𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶²
ویو: جونگکوک
چشمهام رو باز کردم.
اتاق تاریک شده بود و از پنجره میشد فهمید که دیگه غروب گذشته.
خواستم بلند شم که نگاهم افتاد به ات.
کنارم خوابش برده بود.
چند لحظه فقط نگاش کردم.
موهاش یه کم ریخته بود روی صورتش.
آروم دستم رو جلو بردم و چند تار موهاش رو کنار زدم.
_ چطوری انقدر خوشگلی
لبخند کوچیکی زدم.
چقدر وقتی خواب بود آرومتر به نظر میرسید.
آروم دستهام رو دور کمرش حلقه کردم و دوباره بهش تکیه دادم.
چند دقیقه گذشت.
ات آروم تکون خورد.
چشمهاش رو باز کرد و خوابآلود نگام کرد.
+ بهتری؟
_ آره، فسقلی
+ فسقلی خودتی!
یه خندهی کوتاه کردم.
_ هنوزم همون اتِ قبلیای.
+ معلومه!
آروم از تخت بلند شد.
+ من میرم یه سر بیرون.
_ کجا؟
+ بابا خسته شدمممم
میخوام برم هوا بخورمم
فرار نمیکنم
سمت در رفت و برگشت نگام کرد.
+ تو بلند نشو، بخواب تا بیام.
_ باشه.
+ قول؟
_ قول.
لبخند زد و از اتاق رفت بیرون.
چند دقیقه بعد در دوباره باز شد.
سهاون وارد اتاق شد.
سهاون: ارباب، خدا بد نده. حالتون بهتره؟
_ آره، بهترم.
سهاون چند لحظه مکث کرد.
سهاون: ارباب...
_ چی شده؟
سهاون نگاهش رو پایین انداخت.
سهاون: یه چیزی شده.
اخم کردم.
_ چی؟
سهاون: از ویکتور خبری نیست.
چند ثانیه سکوت کردم.
_ یعنی چی خبری نیست؟
سهاون: از صبح هیچکس نتونسته باهاش تماس بگیره. افرادش هم میگن پیداش نکردن.
نگاهم جدی شد.
_ آخرین بار کِی ازش خبر داشتین؟
سهاون: دیشب، قربان.
از جام بلند شدم.
سهاون سریع گفت:
سهاون: ارباب، شما تازه از بیمارستان اومدین...
_ سهاون.
سهاون ساکت شد.
_ پیداش کنید.
سهاون سرش رو تکون داد.
سهاون: چشم، قربان.
از اتاق خارج شد.
چند لحظه به در خیره موندم.
بعد نگاهم افتاد به جایی که ات چند دقیقه قبل ایستاده بود.
یه حس بدی توی دلم افتاد...
ولی هنوز نمیدونستم این بیخبری از ویکتور...
قرار بود شروع چه اتفاقی باشه.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶²
ویو: جونگکوک
چشمهام رو باز کردم.
اتاق تاریک شده بود و از پنجره میشد فهمید که دیگه غروب گذشته.
خواستم بلند شم که نگاهم افتاد به ات.
کنارم خوابش برده بود.
چند لحظه فقط نگاش کردم.
موهاش یه کم ریخته بود روی صورتش.
آروم دستم رو جلو بردم و چند تار موهاش رو کنار زدم.
_ چطوری انقدر خوشگلی
لبخند کوچیکی زدم.
چقدر وقتی خواب بود آرومتر به نظر میرسید.
آروم دستهام رو دور کمرش حلقه کردم و دوباره بهش تکیه دادم.
چند دقیقه گذشت.
ات آروم تکون خورد.
چشمهاش رو باز کرد و خوابآلود نگام کرد.
+ بهتری؟
_ آره، فسقلی
+ فسقلی خودتی!
یه خندهی کوتاه کردم.
_ هنوزم همون اتِ قبلیای.
+ معلومه!
آروم از تخت بلند شد.
+ من میرم یه سر بیرون.
_ کجا؟
+ بابا خسته شدمممم
میخوام برم هوا بخورمم
فرار نمیکنم
سمت در رفت و برگشت نگام کرد.
+ تو بلند نشو، بخواب تا بیام.
_ باشه.
+ قول؟
_ قول.
لبخند زد و از اتاق رفت بیرون.
چند دقیقه بعد در دوباره باز شد.
سهاون وارد اتاق شد.
سهاون: ارباب، خدا بد نده. حالتون بهتره؟
_ آره، بهترم.
سهاون چند لحظه مکث کرد.
سهاون: ارباب...
_ چی شده؟
سهاون نگاهش رو پایین انداخت.
سهاون: یه چیزی شده.
اخم کردم.
_ چی؟
سهاون: از ویکتور خبری نیست.
چند ثانیه سکوت کردم.
_ یعنی چی خبری نیست؟
سهاون: از صبح هیچکس نتونسته باهاش تماس بگیره. افرادش هم میگن پیداش نکردن.
نگاهم جدی شد.
_ آخرین بار کِی ازش خبر داشتین؟
سهاون: دیشب، قربان.
از جام بلند شدم.
سهاون سریع گفت:
سهاون: ارباب، شما تازه از بیمارستان اومدین...
_ سهاون.
سهاون ساکت شد.
_ پیداش کنید.
سهاون سرش رو تکون داد.
سهاون: چشم، قربان.
از اتاق خارج شد.
چند لحظه به در خیره موندم.
بعد نگاهم افتاد به جایی که ات چند دقیقه قبل ایستاده بود.
یه حس بدی توی دلم افتاد...
ولی هنوز نمیدونستم این بیخبری از ویکتور...
قرار بود شروع چه اتفاقی باشه.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۲.۴k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط