part64

part64
.
.
+اون روزا بدون اینکه بدونم دلم برای فردی تنگ میشد که نمیشناختمش ولی به طرز عجیبی صدای خنده هاشو تصاویر مبهم ازشو یادم بود شاید باورت نشه چون برا خودمم عجیب بود ولی من ختی وقتی یادش میوفتادم گریم میگرفت! اونجا بود که احساساتمو با این آهنگ نوشتم تا بلکه بتونم یه روزی پیداش کنم!
"و پیداش کردم" این جمله ای بود که تصمیم گرفت به زبون نیاره اینجوری بهتر بود که گذشته برای یون نبش قبر نشه
_کسی که دلتنگش بودی همون فردیه که تو خوابات هست؟ کسی که.. عاشقش بودی؟
+فکر کنم اره.. من.. عاشقش بودم با تمام وجودم!
و بازم درد قفسه سینش شروع شد
یونجون به جلو چشم دوخت و آروم سرشو تکون داد.. حتما فرد مهمی بوده!
.
+سوبین هیونگ میشه چمدونمو بدی؟
سوبین چمدون بومو از ماشین یون دراورد و بهش داد، چمدونشو بلند کرد و روی پله گذاشت
+پس یونا و بقیه کجان؟
×فکر کنم الانا برسن اونا با ماشین کمپانی میان
×راستی بوما اینجا همون جاییه که وقتی حافظت پاک دش موندی؟
بوم نگاهی به اطراف حیاط انداخت خونه بزرگی بود چون مال یه خانواده اشرافی زمان چوسان بوده و آجوما میگفت سی سال پیش با قیمتبالا اینجارو خانوادش خریده بودن برای همین بوم پیشنهاد داد کمپ تمرینی تو این خونه باشه و خانم کیم هم ازاین خبرخوشحال شد اون همبشه هوای بومگیو رو داشته!
+هوم.. هیونگ آجوما برای من حکم مامانمو داره واقعا برام زحمت کشبده هیچکس حاضر نمیشد یه پسر مریض که حافظشم از دست داده رو پیش خودش نگه داره!
×درسته اینجوری که میگی خانم مهربونیه ولی توهم چیزی کم نداری بوم! حتما شایسته این محبتی!
لبخند قشنگی روی لب بوم نقش بست سوبین همیشه بهتذین دوستش بوده کسی که همیشه حرفاشو با حوصله گوش میداد حتی چرت پرتاشو! با اینکه الان نمیشناستش بازم هواشو داره پس درسته که بعضی صمیمیت ها با جدایی از بین نمیرن.
+ممنونم سوبین شی
_دیگه چمدونی تو ماشین نموند بریم؟
+نمیخواید منتظر بقیه بمونید؟
_بریم داخل اونام میان دیگه من درد میکنه لعنتی
+کی میخوای بزرگ شی هیونگ؟
وارد حیاط خونه شدن و یونجون با شگفتی به اطراف نگاه میکرد
+خانم کیم! هالمونی؟!
"اوو بوماا!! بوم قشنگ من اومده بیاین داخل بچه ها!"
بوم جلو رفت و خانم کیم رو در اغوش گرفت واقعا حس خوبی داشت!
"دلم برات تنگ شده بود پسر قشنگم ایگووووو"
+منم همینطور..
×هالمونی نمیخواید مارو راهنمایی کنید؟ بوم واقعا ته تغاریه مجلسه!
خانم کیم خنده ای کرد بوم رو رها کرد و سمت سوبین و یونجون رفت
"خوش اومدید پسرا اینجارو خونه خودتون بدونید، اسماتونو نمیگید؟"
×من سوبینم.. جوی سوبین از اشنایی باهاتون خوشبختم
_منم چوی یونجونم
خانم کیم موقع دست دادن با یونجون دستشو محکم فشرد و نگاهشو به چشمای یون دوخت، توی چشماش ازردگی دیده میشد یا یونجون اشتباه میکرد؟
×خانم کیم واقعا خونه قشنگی دارید!
"اوه ممنونم قدمت این خونه خیلی زیاده دیگه تقریبا اثر تاریخی به حساب میاد"
&سلاممم! ما رسیدیم
+نونا همتون اومدید؟
یونا با چمدون های تو دستش از پله ها بالا اومد و داخل حیاط شد
&اره با اتوبوس کمپانی اومدیم اونم به زور پیدا کردیم
.
ساعت هشت شب بود و همه دور میزی که خانم کیم آماده کرده بود جمع شده بودن
"خب اینم از این، راحت باشید بچه ها نوش جونتون"
&ممنونم بابت غذا، راستی بوما گیتارتو آوردی تا امشب خودت تمرین کنی؟ گیتار کمپانی بین وسایله هنوز بیرونش نیاوردیم
+هوم..
و به یونجونی که کنارش بود نگاه کرد در واقع گیتار قدیمی خودشو که توی خونه بود اورد
_امشب تمرین میکند؟ من آماده نیستم
+مثلا قراره کار خاصی بکنی؟ فقط موزیک پس زمینه رو تدوین میکنی و ویرایشش میکنی کار اصلی مال اعضای گروهتن جناب رئیس
_کار خاصی نیست؟ نه پ تو کار خاصی میکنی فقط گیتار میزنی
+هیونگ محض اطلاعت موزیک اصلی مال منه!
یونجون در جواب فقط به چرخوندن چشماش افاقه کرد چون حرفی نداشت اون پسر همیشه یه جوابی داشت!
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط