***
***
## ادامه داستان
میتسوری، در حالی که هنوز گرمای آغوش اوبانای را روی پوستش حس میکرد، ناگهان نگاهی به ساعت مچیاش انداخت. قلبش از شدت ترس فرو ریخت. نیم ساعت! او نیم ساعت از زمانی که با مادرش قرار گذاشته بود، دیر کرده بود.
او با صدایی که هنوز از هیجان و گریه میلرزید، به اوبانای نگاه کرد. میخواست بگوید «بمان»، میخواست بگوید «نگذار این لحظه تمام شود»، اما واقعیتِ زندگی مدرن مثل یک چنگال، او را به سمت خانه میکشید.
با لبخندی که ترکیبی از شادی، غم و اضطراب بود، گفت:
— **«ایگورو سان... من به مامانم قول دادم زود برگردم. ببخشید، اصلاً دلم نمیخواهد برم ولی مجبورم... ببخشید. فردا... فردا توی مدرسه میبینمتون. خداحافظ... 😊🥹»**
اوبانای فقط با نگاهی که پر از وعده و اطمینان بود، او را تماشا کرد. انگار میخواست به او بگوید: *«برو، نترس، من اینجا هستم و فردا باز هم هستم.»*
میتسوری با قدمهایی که کمی بیرمق بودند، به سمت خانه راه افتاد. در ذهن او، تصویر اوبانای و آن قول قدیمی مدام تکرار میشد. اما هرچه به خانه نزدیکتر میشد، اضطراب جای هیجان را میگرفت.
وقتی به در رسید، دید مادرش با دستبهسینه و نگاهی نافذ، دقیقاً دم در منتظر ایستاده است. میتسوری با احتیاط وارد شد، اما طوفانِ سوالات مادرش مثل بارانِ سیلآسا شروع شد:
— **«کجا بودی خانوم خانومییی؟؟؟ مگه قرارمون این نبود که با پسرا بیرون نری؟؟؟ ببینم چرا با اوبانای داشتی حرف میزدی؟؟ هااا؟؟؟؟»**
**(راوی: میتسوری)**
نفسم بند آمد. تمام آن قدرت و انرژی که در پارک داشتم، ناگهان ناپدید شد. در برابر سوالات مادر، من دوباره همان دختر کوچکی بودم که میترسید اشتباه کند. تمام بدنم میلرزید. دلم میخواست بگویم: «مامان، من با کسی حرف نمیزدم، من با نیمهی گمشدهی روحم صحبت میکردم!» اما چطور این را میفهماندیم؟
با صدایی که سعی میکرد تا حد ممکن عادی به نظر برسد، دروغ گفتم:
— **«اوبانای سان... اون مریض بود و چند جلسه رو غایب بود. داشتم کلاس رو براش توضیح میدادم...»**
سعی کردم لبخند بزنم، اما انگار صورت من با خودم همکاری نمیکرد. آرام ایستاده بودم و سرم را پایین انداخته بودم. ناگهان، لحن مادر تغییر کرد. او که سالها مرا میشناخت، متوجه چیزی شد که من سعی در پنهان کردنش داشتم.
او با دقت به صورتم خیره شد و با صدایی که حالا از حالت تندی خارج شده بود اما پر از کنجکاوی بود، پرسید:
— **«گریه کردی؟ چرا چشمات پر از اشکه؟ چرا ساکتی؟ با تو ام، جواب بده دیگه!»**
قلبم فرو ریخت. اشکهای من، که ناشی از اشکهای شوق برای دیدن اوبانای بود، حالا داشتند مرا لو میدادند. چطور میتوانستم بگویم که من برای یک معجزه گریه کردهام؟ چطور میگفتم که بعد از دویست سال، بالاخره کسی را پیدا کردهام که مرا میشناسد؟
فقط توانستم با صدایی خفه و لرزان، از زیر لب بگویم:
— **«ببخشید مامان... یکم خستهام... میخوام بخوابم.»**
از آشپزخانه به سمت اتاقم فرار کردم. در را بستم و خودم را روی تخت انداختم. در تاریکی اتاق، فقط صدای تپش قلبم را میشنیدم. با خود فکر کردم: *«فردا... فقط باید تا فردا دوام بیارم... فردا میتونم دوباره ببینمش.»*
اشکهای جدیدی روی گونههایم نشست، اما این بار، اینها اشکهای ترس نبودند؛ اشکهای شادی بودند که در میانهی یک دروغِ ناچیز، به دنبال راهی برای بیرون آمدن میگشتند.
***
**داستان خیلی هیجانانگیز شد! مگه نه؟اگر خوشت اومد توی کامنتا بگو یا اگر سوالی دارید بگو که حتما جواب میدم😍**
## ادامه داستان
میتسوری، در حالی که هنوز گرمای آغوش اوبانای را روی پوستش حس میکرد، ناگهان نگاهی به ساعت مچیاش انداخت. قلبش از شدت ترس فرو ریخت. نیم ساعت! او نیم ساعت از زمانی که با مادرش قرار گذاشته بود، دیر کرده بود.
او با صدایی که هنوز از هیجان و گریه میلرزید، به اوبانای نگاه کرد. میخواست بگوید «بمان»، میخواست بگوید «نگذار این لحظه تمام شود»، اما واقعیتِ زندگی مدرن مثل یک چنگال، او را به سمت خانه میکشید.
با لبخندی که ترکیبی از شادی، غم و اضطراب بود، گفت:
— **«ایگورو سان... من به مامانم قول دادم زود برگردم. ببخشید، اصلاً دلم نمیخواهد برم ولی مجبورم... ببخشید. فردا... فردا توی مدرسه میبینمتون. خداحافظ... 😊🥹»**
اوبانای فقط با نگاهی که پر از وعده و اطمینان بود، او را تماشا کرد. انگار میخواست به او بگوید: *«برو، نترس، من اینجا هستم و فردا باز هم هستم.»*
میتسوری با قدمهایی که کمی بیرمق بودند، به سمت خانه راه افتاد. در ذهن او، تصویر اوبانای و آن قول قدیمی مدام تکرار میشد. اما هرچه به خانه نزدیکتر میشد، اضطراب جای هیجان را میگرفت.
وقتی به در رسید، دید مادرش با دستبهسینه و نگاهی نافذ، دقیقاً دم در منتظر ایستاده است. میتسوری با احتیاط وارد شد، اما طوفانِ سوالات مادرش مثل بارانِ سیلآسا شروع شد:
— **«کجا بودی خانوم خانومییی؟؟؟ مگه قرارمون این نبود که با پسرا بیرون نری؟؟؟ ببینم چرا با اوبانای داشتی حرف میزدی؟؟ هااا؟؟؟؟»**
**(راوی: میتسوری)**
نفسم بند آمد. تمام آن قدرت و انرژی که در پارک داشتم، ناگهان ناپدید شد. در برابر سوالات مادر، من دوباره همان دختر کوچکی بودم که میترسید اشتباه کند. تمام بدنم میلرزید. دلم میخواست بگویم: «مامان، من با کسی حرف نمیزدم، من با نیمهی گمشدهی روحم صحبت میکردم!» اما چطور این را میفهماندیم؟
با صدایی که سعی میکرد تا حد ممکن عادی به نظر برسد، دروغ گفتم:
— **«اوبانای سان... اون مریض بود و چند جلسه رو غایب بود. داشتم کلاس رو براش توضیح میدادم...»**
سعی کردم لبخند بزنم، اما انگار صورت من با خودم همکاری نمیکرد. آرام ایستاده بودم و سرم را پایین انداخته بودم. ناگهان، لحن مادر تغییر کرد. او که سالها مرا میشناخت، متوجه چیزی شد که من سعی در پنهان کردنش داشتم.
او با دقت به صورتم خیره شد و با صدایی که حالا از حالت تندی خارج شده بود اما پر از کنجکاوی بود، پرسید:
— **«گریه کردی؟ چرا چشمات پر از اشکه؟ چرا ساکتی؟ با تو ام، جواب بده دیگه!»**
قلبم فرو ریخت. اشکهای من، که ناشی از اشکهای شوق برای دیدن اوبانای بود، حالا داشتند مرا لو میدادند. چطور میتوانستم بگویم که من برای یک معجزه گریه کردهام؟ چطور میگفتم که بعد از دویست سال، بالاخره کسی را پیدا کردهام که مرا میشناسد؟
فقط توانستم با صدایی خفه و لرزان، از زیر لب بگویم:
— **«ببخشید مامان... یکم خستهام... میخوام بخوابم.»**
از آشپزخانه به سمت اتاقم فرار کردم. در را بستم و خودم را روی تخت انداختم. در تاریکی اتاق، فقط صدای تپش قلبم را میشنیدم. با خود فکر کردم: *«فردا... فقط باید تا فردا دوام بیارم... فردا میتونم دوباره ببینمش.»*
اشکهای جدیدی روی گونههایم نشست، اما این بار، اینها اشکهای ترس نبودند؛ اشکهای شادی بودند که در میانهی یک دروغِ ناچیز، به دنبال راهی برای بیرون آمدن میگشتند.
***
**داستان خیلی هیجانانگیز شد! مگه نه؟اگر خوشت اومد توی کامنتا بگو یا اگر سوالی دارید بگو که حتما جواب میدم😍**
- ۱۹
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط