پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم پیرزن قبول کرد ............ 1
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام
دیدگاه ها (۱)

دستبند دخترانه #عکس

الگوی دستبند #هنر

#عکس_نوشته

#عکس_نوشته

آدم های درست زمان اشتباه...ویوی ا/تنشسته بودم تو اتاقم حوصلم...

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا ب...

فراموشی p4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط