یادم افتاد ات تو انباریه دوییدم تا جایی دوییدم که چند بار

یادم افتاد ات تو انباریه دوییدم تا جایی دوییدم که چند باری خوردم زمین درو باز کردم که اتو دیدم دوییدم سمتشو بغلش کردم ات ات زندگیم چشاتو باز کن غلط کردم چشاتو باز کن
+ایییی چیشده (یادش افتاد)
+یو.. یونگی بسه خواهش میکنم
_نه نه من دیگه هیچوقت بهت آسیبی نمیزنم
ویو ات
یونگی بلندم کرد و برد بالا رفتش تو اتاق و منو گذاشت رو تختو زخمامو پانسمان کرد دلم خیلی ازش پر بود حیی ناراحت بودم نگاشم نمیکردم که گفت
_میرم بیرون باند بگیرم
+مگه همین الان پانسمانم نکردی؟
_خب میخوام برای تانگ بگیرم این تازگی زیاد شیطونی میکنه
_باش
ویو یونگی
دروغ گفتم رفتمو براش کلی خوراکی گرفتم با دسته گل بزرگ صورتی و آبی(یاد Tv girl افتادم) چون رنگای مورد علاقشه رفتم خونه کلید انداختم ات داشت آشپزی میکرد رفتم سمتش گلو روبروش قرار دادم
+هههه این برای منه؟
_اره پرنسس
+وایییی مرسی
بخشیدیم؟
+معلومه ( لب همو بوسیدن)
_عاشقتم
+من بیشتر
♕خب تمام این فیکم تموم شد و ات و یونگی بعد سه ماه صاحب یه دختر کوچولو شدن که اسمش میراعه و یونگی پس از اون اتفاق دیگه حتی سر ات داد نزد★
دیدگاه ها (۱)

_باید ادمت کنم... +اییییی یونگی هق ولم کن تروخدا اییییی هق_خ...

ویو یونگی خیلی حالش بد بود بلخره که باهاش رابطه دارم پس لبمو...

تکپارتی یونگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط