مافیای من
مافیای من
قسمت سوم | «بیرون از شرکت، مدیر من نیستی»
جونگکوک همانطور سرد به ات نگاه کرد.
— گفتم برو داخل.
ات چند لحظه ساکت ماند.
بعد ابروهایش را بالا انداخت.
— چرا؟
جونگکوک جواب نداد.
ات یک قدم جلو آمد.
— شما داخل شرکت مدیر من هستید، قبول. ولی بیرون شرکت... من زندگی خودمو دارم.
جونگکوک نگاهش کرد.
ات ادامه داد:
— خودم میدونم کجا برم، کی برم و چی کار کنم. لازم نیست چون شما مدیرعاملید، بیرون از شرکت هم بهم دستور بدید.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
چند متر آنطرفتر، رانندهی ماشین مشکی از داخل آینه به آنها نگاه میکرد.
جونگکوک آرام گفت:
— تو نمیفهمی چه خطری...
ات حرفش را قطع کرد.
— چه خطری؟
جونگکوک ساکت شد.
ات دست به سینه ایستاد.
— دقیقاً مشکل همینه. از وقتی وارد شرکت شدم، همه یا از شما میترسن یا وقتی اسم شما میاد ساکت میشن. امروز هم بدون هیچ توضیحی میگید برم داخل.
لبخند کوتاهی زد.
— خب معلومه که میپرسم چرا.
جونگکوک نگاهش را از ات گرفت و به خیابان دوخت.
ماشین مشکی هنوز همانجا بود.
— چون اون ماشین از وقتی از شرکت بیرون اومدی دنبالت میاد.
لبخند ات محو شد.
آرام برگشت و به ماشین نگاه کرد.
— چی؟
جونگکوک گوشیاش را از جیبش بیرون آورد و تماس گرفت.
— پلاکش رو بررسی کنید.
چند ثانیه بعد پاسخ آمد.
جونگکوک فقط گفت:
— فهمیدم.
تماس را قطع کرد.
ات با نگرانی پرسید:
— کیه؟
جونگکوک جواب نداد.
— آقای جئون؟
سکوت.
— ازتون پرسیدم کیه؟
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
— هنوز نمیدونم.
ات اخم کرد.
— پس چرا باید به حرفتون گوش کنم؟
جونگکوک با همان لحن خشک گفت:
— چون من میدونم وقتی کسی با اون ماشین دنبال یک نفر میافته، معمولاً اتفاق خوبی در پیش نیست.
ات چند لحظه به او خیره شد.
بعد گفت:
— پس شما هم میاید؟
جونگکوک ابرویش را بالا برد.
— کجا؟
— تا یه جای امن.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— سوار شو.
ات بلافاصله گفت:
— نه.
جونگکوک: «...»
ات با جدیت ادامه داد:
— من هنوز از شما خوشم نمیاد که سوار ماشینتون بشم!
برای اولین بار، سکوت جونگکوک بیشتر از همیشه طول کشید.
راننده از داخل ماشین تقریباً داشت به جلو نگاه میکرد تا خندهاش را پنهان کند.
جونگکوک سرد به او نگاه کرد.
— برو.
راننده فوراً سرش را تکان داد.
ات با تعجب گفت:
— کجا؟
جونگکوک به ماشین مشکی اشاره کرد.
— اون ماشین رو دنبال کن.
ات ماتش برد.
— چی؟
جونگکوک آرام گفت:
— میخوام بفهمم چه کسی پشتشه.
ات با ناباوری نگاهش کرد.
— یعنی منم باید بیام؟
— خودت گفتی بیرون از شرکت زندگی خودتو داری.
ات لبخند کمرنگی زد.
— دقیقاً.
جونگکوک در ماشین را باز کرد.
— پس انتخاب با خودته.
ات چند لحظه به ماشین نگاه کرد.
بعد به ماشین مشکی.
و دوباره به جونگکوک.
— باشه.
سوار شد.
اما هیچکدامشان نمیدانستند این تصمیم، قرار است ات را وارد رازی کند که تمام زندگی جونگکوک را زیر و رو کرده بود...
ادامه؟
قسمت سوم | «بیرون از شرکت، مدیر من نیستی»
جونگکوک همانطور سرد به ات نگاه کرد.
— گفتم برو داخل.
ات چند لحظه ساکت ماند.
بعد ابروهایش را بالا انداخت.
— چرا؟
جونگکوک جواب نداد.
ات یک قدم جلو آمد.
— شما داخل شرکت مدیر من هستید، قبول. ولی بیرون شرکت... من زندگی خودمو دارم.
جونگکوک نگاهش کرد.
ات ادامه داد:
— خودم میدونم کجا برم، کی برم و چی کار کنم. لازم نیست چون شما مدیرعاملید، بیرون از شرکت هم بهم دستور بدید.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
چند متر آنطرفتر، رانندهی ماشین مشکی از داخل آینه به آنها نگاه میکرد.
جونگکوک آرام گفت:
— تو نمیفهمی چه خطری...
ات حرفش را قطع کرد.
— چه خطری؟
جونگکوک ساکت شد.
ات دست به سینه ایستاد.
— دقیقاً مشکل همینه. از وقتی وارد شرکت شدم، همه یا از شما میترسن یا وقتی اسم شما میاد ساکت میشن. امروز هم بدون هیچ توضیحی میگید برم داخل.
لبخند کوتاهی زد.
— خب معلومه که میپرسم چرا.
جونگکوک نگاهش را از ات گرفت و به خیابان دوخت.
ماشین مشکی هنوز همانجا بود.
— چون اون ماشین از وقتی از شرکت بیرون اومدی دنبالت میاد.
لبخند ات محو شد.
آرام برگشت و به ماشین نگاه کرد.
— چی؟
جونگکوک گوشیاش را از جیبش بیرون آورد و تماس گرفت.
— پلاکش رو بررسی کنید.
چند ثانیه بعد پاسخ آمد.
جونگکوک فقط گفت:
— فهمیدم.
تماس را قطع کرد.
ات با نگرانی پرسید:
— کیه؟
جونگکوک جواب نداد.
— آقای جئون؟
سکوت.
— ازتون پرسیدم کیه؟
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
— هنوز نمیدونم.
ات اخم کرد.
— پس چرا باید به حرفتون گوش کنم؟
جونگکوک با همان لحن خشک گفت:
— چون من میدونم وقتی کسی با اون ماشین دنبال یک نفر میافته، معمولاً اتفاق خوبی در پیش نیست.
ات چند لحظه به او خیره شد.
بعد گفت:
— پس شما هم میاید؟
جونگکوک ابرویش را بالا برد.
— کجا؟
— تا یه جای امن.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— سوار شو.
ات بلافاصله گفت:
— نه.
جونگکوک: «...»
ات با جدیت ادامه داد:
— من هنوز از شما خوشم نمیاد که سوار ماشینتون بشم!
برای اولین بار، سکوت جونگکوک بیشتر از همیشه طول کشید.
راننده از داخل ماشین تقریباً داشت به جلو نگاه میکرد تا خندهاش را پنهان کند.
جونگکوک سرد به او نگاه کرد.
— برو.
راننده فوراً سرش را تکان داد.
ات با تعجب گفت:
— کجا؟
جونگکوک به ماشین مشکی اشاره کرد.
— اون ماشین رو دنبال کن.
ات ماتش برد.
— چی؟
جونگکوک آرام گفت:
— میخوام بفهمم چه کسی پشتشه.
ات با ناباوری نگاهش کرد.
— یعنی منم باید بیام؟
— خودت گفتی بیرون از شرکت زندگی خودتو داری.
ات لبخند کمرنگی زد.
— دقیقاً.
جونگکوک در ماشین را باز کرد.
— پس انتخاب با خودته.
ات چند لحظه به ماشین نگاه کرد.
بعد به ماشین مشکی.
و دوباره به جونگکوک.
— باشه.
سوار شد.
اما هیچکدامشان نمیدانستند این تصمیم، قرار است ات را وارد رازی کند که تمام زندگی جونگکوک را زیر و رو کرده بود...
ادامه؟
- ۸۱
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط