یه مهمونی توی قصر برگذار شده بود تهیونگ هنوز تو اتاقش بود و داشت ...
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹⁸
یه مهمونی توی قصر برگذار شده بود... تهیونگ هنوز تو اتاقش بود و داشت حاضر میشد و خودش به اصرار پدرش زودتر اومده بود.
حالا نیم ساعت گذشته بود و تهیونگ هنوز نیومده بود. کمی نگران شد و تصمیم گرفت بره دنبالش ولی همین که پاش رو روی پله ها گذاشت تهیونگ رو دید که با سرعت از بالای پله ها پرواز میکرد پایین.
یه لباس باز و سفید که بخاطر نازک بودنش نیپل های صورتیش از چشمان گرسنه الفا ها دور نمیموند.
لب هاش رو با برق لب و رنگ صورتی ملایمی خوردنی تر کرده بود. بال گوشه پیشونیش میدرخشید.
دستش مشت شد و سمتش رفت.
-وایسا ببینم!
-کوکییی! دنبالت میگشتم! جیمینی رو ندیدی؟
-این چه لباساییه که پوشیدی؟! بعدم مگه نگفته بودم از این چیزای مسخره نزن!
-خوشگله؟
-اووو چقدر زیبا! خوشحالم که میبینمتوت
یکی از الفا ها تعظیمی کرد و رو به تهیونگ گفت.
تهیونگ نخودی خندید و این جونگکوک بود که داشت از نگاه کثیف الفا حرص میخورد.
تهیونگ رو روی دوشش انداخت و بعد از کوبیدن مشتی توی صورت الفا به سمت طبقه بالا و اتاقشون رفت و در رو پشت سرش قفل کرد.
-بزارم زمینننن!
در حالی که میخندید گفت.
تهیونگ رو روی تخت انداخت و روش خیمه زد.
-واسه کی اینجوری لباس پوشیدی و لباتو براق کردی هان؟!
-واسه ی.... هوممممم... واسه کوکی
-ولی اونجا هزارتا ادم به جز من هم هستن که اصلا دلم نمیخاد اینشکلی ببیننت!!
-داد نزن!
نفس عمیقی کشید.
-در هر صورت بخاطر این کارت هم تنبیه میشی...
∆هشدار اسمات∆
دایرکت پیام بدیننن🪽✨
∆پایان اسمات∆
...
وقتی موهای تهیونگ رو خشک میکرد متوجه امگای بیهوش توی بغلش شد.
بوسه ای رو لب های بازش گذاشت و لباس های گرمی تنش کرد که ناگهان در اتاق زده شد.
یه مهمونی توی قصر برگذار شده بود... تهیونگ هنوز تو اتاقش بود و داشت حاضر میشد و خودش به اصرار پدرش زودتر اومده بود.
حالا نیم ساعت گذشته بود و تهیونگ هنوز نیومده بود. کمی نگران شد و تصمیم گرفت بره دنبالش ولی همین که پاش رو روی پله ها گذاشت تهیونگ رو دید که با سرعت از بالای پله ها پرواز میکرد پایین.
یه لباس باز و سفید که بخاطر نازک بودنش نیپل های صورتیش از چشمان گرسنه الفا ها دور نمیموند.
لب هاش رو با برق لب و رنگ صورتی ملایمی خوردنی تر کرده بود. بال گوشه پیشونیش میدرخشید.
دستش مشت شد و سمتش رفت.
-وایسا ببینم!
-کوکییی! دنبالت میگشتم! جیمینی رو ندیدی؟
-این چه لباساییه که پوشیدی؟! بعدم مگه نگفته بودم از این چیزای مسخره نزن!
-خوشگله؟
-اووو چقدر زیبا! خوشحالم که میبینمتوت
یکی از الفا ها تعظیمی کرد و رو به تهیونگ گفت.
تهیونگ نخودی خندید و این جونگکوک بود که داشت از نگاه کثیف الفا حرص میخورد.
تهیونگ رو روی دوشش انداخت و بعد از کوبیدن مشتی توی صورت الفا به سمت طبقه بالا و اتاقشون رفت و در رو پشت سرش قفل کرد.
-بزارم زمینننن!
در حالی که میخندید گفت.
تهیونگ رو روی تخت انداخت و روش خیمه زد.
-واسه کی اینجوری لباس پوشیدی و لباتو براق کردی هان؟!
-واسه ی.... هوممممم... واسه کوکی
-ولی اونجا هزارتا ادم به جز من هم هستن که اصلا دلم نمیخاد اینشکلی ببیننت!!
-داد نزن!
نفس عمیقی کشید.
-در هر صورت بخاطر این کارت هم تنبیه میشی...
∆هشدار اسمات∆
دایرکت پیام بدیننن🪽✨
∆پایان اسمات∆
...
وقتی موهای تهیونگ رو خشک میکرد متوجه امگای بیهوش توی بغلش شد.
بوسه ای رو لب های بازش گذاشت و لباس های گرمی تنش کرد که ناگهان در اتاق زده شد.
- ۱۵.۸k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط