**part
**part
شب در ویلای ساحلی، با صدای برخوردِ موجها و خندههای بلندِ اعضا که دورِ میزِ نوشیدنی جمع شده بودند، سپری میشد. فضای سالن گرم و صمیمی بود، اما لارا احساس میکرد در یک فضایِ یخزده قرار دارد. هر خندهای که بقیه میکردند، مثلِ ضربهی کوچکی به قلبِ او بود؛ چون میدانست بخشی از این خندهها، به قیمتِ تحقیرِ پنهانیِ جونگکوک یا بازیهای لنا به دست میآید.
لارا که دیگر توانِ تحملِ این همه تظاهر را نداشت، از جایش بلند شد. جیمین که متوجه حرکت او شد، با لبخندی مهربان پرسید: «کجا میری لارا؟»
لارا، در حالی که سعی میکرد نگاهش را از چشمهای پرسشگرِ جیمین بدزدد و افکارِ آشفتهاش را پشتِ ماسکِ آرامش پنهان کند، گفت: «هیچی... فقط خستهام. میرم استراحت کنم.»
جیمین با نگرانیِ کمی گفت: «باشه عزیزم، شب بخیر.»
در همان لحظه، صدایِ بم و کنایهآمیزِ جونگکوک از میانِ بحثِ بقیه بلند شد: «شب بخیر، کوچولو!»
لارا، با اینکه قلبش داشت از شدتِ خشم و همزمان از شنیدنِ اون لقبِ مسخره توسطِ جونگکوک میلرزید، لبخندِ کوتاهی زد و با لحنی که سعی میکرد بازیگوشانه به نظر برسد، جواب داد: «شب بخیر، فضایی!»
و به سمتِ طبقه بالا رفت.
لنا، که از دور تمامِ این تبادلِ کلمات را زیر نظر داشت، خشکش زد. اون نیشخندِ ظریفِ جونگکوک و اون لحنِ بیخیالِ لارا، مثلِ یک هشدار در دلش زنگ زد. او حس کرد لارا فقط یک «دختر ساده واسه اعضا نیست؛ او لارا بود که داشت با بازیهای او، واردِ قلمرویش بشه.
لارا با قدمهای سنگین به سمتِ اتاقش رفت. وقتی میخواست واردِ راهرویِ تاریکِ طبقه بالا شود، صدایِ قدمهایی را پشتِ سرش شنید. بکهیون بود.
او با آرامشی که لارا را غافلگیر کرد، جلو آمد و گفت: «راستی... لارا؟»
لارا با تعجب برگشت و پرسید: «بله، بکهیون؟»
بکهیون دستهایش را در جیبِ شلوارش گذاشت و کمی به او نزدیک شد. نگاهش این بار نه از روی کنجکاوی، بلکه از رویِ توجهی خاص بود. «میخواستم نظرت رو دربارهی خودم بپرسم، لارا. میدونم مسخرست این حرفم راستش رو بخوای... من حس میکنم توی همین چند ساعتِ امروز، یه حسی بهت پیدا کردم. میشه... میشه یکم بیشتر با هم آشنا بشیم؟»
لارا از این صراحتِ بکهیون شوکه شده بود. او انتظار نداشت در چنین فضایِ متشنجی، کسی اینقدر مستقیم به او نزدیک شود. با لبخندی که از سرِ تعجب بود، گفت: «حتماً، بکهیون.» و بعد برایِ اینکه سنگینیِ فضا را کم کند، اضافه کرد: «بکهیون، شب بخیر
بکهیون با خندهای کوتاه، لارا را تماشا کرد و گفت: «شب بخیر. پرنسس»
لارا با خیالِ اینکه بالاخره از آن فضایِ سنگینِ سالن خلاص شده، واردِ اتاقش شد که ناگهان درِ اتاق باز شد و لنا وارد شد. چهرهی لنا اصلاً شبیه به آن دخترِ پرانرژیِ چند ساعت پیش نبود؛ حالا سرد و مقتدر بود.
لنا بدونِ مقدمه گفت: «لارا، ببخشید، ولی... میشه یه درخواست ازت بکنم؟»
لارا که از حضورِ ناگهانی او بیحوصله شده بود، گفت: «بکن.»
لنا قدمی به جلو گذاشت و با لحنی که سعی میکرد مهربان باشد اما بویِ تهدید میداد، گفت: «میشه نزدیکِ جونگکوک نشی؟ من و جونگکوک... ما هنوز همو دوست داریم. و من حس میکنم که تو...»
او میخواست جملهاش را با یک هشدارِ تمامعیار تمام کند، اما لارا قبل از اینکه بتواند کلمهی بعدی را بشنود، با بغضی که سعی میکرد به هر قیمتی مخفیاش کند، پرید وسط حرفش.
لارا با چشمهایی که در لبهی اشک بودند، فقط گفت: «باشه... شب بخیر.»
و درِ اتاق را به روی او بست.
وقتی صدایِ رفتنِ قدمهای لنا در راهرو محو شد، لارا خودش را روی تخت انداخت. اتاقِ تاریک بود، اما او میتوانست تمامِ آن کلمات را دوباره در گوشش بشنود. اشکهایش که تا آن لحظه مثلِ سدی در برابرِ قلبش بودند، حالا سیلابوار جاری شدند.
او نمیتوانست به بکهیون جواب مثبت بدهد، چون قلبش در همان سالن، در میانهی خندهها و کنایههایِ تلخ، پیشِ جونگکوک جا مانده بود. او عاشقِ مردی شده بود که در همان لحظه، با تمامِ وجودش، داشت به او میگفت: *«من مالِ تو نیستم.»*
***
شب در ویلای ساحلی، با صدای برخوردِ موجها و خندههای بلندِ اعضا که دورِ میزِ نوشیدنی جمع شده بودند، سپری میشد. فضای سالن گرم و صمیمی بود، اما لارا احساس میکرد در یک فضایِ یخزده قرار دارد. هر خندهای که بقیه میکردند، مثلِ ضربهی کوچکی به قلبِ او بود؛ چون میدانست بخشی از این خندهها، به قیمتِ تحقیرِ پنهانیِ جونگکوک یا بازیهای لنا به دست میآید.
لارا که دیگر توانِ تحملِ این همه تظاهر را نداشت، از جایش بلند شد. جیمین که متوجه حرکت او شد، با لبخندی مهربان پرسید: «کجا میری لارا؟»
لارا، در حالی که سعی میکرد نگاهش را از چشمهای پرسشگرِ جیمین بدزدد و افکارِ آشفتهاش را پشتِ ماسکِ آرامش پنهان کند، گفت: «هیچی... فقط خستهام. میرم استراحت کنم.»
جیمین با نگرانیِ کمی گفت: «باشه عزیزم، شب بخیر.»
در همان لحظه، صدایِ بم و کنایهآمیزِ جونگکوک از میانِ بحثِ بقیه بلند شد: «شب بخیر، کوچولو!»
لارا، با اینکه قلبش داشت از شدتِ خشم و همزمان از شنیدنِ اون لقبِ مسخره توسطِ جونگکوک میلرزید، لبخندِ کوتاهی زد و با لحنی که سعی میکرد بازیگوشانه به نظر برسد، جواب داد: «شب بخیر، فضایی!»
و به سمتِ طبقه بالا رفت.
لنا، که از دور تمامِ این تبادلِ کلمات را زیر نظر داشت، خشکش زد. اون نیشخندِ ظریفِ جونگکوک و اون لحنِ بیخیالِ لارا، مثلِ یک هشدار در دلش زنگ زد. او حس کرد لارا فقط یک «دختر ساده واسه اعضا نیست؛ او لارا بود که داشت با بازیهای او، واردِ قلمرویش بشه.
لارا با قدمهای سنگین به سمتِ اتاقش رفت. وقتی میخواست واردِ راهرویِ تاریکِ طبقه بالا شود، صدایِ قدمهایی را پشتِ سرش شنید. بکهیون بود.
او با آرامشی که لارا را غافلگیر کرد، جلو آمد و گفت: «راستی... لارا؟»
لارا با تعجب برگشت و پرسید: «بله، بکهیون؟»
بکهیون دستهایش را در جیبِ شلوارش گذاشت و کمی به او نزدیک شد. نگاهش این بار نه از روی کنجکاوی، بلکه از رویِ توجهی خاص بود. «میخواستم نظرت رو دربارهی خودم بپرسم، لارا. میدونم مسخرست این حرفم راستش رو بخوای... من حس میکنم توی همین چند ساعتِ امروز، یه حسی بهت پیدا کردم. میشه... میشه یکم بیشتر با هم آشنا بشیم؟»
لارا از این صراحتِ بکهیون شوکه شده بود. او انتظار نداشت در چنین فضایِ متشنجی، کسی اینقدر مستقیم به او نزدیک شود. با لبخندی که از سرِ تعجب بود، گفت: «حتماً، بکهیون.» و بعد برایِ اینکه سنگینیِ فضا را کم کند، اضافه کرد: «بکهیون، شب بخیر
بکهیون با خندهای کوتاه، لارا را تماشا کرد و گفت: «شب بخیر. پرنسس»
لارا با خیالِ اینکه بالاخره از آن فضایِ سنگینِ سالن خلاص شده، واردِ اتاقش شد که ناگهان درِ اتاق باز شد و لنا وارد شد. چهرهی لنا اصلاً شبیه به آن دخترِ پرانرژیِ چند ساعت پیش نبود؛ حالا سرد و مقتدر بود.
لنا بدونِ مقدمه گفت: «لارا، ببخشید، ولی... میشه یه درخواست ازت بکنم؟»
لارا که از حضورِ ناگهانی او بیحوصله شده بود، گفت: «بکن.»
لنا قدمی به جلو گذاشت و با لحنی که سعی میکرد مهربان باشد اما بویِ تهدید میداد، گفت: «میشه نزدیکِ جونگکوک نشی؟ من و جونگکوک... ما هنوز همو دوست داریم. و من حس میکنم که تو...»
او میخواست جملهاش را با یک هشدارِ تمامعیار تمام کند، اما لارا قبل از اینکه بتواند کلمهی بعدی را بشنود، با بغضی که سعی میکرد به هر قیمتی مخفیاش کند، پرید وسط حرفش.
لارا با چشمهایی که در لبهی اشک بودند، فقط گفت: «باشه... شب بخیر.»
و درِ اتاق را به روی او بست.
وقتی صدایِ رفتنِ قدمهای لنا در راهرو محو شد، لارا خودش را روی تخت انداخت. اتاقِ تاریک بود، اما او میتوانست تمامِ آن کلمات را دوباره در گوشش بشنود. اشکهایش که تا آن لحظه مثلِ سدی در برابرِ قلبش بودند، حالا سیلابوار جاری شدند.
او نمیتوانست به بکهیون جواب مثبت بدهد، چون قلبش در همان سالن، در میانهی خندهها و کنایههایِ تلخ، پیشِ جونگکوک جا مانده بود. او عاشقِ مردی شده بود که در همان لحظه، با تمامِ وجودش، داشت به او میگفت: *«من مالِ تو نیستم.»*
***
- ۱۰۳
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط