FATE

FATE
Part 21

از لبخندی که زدی فهمیدم که از اسمی که انتخاب کردم راضیه:
اوممم چه اسم قشنگی

وقتی اینو گفت جولیا (مادر کریستینا) هم حرفش رو تایید کرد

با لبخندی گفتم:
سلام خانم کوچولو... به این دنیا خوش اومدی


یه پرستار که داشت مریض های دیگه رو چک میکرد اومد پیش ما و گفت:
این خانم مرخصن فقط باید برید دم صندوق تا چند تا برگه رو امضا کنید

جیهون سرش رو تکون داد و بعد رفت سمت جولیا و با احتیاط بهش کمک کرد تا بلند بشه و بعد از اتاق رفتیم بیرون


بعد انجام چند تا کار از بیمارستان اومدیم بیرون و من رفتم سوار ماشین بادیگاردا شدم
جیهون و جولیا هم رفتن سمت ماشین خودشون و سوار شدن و به طرف خونه شون راه افتادم
ماشین ما هم راه افتاد ولی یه چیزی عجیبه
یه ماشین سیاه رنگ بعد اینکه جیهون راه افتاد، دنبالش رفت... نکنه که دشمن مون باشه..؟

سریع به راننده گفتم که اون ماشینو تعقیب کنه که بعد چند دقیقه رسیدن به خونه جیهون

آروم بدون اینکه دشمن متوجه ام بشه از ماشین پیاده شدم و به جیهون زنگ زدم:
الو... سریع از در پشتی از خونه برید بیرون وضعیت اضطراریه!

و بعد قطع کردم
از توی جیب کتم اسلحه ام رو دراوردم و با احتیاط رفتم سمت اون ماشین و پشت درختی مخفی شدم و به بادیگاردا علامت دادم که مسلح باشن

وقتی از ماشین پیاده شدن رفتم سمت خونه و در رو شکوندن و وارد شدن

منو بادیگاردا هم دنبال شون رفتیم توی خونه ولی اینکه از بادیگاردا به خاطر عطسه ای که کرد اونا متوجه ما شدن و سریع تیراندازی کردن

رفتم و یه کناری پناه گرفتم و شلیک کردم و خیلی آسون یه نفر شون رو کشتم



بعد اینکه موفق شدیم همه شون رو بکشیم دوباره به جیهون زنگ زدم و گفتم:
برید به عمارت من!

و بعد از خونه خارج شدیم و رفتیم سمت ماشین

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

FATEPart 22رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم و راهی عمارت شدیمما و...

FATEPart 23بدو بدو از اتاق خارج شد تا بره لباساش‌ رو بپوشه م...

FATEPart 20``فلش بک``۱۹ سال پیشویو جونگ کوک شنیده بودم که هم...

FATEPart 19ویو جونگ کوکبا نوری که روی صورتم افتاده بود فهمید...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۳۲ تند کیفم رو برداشتم و از چ...

in your eyes

P=۷. فیک : my heart

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط