## 📖 فصل ۱ — قسمت ۹
## 📖 فصل ۱ — قسمت ۹
### «نگاه دامیان» (ادامه)
صبح روز بعد، آنیا با ذهنی پر از سوال از خواب بیدار شد. حرف دامیان که گفته بود «هنوز وقتش نرسیده که بفهمی» تمام شب توی ذهنش میچرخید. تصمیم گرفت امروز دیگه جواب بگیره.
توی راه مدرسه قلبش تند میزد. وقتی رسید، حیاط تقریباً خلوت بود. رفت روی همون نیمکت نشست و به درخت کهنسال نگاه کرد. همون لحظه در باز شد و دامیان اومد داخل، تنها و ساکت، مثل همیشه. آنیا خواست بره جلو که یه دست از پشت شونهش گذاشته شد. آیدن بود، با اون لبخند شیطونیش. کنارش نشست و با همون لحن همیشگی گفت صبح بخیر و اینکه دیشب به یه نفر خاص فکر میکرده. آنیا چشمهاش رو چرخوند، ولی یه نگاه به دامیان انداخت که داشت بهشون نگاه میکرد.
آیدن آروم گفت اون دامیانه، یه آدم عجیبه، هیچکس نمیدونه اهل کجاست یا چرا اومده این مدرسه. آنیا دلش میخواست بدوه دنبالش، ولی آیدن کنارش بود. آیدن گفت اگه چیزی خواست، همیشه اینجاست و رفت.
توی کلاس، آنیا نتونست تمرکز کنه. ذهنش پیش دامیان بود. چند بار نگاه کرد سمتش که ته کلاس، کنار پنجره، سرش رو پایین گرفته بود و توی دفترش مینوشت. معلم صداش زد و چون جواب نداشت، کلاس خندیدن و آنیا سرخ شد. از گوشهی چشم دید دامیان بهش نگاه میکنه، ولی این بار توی چشمهاش یه چیز دیگه بود، انگار دلش براش سوخت.
زنگ تفریح، توی راهرو کیان جلوش ایستاد و با صدای آرومش گفت اگه یه وقت مشکلی داشت یا کسی اذیتش کرد، بهش بگه، قول میده کمتش کنه. آنیا از ته دل لبخند زد و گفت ممنون، تو واقعاً مهربونی. کیان لبخند کمرنگی زد و رفت، ولی توی اون لبخند یه چیز پنهونی بود.
بعد از کلاسها، آنیا رفت توی حیاط. نشست روی نیمکت که ناگهان دامیان اومد و کنارش نشست. آنیا جا خورد. دامیان بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت میخوای بدونی چرا گفتم با بقیه فرق داری. آنیا قلبش تند زد و گفت آره. دامیان برگشت و مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد و گفت چون میتونه توی چشمهاش ببینه، تو هم مثل اونه، تو هم یه رازی داری که هنوز خودت نمیدونی. آنیا خشکش زد و گفت هیچ رازی نداره. دامیان لبخند کمرنگی زد و گفت هنوز وقتش نرسیده، ولی به زودی میفهمی. بلند شد و رفت، ولی قبل از رفتن یه نگاه دیگه بهش انداخت، پر از یه چیزی که آنیا نمیتونست اسمش رو بذاره.
همون شب، آنیا باز نتونست بخوابه. به حرف دامیان فکر میکرد: «تو هم یه رازی داری که هنوز خودت نمیدونی.» یعنی چی؟ چرا دامیان اینقدر مطمئنه؟ و چرا وقتی بهش نگاه میکنه قلبش اینقدر تند میزنه؟
آنیا با خودش زمزمه کرد: «کی میفهمم؟ کی وقتش میرسه؟»
و توی تاریکی اتاقش، با فکر دامیان، آروم خوابش برد.
---
### 🔥 پایان قسمت ۹
### «نگاه دامیان» (ادامه)
صبح روز بعد، آنیا با ذهنی پر از سوال از خواب بیدار شد. حرف دامیان که گفته بود «هنوز وقتش نرسیده که بفهمی» تمام شب توی ذهنش میچرخید. تصمیم گرفت امروز دیگه جواب بگیره.
توی راه مدرسه قلبش تند میزد. وقتی رسید، حیاط تقریباً خلوت بود. رفت روی همون نیمکت نشست و به درخت کهنسال نگاه کرد. همون لحظه در باز شد و دامیان اومد داخل، تنها و ساکت، مثل همیشه. آنیا خواست بره جلو که یه دست از پشت شونهش گذاشته شد. آیدن بود، با اون لبخند شیطونیش. کنارش نشست و با همون لحن همیشگی گفت صبح بخیر و اینکه دیشب به یه نفر خاص فکر میکرده. آنیا چشمهاش رو چرخوند، ولی یه نگاه به دامیان انداخت که داشت بهشون نگاه میکرد.
آیدن آروم گفت اون دامیانه، یه آدم عجیبه، هیچکس نمیدونه اهل کجاست یا چرا اومده این مدرسه. آنیا دلش میخواست بدوه دنبالش، ولی آیدن کنارش بود. آیدن گفت اگه چیزی خواست، همیشه اینجاست و رفت.
توی کلاس، آنیا نتونست تمرکز کنه. ذهنش پیش دامیان بود. چند بار نگاه کرد سمتش که ته کلاس، کنار پنجره، سرش رو پایین گرفته بود و توی دفترش مینوشت. معلم صداش زد و چون جواب نداشت، کلاس خندیدن و آنیا سرخ شد. از گوشهی چشم دید دامیان بهش نگاه میکنه، ولی این بار توی چشمهاش یه چیز دیگه بود، انگار دلش براش سوخت.
زنگ تفریح، توی راهرو کیان جلوش ایستاد و با صدای آرومش گفت اگه یه وقت مشکلی داشت یا کسی اذیتش کرد، بهش بگه، قول میده کمتش کنه. آنیا از ته دل لبخند زد و گفت ممنون، تو واقعاً مهربونی. کیان لبخند کمرنگی زد و رفت، ولی توی اون لبخند یه چیز پنهونی بود.
بعد از کلاسها، آنیا رفت توی حیاط. نشست روی نیمکت که ناگهان دامیان اومد و کنارش نشست. آنیا جا خورد. دامیان بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت میخوای بدونی چرا گفتم با بقیه فرق داری. آنیا قلبش تند زد و گفت آره. دامیان برگشت و مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد و گفت چون میتونه توی چشمهاش ببینه، تو هم مثل اونه، تو هم یه رازی داری که هنوز خودت نمیدونی. آنیا خشکش زد و گفت هیچ رازی نداره. دامیان لبخند کمرنگی زد و گفت هنوز وقتش نرسیده، ولی به زودی میفهمی. بلند شد و رفت، ولی قبل از رفتن یه نگاه دیگه بهش انداخت، پر از یه چیزی که آنیا نمیتونست اسمش رو بذاره.
همون شب، آنیا باز نتونست بخوابه. به حرف دامیان فکر میکرد: «تو هم یه رازی داری که هنوز خودت نمیدونی.» یعنی چی؟ چرا دامیان اینقدر مطمئنه؟ و چرا وقتی بهش نگاه میکنه قلبش اینقدر تند میزنه؟
آنیا با خودش زمزمه کرد: «کی میفهمم؟ کی وقتش میرسه؟»
و توی تاریکی اتاقش، با فکر دامیان، آروم خوابش برد.
---
### 🔥 پایان قسمت ۹
- ۳۲۴
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط