می دانم

می دانم
روزی ناگهان و سرزده می آیی
از پشت سر
دست هایت را روی چشم هایم می گذاری
ومی دانم
روزی ناگهان و سرزده می آیی
از پشت سر
دست هایت را روی چشم هایم می گذاری
و می پرسی
مرا می شناسی؟

من
با اینکه تورا
از عطر همیشگی ات
صدای شیرینت
و دست های مهربانت شناخته ام
باز
ناز می کنم
اسم های دروغین می گویم

تو شاکی می شوی
قهر می کنی
دست هایت را بر می داری
و می گویی
برو با همان هایی که اسمشان را گفتی

من
برایت شعر می خوانم
و کنار گوش هایت
چند بار
آرام
نجوا می کنم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم . . .

می دانم
روزی
ناگهان و سر زده
می آیی
و این شعر به حقیقت می پیوندد ...
دیدگاه ها (۳)

خوشگله نه ؟؟

آنگاه که نگاه منتظر پنجره خسته شد از انتظار بی پایان ....

در من کوچه ایست که با تو در آن نگشته ام ...سفری است که هنوز ...

بزدل ترین مرد کسی است که عشق را در زنی بیدار کند بدون اینکه ...

بزار تو حال خودم باشم 💭 :کاش می‌گفتیچقدر باران را دوست داریت...

♥️بيشتر از اين، نمی شود!خدا هم که پادرميانی کند،دست هايت را ...

دلم برایت تنگ شدهبه اندازه یک عمربه اندازه یک عالمه بغضو به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط