زندگی قهوه ایست داغ

زندگی قهوه ایست داغ
که نوشیدنش نوک زبانت را می سوزاند .
نخوردنش زندگیت را سرد می کند
میان خوردن و نخوردن به فکر می روی
بعضی روزها زندگیت آشوب می شود
هیچ چیز با هیچ چیز جور در نمیاید
درست همان موقع که کسی قاشق را از دستت گرفته
و قهوه ات را هم می زند
تو سرت گیج می رود به دیوارهای زندگی می خوری
محکم به زمین می خوری
و فریاد می زنی بس است
قاشق را پس بده
این زندگی من است ... این قهوه من است.
بعضی روزها همه چیز ملایم و آرام بخش است
از صبح تمام کائنات به تو سلام می کنند
و آسمان پُر از ابرهاییست که دوست داری
همان روز که قهوه ات را کسی دست نزده
و تمام خاکش ته نشینِ فنجان شده است
همه چیز محیاست برای نوشیدن قهوه ات
فقط به یاد داشته باش زیاد از طعم قهوه ات تعریف نکنی
آنوقت یا گارسون های فضول بدون اینکه بخواهی هی قند در قهوه ات می اندازند
یا میزهای بغلی زندگیت را کوفتت می کنند
خودشان را روی میزت پرت می کنند
تا قهوه روی پیراهن سفید تو بریزد
و زندگیت سیاه شود.
سعی کن بدون اینکه کسی از لذت نوشیدن تو با خبر شود
قهوه ات را آرام آرام
و با خونسردی خاصی سر بکشی
و گرفتن فال از این فنجان کوتاهِ انگلیسی
هرگز سهم تو نخواهد شد.
فالت را بعدها آنهایی که تو را دوست دارند می گیرند.
و برای ابدیتت نیت های خوبی می کنند.
زندگی یک عصر بلند بود
که فنجانِ کوتاهت تمامش کرد .




محمد برقعی
دیدگاه ها (۱۱)

ﺗﺎ ﺑﺎﺩ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻧﺎﻣﻪﺭﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖﻣﻮﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻧﻮﺳﺎﻥ ﺍ...

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفتاز فکر اینکه قد نکشیدم دلم گ...

خالی شدم از زندگی ، از هر چه پایان داشتحسی شبیهِ آنچه که یک ...

گاهی می خندمگاهی گریه می کنمگریه اما بیشتر اتفاق می افتدبه ه...

[ تناسخ زمان ]⁠ part ۹ ات با خشمی نگاهش کرد و تند لب زد : زو...

رمان تهیونگ

ادامه پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط