یک شبی مجنون نمازش راشکست

یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضودرکوچه ی لیلانشست.
عشق،آن شب مست مستش کرده بود، غافل از روز ا لستش کرده بود،
گفت: یا رب ! ازچه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
منکه مجنونم ، تو مجنونم نکن ، مرد این بازیچه دیگر نیستم ، این توو لیلای تو...من نیستم!!!
گفت : ای دیوانه ،لیلایت منم دررگت پنهان وپیدایت منم، سالها با جور لیلا ساختی ...
من کنارت بودم و نشناختی .
دیدگاه ها (۷)

دلم میخواست ...دلبند تو باشمدلیل خاص لبخند تو باشمدر این زند...

سپاس می گویم خدای خوبم را...که زندگیم خوب است..سازم کوک.... ...

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ :- ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ؟- ﻧﻪ .- ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ؟- ﻧﻪ .- ﭼﺮﺍ ﮔﺮ...

بزرگ بودو از اهالی امروز بودو با تمام افق های باز نسبت داشتو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط