تو به همراه همسر مافاه روست ه به اجبار باهم بوددبه

تو به همراهِ همسر مافياييه روست كه به اجبار باهم بوديد،به شام دعوت شديد.
تو طولِ شام، توسطِ يكى از دوستهاى همسرت مورد تمسخر قرار گرفتى و اين ناراحتت كرد.
یونگى كه متوجه اين موضوع شد، به دوستش گفت:
"از سرِ ميز پاشو و سه قدم برو عقب!"
بعد از اينكه دوستش اينكارو انجام داد، همسرت به سرعت با اسلحه اش يك تير وسطِ پيشونيش خالى كرد و گفت:
"هركسى كه همسرِ من رو ناراحت كنه، يك گلوله وسطِ پيشونيش خالى ميكنم!با پرنسسِ من درست رفتار ميكنيد.اگر نه جاتون تو قبرستونه!"
بعد از اتمامِ جمله اش، بلافاصله به تو نگاه كرد.
اخمِ بينِ ابروهاش باز شد.نگاهش ديگه سرد نبود و لحنش به كل تغيير كرد:
"غذات تموم شد، چايا؟"
درحالى كه هنوزهم تو شوك بودى.نگاهِ ناباورت به سمت مرد كشيده شد.
اون همين حالا جلوىِ تو يه آدم رو كشته بود اما اونقدر خونسرد بود كه انگار هيچكارى نكرده!
یونگى زمانى كه سكوت و نگاهِ ترسيده ات رو ديد، از پشتِ ميز بلند شد.
بى توجه به نگاهِ خيره بقيه، دو سمتِ پشتيه صندليت رو گرفت و اون رو از ميز فاصله داد تا راحتتر از پشتِ ميز بلند بشى:
"چايا..؟"
زمانى كه دوباره صداش رو شنيدى، از هپروت بيرون اومدى.
آبِ دهانت رو بزور قورت دادى و طبقِ خواسته مرد، از پشت ميز بلند شدى.
دیدگاه ها (۱)

یونگى بازوش رو سمتت گرفت و با حفظِ همون لبخندِ كوچك لب زد:"ب...

مردِ مقابلت، با طى كردنِ يك قدم، فاصله بينتون رو دوباره كم ك...

"اون يه اعترافِ زيبا، اما غير منتظره بود بابونه!اون زمان من ...

يك تولدِ بزرگ و مست شدنى كه اولين بار بود كه تجربه اش ميكردى...

پارت 106

ماه من🌙پارت ۴اونجو اشکاش اوج گرفت، پاهاش سست شد و افتاد رو ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط