☆BETWEEN US☆
☆BETWEEN US☆
P♡40
________
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود. راهروی بخش اورژانس، در سکوتی وهمآلود فرو رفته بود که تنها با صدایِ ناهنجارِ دستگاههایِ مانیتورینگ شکسته میشد. هاری، تمامِ روز را بدونِ وقفه کار کرده بود. در حالی که مینهو و بقیهی انترنها با بیمیلی و در حالی که سرگرمِ صحبتهایِ روزمره و خوردنِ قهوه بودند، کارهایِ حیاتیِ بیمار را به او سپرده بودند، هاری حتی برای یک لحظه از کنارِ تختِ بیمارِ تصادفی تکان نخورده بود.
بدنِ هاری از فرطِ خستگی به لرزه افتاده بود. چشمهایش دیگر باز نمیشد و سرش، ناخودآگاه رویِ لبهیِ تختِ فلزیِ بیمار سنگینی میکرد. او در همان حال که دستش را برای چک کردنِ دوبارهیِ سرمِ بیمار دراز کرده بود، بیاختیار چشمانش را بست و در دنیایِ تیره و تارِ خواب غرق شد.
بیمارستان در سکوتِ سنگینِ نیمهشب، سردتر از همیشه به نظر میرسید. صدایِ قدمهایی که به آرامی رویِ کفپوشِ سنگی کشیده میشد، در راهرو طنینانداز شد. قدمهایی که نه عجله داشت و نه تردید.
تهیونگ، در حالی که دستهایش را در جیبِ شلوارِ پارچهایِ گرانقیمتش فرو برده بود، از انتهایِ راهرو ظاهر شد. او از کنارِ ایستگاهِ پرستاری که خالی بود گذشت و مستقیماً به سمتِ اتاقِ مراقبتهایِ ویژهیِ اورژانس آمد. وقتی به هاری رسید، برایِ لحظهای ایستاد.
هاری، در حالی که رویِ صندلیِ کنارِ تخت مچاله شده بود و پیشانیاش رویِ لبهیِ تخت تکیه داشت، در خوابی عمیق بود. روپوشِ سفیدش نامرتب و خسته به نظر میرسید. تهیونگ نگاهی به مانیتورِ بالایِ سرِ بیمار انداخت؛ علائم حیاتی پایدار بود. سپس نگاهش را به سمتِ هاری برگرداند.
چهرهیِ تهیونگ، برخلافِ همیشه، خبری از آن خشمِ سرد نداشت. او آرام به هاری نزدیک شد. بویِ سردِ ادکلنِ تلخ و همیشگیاش، فضایِ کوچکِ اطرافِ تخت را پر کرد. او نیمخیز شد و به چهرهیِ معصوم و خستهیِ هاری خیره ماند.
تهیونگ دستش را بالا آورد، اما قبل از اینکه صورتِ هاری را لمس کند، مکث کرد. او متوجه شد که هاری حتی در خواب هم مشتهایش را گره کرده است. تهیونگ لبخندِ کمرنگی زد؛ لبخندی که این بار نه از قدرتِ مطلقه، بلکه از نوعی شناختِ قدیمی نشأت میگرفت.
او به آرامی دستش را عقب کشید و به جایِ بیدار کردنِ هاری، کتِ تیره و گرانقیمتش را که رویِ دوشش بود درآورد. او با مهارتی عجیب، کت را رویِ شانههایِ لرزانِ هاری انداخت تا سرمایِ راهرو باعثِ بیدار شدنش نشود.
تهیونگ چرخید و بدونِ اینکه کسی متوجهِ حضورِ شبانهاش شود، از اتاق خارج شد. هاری همچنان در خواب بود، اما گرمایِ کتِ تهیونگ، در میانِ سکوتِ وحشتناکِ آن بیمارستان، مثلِ یک معمایِ حلنشده، دورِ شانههایش حلقه زده بود.
نویسنده:یوکو⭐️
P♡40
________
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود. راهروی بخش اورژانس، در سکوتی وهمآلود فرو رفته بود که تنها با صدایِ ناهنجارِ دستگاههایِ مانیتورینگ شکسته میشد. هاری، تمامِ روز را بدونِ وقفه کار کرده بود. در حالی که مینهو و بقیهی انترنها با بیمیلی و در حالی که سرگرمِ صحبتهایِ روزمره و خوردنِ قهوه بودند، کارهایِ حیاتیِ بیمار را به او سپرده بودند، هاری حتی برای یک لحظه از کنارِ تختِ بیمارِ تصادفی تکان نخورده بود.
بدنِ هاری از فرطِ خستگی به لرزه افتاده بود. چشمهایش دیگر باز نمیشد و سرش، ناخودآگاه رویِ لبهیِ تختِ فلزیِ بیمار سنگینی میکرد. او در همان حال که دستش را برای چک کردنِ دوبارهیِ سرمِ بیمار دراز کرده بود، بیاختیار چشمانش را بست و در دنیایِ تیره و تارِ خواب غرق شد.
بیمارستان در سکوتِ سنگینِ نیمهشب، سردتر از همیشه به نظر میرسید. صدایِ قدمهایی که به آرامی رویِ کفپوشِ سنگی کشیده میشد، در راهرو طنینانداز شد. قدمهایی که نه عجله داشت و نه تردید.
تهیونگ، در حالی که دستهایش را در جیبِ شلوارِ پارچهایِ گرانقیمتش فرو برده بود، از انتهایِ راهرو ظاهر شد. او از کنارِ ایستگاهِ پرستاری که خالی بود گذشت و مستقیماً به سمتِ اتاقِ مراقبتهایِ ویژهیِ اورژانس آمد. وقتی به هاری رسید، برایِ لحظهای ایستاد.
هاری، در حالی که رویِ صندلیِ کنارِ تخت مچاله شده بود و پیشانیاش رویِ لبهیِ تخت تکیه داشت، در خوابی عمیق بود. روپوشِ سفیدش نامرتب و خسته به نظر میرسید. تهیونگ نگاهی به مانیتورِ بالایِ سرِ بیمار انداخت؛ علائم حیاتی پایدار بود. سپس نگاهش را به سمتِ هاری برگرداند.
چهرهیِ تهیونگ، برخلافِ همیشه، خبری از آن خشمِ سرد نداشت. او آرام به هاری نزدیک شد. بویِ سردِ ادکلنِ تلخ و همیشگیاش، فضایِ کوچکِ اطرافِ تخت را پر کرد. او نیمخیز شد و به چهرهیِ معصوم و خستهیِ هاری خیره ماند.
تهیونگ دستش را بالا آورد، اما قبل از اینکه صورتِ هاری را لمس کند، مکث کرد. او متوجه شد که هاری حتی در خواب هم مشتهایش را گره کرده است. تهیونگ لبخندِ کمرنگی زد؛ لبخندی که این بار نه از قدرتِ مطلقه، بلکه از نوعی شناختِ قدیمی نشأت میگرفت.
او به آرامی دستش را عقب کشید و به جایِ بیدار کردنِ هاری، کتِ تیره و گرانقیمتش را که رویِ دوشش بود درآورد. او با مهارتی عجیب، کت را رویِ شانههایِ لرزانِ هاری انداخت تا سرمایِ راهرو باعثِ بیدار شدنش نشود.
تهیونگ چرخید و بدونِ اینکه کسی متوجهِ حضورِ شبانهاش شود، از اتاق خارج شد. هاری همچنان در خواب بود، اما گرمایِ کتِ تهیونگ، در میانِ سکوتِ وحشتناکِ آن بیمارستان، مثلِ یک معمایِ حلنشده، دورِ شانههایش حلقه زده بود.
نویسنده:یوکو⭐️
- ۳.۵k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط