پارت ۳۶ : اخم کردم . چرا همچین حرفی زد؟

پارت ۳۶ : اخم کردم . چرا همچین حرفی زد؟
نامجون گفت : خوشحال باش هیچی از کثافت کاریات یادت نمیاد
من : نامجون بس کن خب؟بزار موقعی که حافظه اش برگشت انتقام بدون هدفتو بگیر
نامجون : بدون هدف؟...فکر میکنی اینقدر احمقم که بدون هدف از یک انسان انتقام بگیرم؟
کوک : اصلا چرا میخوای انتقام بگیری چیکار کرده مگه
نامجون : چرا خودش هیچی نمیگه ها؟لال شده؟بهت نگفتن چه عوضی بودی نه؟
همین حرف کافی بود راحت جیمین عصبی بشه .
جیمین بلند شد که استینشو گرفتم و گفتم : جیمین ول....
با داد گفت : ولممم کننن .
عصبی سمت جیمین رفت
اون الان دیگه قابل کنترل نبود .
جیمین گفت : با چه جرعتی باهام اینطوری رفتار میکنی؟دلیل نمیشه چون هیچی یادم نیست رخ حافظتو بهم بکشونی
نامجون : تو خانواده من گند زدی و همه چیو خراب کردی تازه طلبکارم هستی چرا باهاش بد حرف میزنم .
جیمین یقه نامجون رو گرفت و خیلی سریع به دیوار کوبوندش .
تعجب کردم از این سریع بودنش .
جیمین عصبی گفت : بهتره اول فکر کنی به حرف بزنی
نامجون : هه....خودت خیلی باور داری به حرفت بچگی عملیشون میکردی نه اینکه الان بهم درس بدی
جیمین : پس حسم درست بود که ازت خوشم نمیومد
نامجون : تو؟تو اگه حسات درست کار میکرد که نریلا الان ز.....
بلند داد کشیدم و گفتم : نامجوووونن خفههه شوووووووو .
بچه شروع کرد گریه کردن .
جیمین که رگ گردنش بالا زده بود بهم نگاه ترسناکی انداخت .
نامجون بلند داد زد و گفت : هاا چیههه نگمممم بهشششش؟؟؟نچ نچ ببین تو چه دوستایی داری که حقیقت به این واضحی رو ازت دور کردن
جیمین : من دیگه اهمیت نمیدم تو گذشته چه اتفاقی افتاده چون مثل تو ادم عقده ای میشه
نامجون : عه من عقده ایم ؟پس گممممشششششو برووووووو بیرووووووونننن .
به قدری بلند داد زد شیشه ها لرزیدن .
شوگا جیمین رو از نامجون جدا کردن .
تهیونگ نامجون رو گرفت و بلند گفت : بسسس کنن نامجوننننن
بچه بلند بلند گریه میکرد .
اشکام دونه دونه ریخت .
چرا به من توهین کرد؟
بچه رو گرفتم و سریع ازونجا خارج شدم .
رو صندلی نشستم و فقط سعی میکردم دیگه گریه نکنم .
بعد چند ثانیه متوجه بارون شدم که میخورد به بدنم .
دستی رو شونم نشست .
نگا کردم که کوک بود .
بچه رو ازم گرفت و گفت : پاشو بیا بریم... .
بلند شدم و بدون حرف رفتم تو ماشین نشستم .
جیمین سرشو گرفته بود و اومد نشست .
حال هیچکس خوب نبود .
رسیدیم خونه و رفتیم داخل .
لونیرا سریع گریه اش میگرفت
بد از خواب پریده بود .
شب خوابش نمیبرد .
تصمیم گرفتم باهاش بیدار باشم و کوک باهام بیدار موند .
ساعت دو و نیم بود که اونم رفت خوابید .
تو سکوت با لونیرا بازی میکردم .
⁴years ago...
حالش خوب نبود .
ماشینو نگه داشت و کلافه پیاده شد .
منم پیاده شدم .
موهای کرمیش که چند وقته از طوسی بو....
دیدگاه ها (۵)

پارت ۳۷ : از طوسی بودنش دراومده بود .موهاش توی باد چرخید .بخ...

پارت ۳۸ : باد کمی زد و موهای کرمی رنگش جلو چشماشو گرفت .با د...

پارت ۳۵ : دوباره رفتم تو اتاق و نشستم لباسای جدید رو دیدم .ل...

پارت ۳۴ : از دست لونیرا گوشیو گرفتم و با کلی جیغ جیغی که میز...

my little mochi:part21یونگی ویو:توی دفتر نشسته بودم که صدای ...

my little mochi:part11جیمین ویو:دیدم اون آلفا عوضی بلند شد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط