بسم رب الشهداء...
بسم رب الشهداء...
شهدای یگان صابرین قسمت اول:
نیمه های شب بود. روز یک شنبه 13 شهریور سال 1390 آغاز شده بود.کم کم وسایل و تجهیزاتی که لازم بود و بستیم و از زیر قرآن رد شدیم.محمد غفاری و حسین رضایی جلو دار بودند. ساعت یک بامداد از ارتفاع نیروهای خودی به سمت قله جاسوسان حرکت کردیم...
تقریبا ساعت 4صبح بود.به اولین سنگرها رسیدیم.سال ها بود که هیچ نیرویی از ایران به این منطقه وارد نشده بود.سران استکبار«آمریکا_اسرائیل» پیشرفته ترین تجهیزات نظامی و بهترین وسایل دفاعی را در اختیار این گروهک تروریستی پژاک قرار داده بودند...
عجیب بود سنگر های مقابل ماهمگی به وسیله ی کانال های که به راحتی دیده نمی شد به یکدیگر مرتبط بودند!جعفر خان با محمد غفاری که مسئول اطلاعات بود و همچنین رضایی جلوتر حرکت می کردند.بقیه نیرو ها به صورت دو دسته در پشت سر آنها در حرکت بودند...
ما آماده حمله نهایی به سنگر های رو قله بودیم.تقریبا چند متر با سنگر های انها فاصله داشتیم.حتی بوی سیگار انها به مشام می رسید! عجب لحظاتی بود !توپخانه ما فعالیت میکرد دشمن هم جواب میداد.اما یک باره سر و صدا و آتش آنها زیاد شد.درست در اخرین لحظات ،دشمن متوجه حضور ما شد...
بارانی از خمپاره،نارنجک و گلوله دوشکا از بال سنگر تیرباری که به سوی ما شلیک می کرد هیچ راه نفوذی نداشت!فقط لوله تیر بار بیرون بود!آنها بالای ارتفاع بودند و کاملا به ما مسلط!با همان انفجار های اول اطراف ما روشن گردیدو دشمن کاملا متوجه حضور ما شد.اما بچه ها همچنان با سرعت به سمت نوک قله میرفتند.تا به خودمان امدیم حسین رضایی چندین گلوله خورد و در برابر ما شهید شد...
ما در مقابل خود با موانعی مواجه شدیم که بسیار پیچیده بود!تله های انفجاری و..راه ما رو مسدود کرد.کوه های این منطقه حالت خاصی داشت. غارهای زیادی در آن ایجاد شده بود.دشمن در داخل این غار های کوچک موضع گرفته بود.من نمیدونستم چه کنم؟همین طور که به فکر راه عبور بودم نگاهم به جعفرخان افتاد از هر دو پا تیر خورده و افتاده بود!اما چون فرمانده بود نمیخواست بچه ها روحیه خودشان را را از دست بدهند.زخم هایش را نشان نمی داد...
با آن حال تیر اندازی می کرد.دویدم به سمت او.رسیدم و گفتم : حاجی چی شده:گفت چیزی نیست،بگو یا زهرا (س) بلند شو.بعد با فریاد گفت :یا علی بچه ها بیاید جلو. با آن حالت بچه ها را هدایت می کرد. می گفت:ممد برو سمت راست.علی بیا چپ و.من خواستم پانسمانش کنم اما نگذاشت....
پ.ن:شهدای صابرین شهریور ماه سال90در کردستان ارتفاعات جاسوسان در شهر سردشت به فیض شهادت نائل آمدند به جز شهید علی پرورش که ایشون در ارتفاعات قندیل به شهادت رسیدند و همچنین شهید روح الله نوزاد و شهید شفیع پور و دوتن دیگر از این یگان در سال 88و در کنار سردار شوشتر به شهادت رسیدند و شهدای مدافع حرم نظیر قاسم غریب، سید سجاد طاهرنیا،حجت اصغری، روح الله طالبی،صادق اکبری در سوریه به شهادت رسیدند...
شهادت جامونده های گنه کار صلوات...
شهدای یگان صابرین قسمت اول:
نیمه های شب بود. روز یک شنبه 13 شهریور سال 1390 آغاز شده بود.کم کم وسایل و تجهیزاتی که لازم بود و بستیم و از زیر قرآن رد شدیم.محمد غفاری و حسین رضایی جلو دار بودند. ساعت یک بامداد از ارتفاع نیروهای خودی به سمت قله جاسوسان حرکت کردیم...
تقریبا ساعت 4صبح بود.به اولین سنگرها رسیدیم.سال ها بود که هیچ نیرویی از ایران به این منطقه وارد نشده بود.سران استکبار«آمریکا_اسرائیل» پیشرفته ترین تجهیزات نظامی و بهترین وسایل دفاعی را در اختیار این گروهک تروریستی پژاک قرار داده بودند...
عجیب بود سنگر های مقابل ماهمگی به وسیله ی کانال های که به راحتی دیده نمی شد به یکدیگر مرتبط بودند!جعفر خان با محمد غفاری که مسئول اطلاعات بود و همچنین رضایی جلوتر حرکت می کردند.بقیه نیرو ها به صورت دو دسته در پشت سر آنها در حرکت بودند...
ما آماده حمله نهایی به سنگر های رو قله بودیم.تقریبا چند متر با سنگر های انها فاصله داشتیم.حتی بوی سیگار انها به مشام می رسید! عجب لحظاتی بود !توپخانه ما فعالیت میکرد دشمن هم جواب میداد.اما یک باره سر و صدا و آتش آنها زیاد شد.درست در اخرین لحظات ،دشمن متوجه حضور ما شد...
بارانی از خمپاره،نارنجک و گلوله دوشکا از بال سنگر تیرباری که به سوی ما شلیک می کرد هیچ راه نفوذی نداشت!فقط لوله تیر بار بیرون بود!آنها بالای ارتفاع بودند و کاملا به ما مسلط!با همان انفجار های اول اطراف ما روشن گردیدو دشمن کاملا متوجه حضور ما شد.اما بچه ها همچنان با سرعت به سمت نوک قله میرفتند.تا به خودمان امدیم حسین رضایی چندین گلوله خورد و در برابر ما شهید شد...
ما در مقابل خود با موانعی مواجه شدیم که بسیار پیچیده بود!تله های انفجاری و..راه ما رو مسدود کرد.کوه های این منطقه حالت خاصی داشت. غارهای زیادی در آن ایجاد شده بود.دشمن در داخل این غار های کوچک موضع گرفته بود.من نمیدونستم چه کنم؟همین طور که به فکر راه عبور بودم نگاهم به جعفرخان افتاد از هر دو پا تیر خورده و افتاده بود!اما چون فرمانده بود نمیخواست بچه ها روحیه خودشان را را از دست بدهند.زخم هایش را نشان نمی داد...
با آن حال تیر اندازی می کرد.دویدم به سمت او.رسیدم و گفتم : حاجی چی شده:گفت چیزی نیست،بگو یا زهرا (س) بلند شو.بعد با فریاد گفت :یا علی بچه ها بیاید جلو. با آن حالت بچه ها را هدایت می کرد. می گفت:ممد برو سمت راست.علی بیا چپ و.من خواستم پانسمانش کنم اما نگذاشت....
پ.ن:شهدای صابرین شهریور ماه سال90در کردستان ارتفاعات جاسوسان در شهر سردشت به فیض شهادت نائل آمدند به جز شهید علی پرورش که ایشون در ارتفاعات قندیل به شهادت رسیدند و همچنین شهید روح الله نوزاد و شهید شفیع پور و دوتن دیگر از این یگان در سال 88و در کنار سردار شوشتر به شهادت رسیدند و شهدای مدافع حرم نظیر قاسم غریب، سید سجاد طاهرنیا،حجت اصغری، روح الله طالبی،صادق اکبری در سوریه به شهادت رسیدند...
شهادت جامونده های گنه کار صلوات...
- ۶.۰k
- ۰۹ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط