𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART¹⁴
(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)
«ادامه ویو نایون»
رفتم روی کاناپه نشستم و منتظر موندم تا جونگکوک تلفنش تموم بشه...
«پایان ویو نایون»
«ویو جونگکوک»
لعنتی اگر گوشیم زنگ نخورده بود میتونستم نایون رو بعد از 5 سال ببـوسم!از اونجا فاصله گرفتم تا صحبت کنم...پدرم بود و نمیخواستم نایون حرفام با پدرم رو بفهمه چون ممکن بود پدرم چیزی بگه که نایون ناراحت بشه...
–بله پدر؟
=کجایی؟لارا گفت خونه نیستی!
لارا دوباره خبرچینی کرده بود و من الان 4 ساعت بود که خونه نبودم
–اومدم خارج از شهر...
دروغ گفتم...نمیخواستم نایون رو بندازم توی دردسر
=اوه و دقیقا چرا؟
–لارا نزاشت بیام فرودگاه که نایون رو ببینم و این واقعا اعصابم رو خورد کرده بود پس اومدم جایی که از همتون دور باشم و بتونم آرامش پیدا کنم!
=اوه چه جالب!هرکاری میکنی از نایون دور بمون!
هیچی نگفتم و پدرم خودش تماس رو قطع کرد...دیگه مهم نبود پدرم چی میگه من این بار نمیزارم نایون بره!برگشتم به اتاق نشیمن و نایون نشسته بود روی کاناپه و داشت مدارک رو که روی میز ریخته بودم چک میکرد و متوجه من نشد
–فقط دارم مدرک جمع میکنم که...
نایون سرش رو آورد بالا و بهم نگاه کرد
+که بتونی همه چیز رو درست کنی؟
لبخند زدم و رفتم کنارش نشستم
–آره...و خب چیز زیادی نمونده تا همه چیز درست بشه...فقط هردومون باید یه کم دیگه تحمل کنیم...میتونی این کار رو انجام بدی؟
+اوهوم...اما جونگکوک...تنها این کار رو نکن بیا دوتایی باهم کار کنیم...خیلی خسته ای...چشمات کاملا زیرشون گود افتاده...
این دختر بی نظیر بود... لارا حتی یه بار هم به خستگی من اهمیت نداده بود... تنها چیزی که بهش اهمیت میداد پول بود...اما با تمام این ها نمیتونستم اجازه بدم نایون وارد این موضوع خطرناک بشه از طرف دیگه نایون قبلا هم جزء تمام این اتفاقات بوده...
–نایون این کار خطرناکه معلوم نیست چه بلایی سرت بیاد
+اگر خطرناکه فقط برای من نیست برای تو هم هست ولی اگر خطر رو بین دوتامون تقسیم کنیم کمتر آسیب میبینیم...
حرفش درست بود یعنی باید میزاشتم؟شاید واقعا نایون بتونه کمکم کنه...
–باشه اما هیچ چیز رو از هم پنهون نمیکنیم!
+دفعه قبل کسی که اون پیام ها رو پنهون کرد تو بودی!
–گذشته ها گذشته،قبوله؟
+قبول...
–خب حالا بهم بگو چرا اومدی اینجا؟شنیدم میری هتل...
+نمیخواستم برم خونه والدینمون چون اونجا دقیقا جایی بود که از هم جدا شده بودیم و خونه تهیونگ و مینا هم نمیخواستم برم چون بلاخره اون دوتا دارن باهم ازدواج میکنن و من مزاحمشون میشم...میخواستم برم خونه مادربزرگت که پدرت نزاشت و گفت تو زیاد میری اونجا و من نمیتونم اونجا بمونم پس تصمیم گرفتم برم هتل اما یهو یاد آپارتمان افتادم گفتم بیام ببینمش...شاید هنوز نفروخته باشیش و حدسم درست بود...حتی رمز در رو هم عوض نکردی!
–شاید چون امید داشتم برمیگردی
با لبخند گفتم و بهش نگاه کردم و نایون هم لبخند زد...
+پنج سالِ گذشته خیلی افتضاح بود
–نمیشه توصیفش کرد...اما این بار نمیزارم بری!به هیچ وجه...
+چطوری؟
–خودت میبینی که دارم مدرک جمع میکنم و به زودی همه چیز درست میشه فقط بهم اعتماد کن...پنج سالِ گذشته خیلی سخت بود...هیچ راه ارتباطی نبود و فقط باید به ویس هات روی پیغام گیرم گوش میدادم و نمیتونستم جواب بدم...
+همشون رو گوش دادی؟
–هر 2043 تاش رو!
+حتی تعدادشون رو هم میدونی؟
–منم مثل تو همه چیز رو میشمردم تا دوباره کنارت باشم...خیلی دلم برات تنگ شده بود...
+منم همینطور ولی هنوز یه چیزی هست که باید توضیح بدی...چرا با لارا نامزد کردی؟
تونستم حسادت و ناراحتی رو توی چشماش ببینم لبخند تلخی زدم
–نامزدی من با لارا انتخاب پدرم بود...قرار بود تو رو بفرسته فرانسه تا تو نبینی و ناراحت نشی و من با لارا نامزد کنم...وقتی رفتی فرانسه من سعی کردم نامزدی رو عقب بندازم و هی پدرم رو پیچوندم تا اینکه 3 سال پیش به اجبار نامزد کردم...میدونی اینکه فهمیدم لارا توی جداییمون دست داشته و الان مثل عاشقا خودش رو بندازه توی بغلم حرصم میداد پس اوایلش توی خونه های جدا زندگی میکردیم اما پدرم فهمید و مجبورم کرد باهاش برم توی یه خونه اما الان اتاقامون جداست و فقط وقتی پدرم میاد اونجا مجبور میشم باهاش توی یه اتاق بخوابم...طی این سالها فهمیدم لارا یه آدم دوروعه که جلوی پدرم مثل معشوقا و مظلوما رفتار میکنه اما وقتی اون نیست فقط دنبال پولمه...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART¹⁴
(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)
«ادامه ویو نایون»
رفتم روی کاناپه نشستم و منتظر موندم تا جونگکوک تلفنش تموم بشه...
«پایان ویو نایون»
«ویو جونگکوک»
لعنتی اگر گوشیم زنگ نخورده بود میتونستم نایون رو بعد از 5 سال ببـوسم!از اونجا فاصله گرفتم تا صحبت کنم...پدرم بود و نمیخواستم نایون حرفام با پدرم رو بفهمه چون ممکن بود پدرم چیزی بگه که نایون ناراحت بشه...
–بله پدر؟
=کجایی؟لارا گفت خونه نیستی!
لارا دوباره خبرچینی کرده بود و من الان 4 ساعت بود که خونه نبودم
–اومدم خارج از شهر...
دروغ گفتم...نمیخواستم نایون رو بندازم توی دردسر
=اوه و دقیقا چرا؟
–لارا نزاشت بیام فرودگاه که نایون رو ببینم و این واقعا اعصابم رو خورد کرده بود پس اومدم جایی که از همتون دور باشم و بتونم آرامش پیدا کنم!
=اوه چه جالب!هرکاری میکنی از نایون دور بمون!
هیچی نگفتم و پدرم خودش تماس رو قطع کرد...دیگه مهم نبود پدرم چی میگه من این بار نمیزارم نایون بره!برگشتم به اتاق نشیمن و نایون نشسته بود روی کاناپه و داشت مدارک رو که روی میز ریخته بودم چک میکرد و متوجه من نشد
–فقط دارم مدرک جمع میکنم که...
نایون سرش رو آورد بالا و بهم نگاه کرد
+که بتونی همه چیز رو درست کنی؟
لبخند زدم و رفتم کنارش نشستم
–آره...و خب چیز زیادی نمونده تا همه چیز درست بشه...فقط هردومون باید یه کم دیگه تحمل کنیم...میتونی این کار رو انجام بدی؟
+اوهوم...اما جونگکوک...تنها این کار رو نکن بیا دوتایی باهم کار کنیم...خیلی خسته ای...چشمات کاملا زیرشون گود افتاده...
این دختر بی نظیر بود... لارا حتی یه بار هم به خستگی من اهمیت نداده بود... تنها چیزی که بهش اهمیت میداد پول بود...اما با تمام این ها نمیتونستم اجازه بدم نایون وارد این موضوع خطرناک بشه از طرف دیگه نایون قبلا هم جزء تمام این اتفاقات بوده...
–نایون این کار خطرناکه معلوم نیست چه بلایی سرت بیاد
+اگر خطرناکه فقط برای من نیست برای تو هم هست ولی اگر خطر رو بین دوتامون تقسیم کنیم کمتر آسیب میبینیم...
حرفش درست بود یعنی باید میزاشتم؟شاید واقعا نایون بتونه کمکم کنه...
–باشه اما هیچ چیز رو از هم پنهون نمیکنیم!
+دفعه قبل کسی که اون پیام ها رو پنهون کرد تو بودی!
–گذشته ها گذشته،قبوله؟
+قبول...
–خب حالا بهم بگو چرا اومدی اینجا؟شنیدم میری هتل...
+نمیخواستم برم خونه والدینمون چون اونجا دقیقا جایی بود که از هم جدا شده بودیم و خونه تهیونگ و مینا هم نمیخواستم برم چون بلاخره اون دوتا دارن باهم ازدواج میکنن و من مزاحمشون میشم...میخواستم برم خونه مادربزرگت که پدرت نزاشت و گفت تو زیاد میری اونجا و من نمیتونم اونجا بمونم پس تصمیم گرفتم برم هتل اما یهو یاد آپارتمان افتادم گفتم بیام ببینمش...شاید هنوز نفروخته باشیش و حدسم درست بود...حتی رمز در رو هم عوض نکردی!
–شاید چون امید داشتم برمیگردی
با لبخند گفتم و بهش نگاه کردم و نایون هم لبخند زد...
+پنج سالِ گذشته خیلی افتضاح بود
–نمیشه توصیفش کرد...اما این بار نمیزارم بری!به هیچ وجه...
+چطوری؟
–خودت میبینی که دارم مدرک جمع میکنم و به زودی همه چیز درست میشه فقط بهم اعتماد کن...پنج سالِ گذشته خیلی سخت بود...هیچ راه ارتباطی نبود و فقط باید به ویس هات روی پیغام گیرم گوش میدادم و نمیتونستم جواب بدم...
+همشون رو گوش دادی؟
–هر 2043 تاش رو!
+حتی تعدادشون رو هم میدونی؟
–منم مثل تو همه چیز رو میشمردم تا دوباره کنارت باشم...خیلی دلم برات تنگ شده بود...
+منم همینطور ولی هنوز یه چیزی هست که باید توضیح بدی...چرا با لارا نامزد کردی؟
تونستم حسادت و ناراحتی رو توی چشماش ببینم لبخند تلخی زدم
–نامزدی من با لارا انتخاب پدرم بود...قرار بود تو رو بفرسته فرانسه تا تو نبینی و ناراحت نشی و من با لارا نامزد کنم...وقتی رفتی فرانسه من سعی کردم نامزدی رو عقب بندازم و هی پدرم رو پیچوندم تا اینکه 3 سال پیش به اجبار نامزد کردم...میدونی اینکه فهمیدم لارا توی جداییمون دست داشته و الان مثل عاشقا خودش رو بندازه توی بغلم حرصم میداد پس اوایلش توی خونه های جدا زندگی میکردیم اما پدرم فهمید و مجبورم کرد باهاش برم توی یه خونه اما الان اتاقامون جداست و فقط وقتی پدرم میاد اونجا مجبور میشم باهاش توی یه اتاق بخوابم...طی این سالها فهمیدم لارا یه آدم دوروعه که جلوی پدرم مثل معشوقا و مظلوما رفتار میکنه اما وقتی اون نیست فقط دنبال پولمه...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۱۷۶
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط