𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:71

میخواستم همه چیزو ول کنم و برم....
فقط برم....
یه ساک برداشتم....
چندتا لباس و کمی پول گذاشتم توی ساکم...
یه لباس ساده پوشیدم....
و رفتم بیرون‌..
*بانوی من؟ جایی میرید؟
رفتم نزدیکش...
چشمای قرمز رو که دید مشکوک شد...
+هیچی به هیچکس نمیگی! صدات در نمیاد!
ترسیده سر تکون داد....
*ب....بله...
سعی کردم بدون اینکه کسی منو ببینه رفتم بیرون....
کلاه و ماسک زدم و شروع کردم به راه رفتن‌.....
شاید خونه قبلیم؟
همون خونه‌ی کوچیک؟
جایی جز اونجا نداشتم، اما یونجون ادرسش رو بلد بود....
میتونستم بفروشمش....
باید همین کار رو میکردم...
دیدگاه ها (۰)

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:72رفتم به سمت خونه‌...در رو ب...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:73جایی رو هم نداشت که بره.کجا...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:70حالم اصلا خوب نبود...پذیرفت...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:69اومد دم در اتاق و در زد...-...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:۳۰اسلاژد دوم لباس خواب سوجین

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:۶۲اسلاید دوم لباس سوجیناسلاید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط