بازی

"بازی"
🕶part:26🕶
روی یکی از صندلی ها نشست...هیچ جوره نمی‌خواست توجه جلب کنه
به جمعیت نگاه میکرد...حالش از دیدنشون بهم می‌خورد
و اون وسط کی بود؟
جیمین!
جیمین بود...وسط اون جمعیت که همه باهم داشتن میرقصیدن جیمین با جام شرابی که دستش بود باهاشون می‌رقصید
کلودی سرشو تاسف بار تکون داد و تو دلش گفت و تو ذهنش فکر کرد

کلودی:جدا؟این میخواد مافیا به اون بزرگی رو پیدا کنه؟این اصلا نمیتونه خودشو کنترل کنه
همونطور که داشت بهش نگاه میکرد مردی حدودا ۳۰ ساله اومد و نشست کنارش
کلودی حتی نگاهی هم بهش نکرد...انگار که اصلا وجود نداشت

_:چه تحقیر آمیز!
هیچ جوابی یا حتی نگاهی از طرف کلودی دریافت نکرد...آدم شک میکرد واقعا وجود داره
_:تحقیر آمیزه که از طرف یک بانوی زیبا حتی نگاهی دریافت نکنم
اینبار کلودی تصمیم گرفت که جوابشو بده ...پس بدون نگاه کردن بهش، همونطور که جام شرابشو نزدیک لباش برد گفت
کلودی:ی وقت بجا نگاه...تیری از طرفم دریافت میکنی
_:با کمال میل اون تیر رو قبول میکنم
کلودی:حیفم میاد تیر قشنگ و باارزشم رو حرومت کنم
_:از نظرت اینقدر بی ارزشم؟
کلودی:ارزش؟تو کلا اونو نداری
_:چرا اینطور فکر میکنی؟
کلودی:اگه ارزش داشتی الان تو همچین جای بی ارزشی نبودی
_:اوه...عجیبه که یک بانو اینطور بگه...ولی توهم اینجایی یعنی توهم بی ارزشی؟
کلودی:از قدیم گفتن کسی رو از رو ظاهرش قضاوت نکن...کار دارم و الا پامو توی همچین جای کثیفی نمیذاشتم
_:اونوقت کارت چیه؟
کلودی از جاش بلند شد و اینبار یک نگاه تیزی بهش کرد
کلودی:یکم بیشتر حرف بزنی...زبونت رو از حلقومت میکشم بیرون
کلودی بدون ذره ای فکر که ممکن این شخص کی باشه با تهدید کردنش از اونجا دور شد و به وسط پیست که الان همه روی اون میرقصیدن و جیمین آقا هم اونجا بود رفت
بی توجه به همه چی...ازونجایی که همقد جیمینه اونو از یقه ی پشتی لباسش گرفت و از بین جمعیت کشوندش...آوردش دور از اون جمعیت و عصبی بهش نگاه کرد

کلودی:ببین نزار همینجا فوش بارونت کنم و دعوا راه بندازم آدم باش ادممم...اومدیم اینجا که اطلاعاتی درباره ی اون مافیا پیدا کنیم اگه یادته...رفتی وسط ی عالمه آدم قشنگ(یک فوش نه زیاد قشنگی رو سانسور کردم)چیکاااررر؟

جیمین:باشه باشه حالا مگه چیشد یکم خوشگذروندیم
کلودی:بعد از پیدا کردن اطلاعات یک خوشگذرونی ای نشونت بدم
جیمین:باشه بابا
کلودی:راه بیوفت
دیدگاه ها (۸)

هیچوقت اعصاب نداشت و وجود جیمین باعث می‌شد اعصابش دو برابر خ...

"بازی"🕶part:27🕶اون ۳ تا هم که انگار به حرف جیمین گوش نکردن ر...

میخواست بره بار عادتا رفتن به اونجا لباسهایی با زرق و برق می...

"بازی"🕶part:25🕶شلوار مشکیش رو پوشید و کت کوتاهش رو بالای کرا...

ترس شیرینpt3 اجراش شروع شده بود ،دو هانا گیتار میزد و جیمین ...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part34🍬یونگی کنار یه کافه ی صبحانه ایستاد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط