نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم...خودت بفهم که حالم بد است
نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم...خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم
فقط بگو لقب شاعری به من ندهند...بگو که من دل خونی ازین لقب دارم...
... و بی تو این همه شعری که هیچ می ارزند... و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم
ببین به چشم خودت.. بی تو سرد و متروک است....همیشه خانه ی عشقی که آن عقب دارم
تو چند ساله شدی؟ آه چند ساله شدم؟...کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟
بیا و این دم آخر کنار چشمم باش....مباد بی تو بمیرم ... چقدر تب دارم ...
فقط بگو لقب شاعری به من ندهند...بگو که من دل خونی ازین لقب دارم...
... و بی تو این همه شعری که هیچ می ارزند... و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم
ببین به چشم خودت.. بی تو سرد و متروک است....همیشه خانه ی عشقی که آن عقب دارم
تو چند ساله شدی؟ آه چند ساله شدم؟...کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟
بیا و این دم آخر کنار چشمم باش....مباد بی تو بمیرم ... چقدر تب دارم ...
- ۲.۵k
- ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط