ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را

با شتاب ابرهای نیمه شب می رفت و بود
پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را

چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس
روشنی می داد مشکین جامه های خویش را

می درخشید از میان تیرگی ها گردنش
چون تکان می داد زلف مشک سای خویش را

دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل
گرچه غافل بود آن مه مبتلای خویش را

این چه ذوق و اضطراب ست؟ این چه مشکل حالتی ست؟
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را..

گفته بودم " بعد ازین باید فراموشش کنم"
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را......

مهدی اخوان ثالث
دیدگاه ها (۲)

Life..

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را ،باز گم کردم ز شادی دست ...

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش رابازگم کردم زشادی دست و پا...

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش راباز گم کردم ز شادی دست و ...

‹ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را›باز گم کردم ز شادی دست ...

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش راباز گم کردم ز شادی دست و ...

باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟...آسمانش را گرفته تنگ د...

قاصدک هان چه خبر آوردی از کجا وز که خبر آوردی خوش خبر باشی...

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟از کجا وز که خبر آوردی ؟خوش خبر ...

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟از کجا، وز که خبر آوردی؟خوش خبر باش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط