عشق رمانتیک من

عشق رمانتیک من
❤😎پارت ۶۸

هانیل: فکر کرده فقط خودش لجبازه؟ نشونش میدم

لباسامو عوض کردم و درو باز کردم که دیدم لش کرده رو تخت منو ی دستشو زیر سرشه بی توجه بهش نشستم جلوی میز آرایشم و سشوار و دستم گرفتم و مشغول شدم که دستی سشوار رو ازم گرفت و و آروم زمزمه کرد

جونگ هی: من انجامش میدم

هانیل: خودم میتونم پسش بده

جونگ هی: هیش تکون نخور می سوزیا (خمار،آروم)

داشت ادامه می داد به خشک کردن که ثانیه ای نگاهم تو نگاهش قفل شد که یهو به خودم اومدم و چشم ازش برداشتم که لب زد

جونگ هی: میتونی راجبش حرف بزنی فقط

هانیل: میشه بحثشو پیش پا نکشی؟

جونگ هی: میترسی؟

هانیل: هه من از تو؟ عمرا

جونگ هی: ولی چشمات اینجور نمیگه

هانیل: چشما دروغ میگن

جونگ هی: این ذهنته که نمیخواد قبول کنه

هانیل: خودم میتونم انجامش بدم بسه

جونگ هی: شب منتظرتم ساعت ۷

و با یا چشمک رفع زحمت کرد بیخیال روی تخت دراز شدم به سقف خیره شده بودم که صدای درونم گفت اون آدمی که واقعا قلبا از ته دل دوسش داری کیه؟ ناخودآگاه فکرم به تهیونگ کشیده شد واییخ مثل ی مثلث عشقیه حتی نمیتونم بهش فکر کنم ولی باز جونگ هی برای من تموم شده اس با فکر جونگ هی و تهیونگ بعد از چند مین به خواب رفتم

ویو هینا

بعداز بعداز مسخره بازی و چرت و پرت گفتن یه لحظه فکرم رفت سمت کوک درسته خیانت کرده ولی ته دلم هنوز دوسش دارم و راستش دلم براش تنگ شده بود ولی اون حتی خبری ازم نگرفته معلومه سرش گرمه حتی فکر کردن بهش هم عذاب آوره که با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم بدون نگاه کردن به اسمش برداشتم و وصل کردم

هینا: الو؟

با شنیدن صداش قلبم اومد تو دهنم

جونکوک: دلت برام تنگ شده بیب؟

هینا: دوربین گذاشتی تو اتاق؟

جونکوک: نه ولی شاید قلبامون به هم متصله که عشق و در تک تک سلول هاش حس میکنه

هینا: حتی دلم نمیخواد اون پوزخند حرص آورتو تصور کنم

جونکوک: معذرت میخوام

هینا: فایده ای هم داره؟ تو دستت به تن اون هرزه خورده دیگه حتی باهاش...

جونکوک: هیش من دست بهش نزدم

هینا: ولی خودم دیدم که..

جونکوک: منو باور نداری میتونی از جیمین بپرسی اون توی مخفی کردن حقیقت حتی ی ذره خوب نیست

هینا: کاری نداری؟

وقتی دیدم روش آروم بودنم جوابگو نیست کمی تند رفتم و

جونکوک: بهت بگم تو زن منی چه بخوای و نخوای من شوهرتم حق نداری اینو فراموش کنی

و قط کرد

هینا: هوفف دیوونم میکنه وایسا ببینم بی سر و صدا کل اتاق و گشتم گوشه،کنار همه جا خب نه خداروشکر شنود نذاشته

خودمو پرت کردم رو تخت چند بار مداوم چشم هامو باز و بسته کردم که

تق تق

لارا: میتونم بیام تو؟

هینا: بیا عشقم

لارا: چیشد؟ فکراتو کردی؟

هینا: راستشو بگم؟

نشست رو تخت کنارم و

لارا: معلومه

هینا: هنوز جونکوک و میخوام

لارا: هین..

هینا: وایسا میدونم چی کار کرده ولی اگه اشتباه کرده باشیم چی؟ شاید میخواستن بین منو و اون فاصله بندازن از کجا معلوم یکم بهش فکرکن

لارا: حتی اگه اینطور هم باشه چیزی معلوم نشده

هینا: راستی به هانیل زنگ بزنیم؟

لارا: من میگیرمش

هینا باشه
دیدگاه ها (۰)

عشق رمانتیک من ❤😎پارت ۶۹یه بوق دو بوق و جواب داد هانیل: الو ...

عشق رمانتیک من❤😎پارت ۷۰بعداز کلی بگو مگو با تارا و خوش و بش ...

«سقوطی مُبهم در میان اقیانوس طوفانیِ مغز..»

به خیلیا باید گفت: سڪوت سرشار از ویتامینه پس ببند :)#دخ‍‌ت‍...

عشق رمانتیک من❤😎پارت ۶۳تق تق خدمتکار: خانوم لطفا زودتر تشریف...

عشق رمانتیک من ❤😎پارت ۶۲ویو فردا صبح ویو هانیل همزمان با لار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط