! همراه م نیست.
پلیسه گفت:
- بفرماید اداره معلوم می شه!
پاشا گفت:
- به چه جرمی؟
پلیس هم گفت:
- گرگم به هوای بد موقعه! بفرماید.
پاشا سعی کرد نخنده و گفت:
- گشت ارشاد نگرفته بودمون که گرفت بیا بریم.
سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم و پاشا زنگ زد به امیر:
- سلام توی ساک کوچیکه شناسنامه های من و یاس و مدارکم و بیار.
.....
- زر نزن یالا بیا اداره
....
- به توچه که چیکار کردیم؟
......
- منتظرم یالا!
قطع کرد و بچه پرویی زیر لب گفت.
دیدگاه ها (۰)

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت50#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت51#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت48#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت47#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت41#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت20#یاس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط