پارت آخر:

پارت آخر:
نینگ: با اون حرف لینو خیلی حالم بد شد نتونستم بغضم رو کنترل کنم برگشتم تو اتاقم. چند ساعت گذشته بود ولی اشک هام بند نمیومد که صدای در زدن رو شنیدم
لینو: میشه بیام تو
نینگ: سریع اشکام رو پاک کردم ، بیا تو
لینو: ببخشید اگه ناراحت شدی نینگ: لینو به خاطر اینکه شبیه یونا بودم با من ازدواج کردی؟ ( با بغض
لینو: نه نه کی گفته
نینگ: دروغ میگی خودت دیشب گفتی
لینو: خب اولش به خاطر این بود ولی کم کم عاشقت شدم
نینگ: از کجا بدونم راست میگی ؟
لینو: میخوای ثابت کنم؟
نینگ : آره.....
خب دیگه بعدش لینو نینگ نینگ رو به فا . داد .
چند سال بعد اونا به همراه دخترشون نامرا زندگی خوبی و خوشی داشن
پایان💫
.....
خب از اونجای که این فیک رو ترر زدم یه فیک جدید تو ذهنمه خیلی وقته میخوام بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد
دیدگاه ها (۱۰)

پروف عوض شد ! گمم نکنین 💫

خب یه سناریو در مورد جونگین میخوام بنویسم به نظرتون با ا.ت ب...

ویوی فردا : لینو از نینگ نینگ زود تر بیدار شد داشت آماده می‌...

رسیدیم به یه تالار ،وقتی وارد شدیم کلی آدم اونجا بودن که من ...

نینگ : منظورت چیه مگه من اسباب بازی بودم که سر من شرط بستین ...

یک ماه بعد : لینو کم کم داشت عشق سابقش یونا رو فراموش میکرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط